ماجراهای من و مام‌بزرگ(۱۵)


صبحمان را با چهارده کیلو نارنگی وسط اتاق آغاز کردیم. مام‌بزرگ در جواب نگاه متحیر خواب‌آلوده‌ام، خندید و گفت باغ خریده‌م. و در پاسخ به نگاه پرسشگر "جان من؟"ام، گفت دیشب که خاله سهیلا از گرگان برمی‌گشته، یک باغدار پیدا کرده که نارنگی کیلویی هشت و پانصد این‌جا را می‌داده چهار و پانصد. سریعا با خانه‌ی ما تماس گرفته و تیم احتکار خانه‌ی ما (mambozorg) با شعار "جا میوه‌ای پر است، حیاط که داریم." سفارش ۱۴ کیلو نارنگی در یک گونی سفید داده که نیمه شب وصول شد. 

من قبلاها معتقد بودم نارنگی اگر می‌خواست در کمال خودش باشد، باید یک شکلی می‌بود شبیه برگ درخت با حجم بیشتر و رنگ آبی ولی بعدها به این نتیجه رسیدم که نباید در کار خدا دخالت کرد. مام‌بزرگ می‌گوید باغدارها حالا به این‌ها روغن می‌زنند و نگه می‌دارند برای عید. فکر می‌کنم ما هم باید همین کار را بکنیم و در سند چشم‌انداز بیست سال دیگرم ذیل قسمت کشاورزی، کنار مزرعه‌ی خشخاش یادداشت می‌کنم "باغ نارنگی".



پیشنهاد خواندنی: اگر ابر چندضلعی را یادتان باشد، حتما مملی را می‌شناسید. حمید باقرلو در تلگرام نوشتنش را از سر گرفته. 

۱۳ قلب
چقدر دلم برای ماجراهای شما و مام‌یزرگ‌تون تنگ شده بود. سلامت باشن :)

ما هم برای پست‌های مختصر و دلنشین شما دلتنگ بودیم. خوش برگشتید.

میدونستی ماجراهای خودت و مام‌بزرگت خیلی شیرینه؟ دلم مام‌بزرگت رو خواست :/ :)
خدا حفظش کنه :)

قربان شما ^_^

توی خانه‌ی ما این‌جورچیزها تا عید دوام نمی‌آورد.
فرقی نمی‌کرد که چه‌قدر باشه. چندتا دونه باشه یا یه سبد یا یه صندوق یا یه گونی. به جای تیم احتکار تیم عملیات داشتیم که مباداً چیزی بمونه حیف بشه :))

مسئله اینه که خونه‌ی مام‌بزرگ هم همیشه همین بوده. بچه‌ها بودند و همیشه هم سر سفره‌شون مهمان بوده. یک عمر اون‌طور زندگی کرده. حالا که دو نفر بیشتر نیستیم و من هم که اهل خوردن نیستم، سختش میاد. همچنان زیاد می‌گیره و بچه‌ها که میان سر بزنند، بهشون می‌ده ببرند.

چقد خوبین شما :)

ارادتمند :))

چهارده کیلو؟ چهارده؟ خراب نمی‌شه یعنی؟ 
بعد مزرعه‌ی خشخاش؟
ما هیچ ما سر در گریبان

صورتک نیش باز پرشین بلاگ

مزرعۀ خشخاش آخه؟ :)
.
برای خونۀ ما چهارده کیلو وزن زیادی به حساب نمیاد. نهایت یکی دو هفته مقاومت کنه. 

خیلی بهم میاد. :))


قبلاها خونه‌ی مام‌بزرگ هم این‌طور بوده. تعریف می‌کنه که دایی کوچکه عاشق نارنگی بوده. یک‌بار یک جعبه یواشکی می‌خوره. مام‌بزرگ می‌گفت پوستش نارنجی شده بود.

ع واقعا روغن میزنن؟ من نارنگی تو عید ندیدم تا به حال. یعنی واقعا تا اون موقع میمونه؟...

من نمی‌دونم واقعا. این‌ها یک‌سری فکت‌های عجیبه که مام‌بزرگ زیاد بلده ولی من صحت و سقمش رو نمی‌تونم تأیید کنم.

سلام 
چرا الان دوتایین؟ 
پس پدر و مادرو برادرتون کجا هستند؟ 
ببخشید برام سوال بود

سلام.

سؤالتون خیلی شخصیه‌ها.

عید بیا بگو چه خبر از نارنگی‌ها:-)

امروز بچه‌ها اومده بودند سر بزنند. به قول سید طاها، تیم عملیات. یک‌کمی هم مام‌بزرگ داد که ببرند. این‌جوری بگم که... نصفش رفت.

خوبید؟ :)

سخت تلاش می‌کنم که باشم. :)

هشت‌حرفی خوبه؟

هشت حرفی مرده. :)

چه لبخند زهرداری. :)

ترجیح می‌دم فکر کنم یک جایی از زمان ایستاده.

نه، مرده.
قبل اینکه تیر خلاص بخوره، خودم کشتمش.
شما هم بگید مرده، به درک! :)

امیدوارم اینترنال آدر خوب باشه و بمونه. امیدوارم روزهای بعد از این زمان برامون خوش‌حالی داشته باشه.

پستت برام یک غم بدی داشت
و وقتی جوابت به کامنت آقای سید طه رو هم خوندم بیشترم شد 
کاش هیچ وقت دور بزرگا خالی نشه سخته خیلی سخته

می‌فهمم، برای من هم غمباره.

مزرعه خشخاش کنار باغ نارنگی

کنار هم که نمی‌شه، اقلیم متفاوتی دارند. باید جدا جدا برسم بهشون.

هووم ! البته این مسافته یکم وقت برای رسیدگی رو کم میکنه! هووم
ولی تجربه میگه بعضی مکان ها پتانسیل اقلیمی عجیبی دارن !مثلا من باغ زردالو و مزرعه زعفرونم یکی هستن ! شاید یه مکانی هم برا این ترکیب خشخاش - نارنگی پیدا بشه !

مزرعه‌ی زعفران دارید؟ وسط آرزوهای من‌اید که. 

سلام

علیک سلام :)

ارزوی شما شده شکنجه گاه من. (:

کجا دانند حال ما سبکساران ساحل‌ها. ها؟

تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطرتو سرشار است

از تبار فاطمه ای وگویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند

پس همیشه دعایم کن چراکه دعایت سرمایه فردای من است.

چه ماجرای دلنشینی، من عاشق مامان بزرگا هستم.

:)

نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها.هوم؟

ها بله.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست