خانه تنگ است برایم، پیراهنم، تنم.

امروز سومین روز تعطیلات بین ترم دانشگاه و مدرسه است و من بعد از سه ماه از شش و نیم صبح شنبه تا ده شب چهارشنبه بیرون از خانه بودن، بین نماز مغرب و عشاء به گریه می‌افتم که خدا من خالی و پوچ و بی‌هیچ‌چیز، گرفتار و اسیر سرگرمی‌ها شده‌ام که اگر این‌ها نباشد، چه باشد؟ این حفره‌ها پر نمی‌شود. خدایا نجاتم بده، نجاتم بده، نجاتم بده.



خ. پیشنهاد خواندنی : خارج از دایره‌ی توجه دیگران یا دنیای ایده‌آل

۱۲ قلب
برای یک‌عالمه چیز پر از انگیزه باشی و شروع کنی و ادامه بدی، اما یکهو به‌خودت بیای و ببینی که نه، این حفره‌ها پر نمی‌شود...
چیزی مثل یه مایع مذاب شروع می‌کنه به حرکت تو وجودت... 
خدایا نجاتم بده... 

من
حالا کم‌کم حس می‌کنم...
یک چیزی رو... چیزی شبیه نجات شاید...

نه، منظورم این نبود. وقتی مشغولم حالم خوبه، اما الان که گفتی ترسیدم. فکر کنم راست می‌گی، بی‌فایده‌ست. 

منظور من هم این نبود البته، مشغول بودن برای من هم خوبه... می‌فهمم.

این‌که حفره‌هایی هست که پر نمی‌شه، درست،
اما تلاش ما که بی‌فایده نیست؟!

فایده‌های دیگه‌ش فکر کنم برام اهمیتی نداره.

چرا تا ساعت ۱۰ شب؟!

کار داشتم. :|

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست