نامه‌ی آخر

خدا حافظ !            

 و اما بعد...                         

 داشتم می‌گفتم، آری من دچار آن گناه نابخشودنی، دچار آن حس قدیمی ؛ اکنون به این‌جا رسیده‌ام: نشسته بر کناره‌ی تغار زندگی، کشک عشق سابیده، با تجاربی ارزنده از این بازی باخته ؛ بازنده. همین منی که ترا بی ترازوی هیچ کیفیتی سنجیده بود و دوستت داشت و دوستت داشت: به اندازه‌ی تمام ستاره‌های توی آسمون؛ اکنون به اینجا رسیده‌ام که... بهتر است "صدایش را در نیاوری".

این نامه شاید اخرین نامه‌ای باشد که برای به رحم اوردن دل سهمگین این روزگار سنگدل می‌نویسم. نامه که هیچ،  تو خود قضاوت کن که "سر کیسه این دل؛ همیشه شل بوده است" و من تا کنون همه چیزم را خرج کرده‌ام ؛ تو خود بهتر میدانی ... اما یک چیز را مطمئنم نمی‌توانی حدس بزنی  و آن این است که : بعد از این ؛ نه " معتاد می شوم" ؛ نه خود را از "برج میلاد" پرت خواهم کرد ؛ و نه چون ستاره سوخته‌ای در کنج عزلت اورانوس فال آرزوهای تباه شده‌ام را خواهم گرفت ...و حتی ... ومن اگر حتی بروم "سراغ نفر بعدی" ؛ و یا بروم سراغ "اتحادیه تاکسیرانی" و یا حتی بروم سراغ "اعظم خانم چرخ گوشتی" فقط و فقط "با خاطراتت زندگی خواهم کرد"            

  قربانت، داود




خ. نوشته، تکمله‌ی یک نمایش‌نامه‌ی قدیمی از بابا بود. 

خ. دیگر نمی‌نویسم. تا کی؟ نمی‌دانم. شاید تا فردا. 

۱۴ قلب
چی میگه؟ :|

شما کجا رفتی؟ :|

جون مادرتون بس کنید:( 
-خطاب به بلاگرهای خداحافظ‌گو-

می‌دونی، متوجهم که از اون‌ور این‌طور به نظر می‌رسه که هی همه دارند می‌رن و چه‌قدر کلافه‌کننده‌ست، ولی از این طرف، هرکسی که می‌ره این اتفاق براش یک‌طور منحصر به فرد و یکتاییه. احساسی که داره و دلایلش برلی خودش فرق می‌کنند با همه. هیچ‌کس از روی دلخوشی بی‌خیال نمی‌شه وبلاگش رو و اون درد و سختی که باعث این اتفاق شده، هرچند از اون طرف تکراری به نظر بیاد، دردش برای خود فرد کم نمی‌شه.

امیدوارم ننوشتنت تا همین فردا باشه...

من شرمنده.

ترسیدم. منتظرم. ایمان دارم.

مدیونم می‌کنی.

پس، همگی فردا برمی‌گردیم برای خوندنِ دوباره‌ی شما. 

مدیون کردید.

خورشید؟ ... خورشید .......؟
خورشید با خداحافظی چیزی عوض نمیشه ...
خیلی وقتا موندن و صبر کردن، بیشتر از رفتن، چیزها رو عوض میکنه ...

خب همیشه که خیلی وقت‌ها نیست. بعضی وقت‌ها هم اون وقت‌های دیگه‌ست. باید استراحت می‌کردم. 

پس فردا شدها :( 

شرمنده شدم.

۴ روز شدها، پس کجا موندی؟ مگه نرفته بودی که با خورشید روز بعد برگردی؟

دیر و زود شاید داشته باشه، آفت نداره ولی. :دی

سلام خورشید خانم :) همینطور که منتظر بودم جواب کامنتها رو بدهی، به فکرم زد که جواب نامه را بدهم. امیدوارم توی ذوقت نخوره :) اینطوری بیشتر به نوشته‌ت فکر کردم.

«من، همیشه تو را به خدا سپرده‌ام. اما حالا که تو سفره‌ی دلت را وا کرده‌ای بگذار تا من هم، دست کم این یکبار، شریکت شوم. 
می‌ترسیدم. 
از اینکه همین "تو" که نسنجیده دوستش می‌داری شباهتی به "من" نداشته باشد. چه باید می‌دانستم از تصویری که در دل تو بود؟ اینطور عاشق بودن، بازیگوشانه و از بیهودگی، هولناک است، چون عقل را کنار ‌گذاشته‌ای. خوابی است سنگین. و من همیشه ترسیده‌ام که روزی بیدار شوی و بفهمی همه‌چیز خیال است. نگران بوده‌ام که در هوشیاری هم دوستم خواهی داشت یا نه. نگران بوده‌ام که مگر می‌شود کسی که به خودش رحم نمی‌کند عاشق دیگری باشد. به من بگو ستاره‌ی محبوب آسمان، معتاد به خاطره‌ها بودن رواست؟ حتی ذره‌ای فکر نکن که ارزش بر من نهاده‌ای یا نشانی از دوستی است اگر به خاطر من یا با خاطره‌ام "زندگی" کنی. بیا و کلاهت را قاضی کن که پرت شدن از بالای برج میلاد سخت‌تر است یا تحمل سنگدلی روزگار. بیا و این یکبار مرد باش و بایست. 

همه‌چیز دلدادگی نیست، حداقل برای من. و تو هنوز داری از دور به دنیای سرد و سخت و سنگی من نگاه میکنی، داود. پس خداحافظ.»

من اول قرار بود براساس این یادداشت و نمایشنامه چیزی بنویسم ولی فکر کردم متن می‌میره، ایده می‌میره. خودش گویا هست. خیلی جالبه که چه‌قدر متفاوت شد برداشت تو با چیزی که من از نوشته گرفته بودم. همیشه من رو متعجب می‌کنه دیدهای متفاوت. ممنون که نوشتی، من اصلا بهش این‌طوری فکر نکرده بودم. انگار توی ذهن هرکدوممون این نوشته رو به شخص متفاوتی نوشته شده.

:|

با نوک کفشش سنگ‌ریزه‌ها را جا‌به‌جا می‌کند

برای چی خدافظی میکنین!

برای این‌که رابطه‌م با نوشتن رو از منجلاب نجات بدم.

ای بابا.کجایی پس.برگرد دیگه

سلام خواننده‌ی خاموش دلخور :)

ارادتمند

:||

صورتش را در یقه‌اش قایم می‌کند

برررگررردووو بگو هستی... با لحن همون آهنگه بخونش خورشید خانم...

نشنیدم والا

یعنی واقعا توی این زمونه هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست. :/ اینجا کسی ننویسه پس کی کجا بنویسه! 

شرمنده می‌کنید، همیشه شرمنده می‌کنید. کاش لایق بودم حاج مهدی.

خوشحالم که برگشتی و خوشحالتر که چراغ اینجا رو روشن می‌بینم :)

خوش‌حالم که هنوز این‌جایید.

دشمنت شرمنده
مرسی که برگشتی 

مرسی که همراهید

:))
من شروعش برایم جالب بود، اما ادامه‌ش رو نمی‌تونستم بفهمم. معلوم بود عاشقانه است. تصور کردم خودم گیرنده نامه هستم و در نتیجه مخلوطی از تجربه‌هایم بعلاوه فکرهایی که با خواندن جملات داود به ذهنم می‌رسید رو، نوشتم. 

خیلی خوشحالم برگشتی، البته اصلا اول فکر نمی‌کردم اینقدر طولانی باشه..

همینه که جذابه دنیای کلمات.

منم فکر نمی‌کردم طاقت بیارم. می‌خواستم یک ماه باشه. به اندازه بود ولی. سر یک ماه به نظرم رسید که حل شده قضایا و وقتشه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست