قصه‌های من و مام‌بزرگم (۱۴)

مام‌بزرگ شب‌ها قبل از خواب یک دعایی می‌خواند. وقتی که مسواک زده‌ام، کاغذ و کتاب‌های پخش و پلا روی تختم را منتقل کرده‌ام روی میز تحریر و صندلی‌اش و آرام گرفته‌ام زیر لحاف گلدار بنفش که مام‌بزرگ مخصوص زمستانم آماده کرده و فریاد زده‌ام"شب به خیر مامان" که اگر از صدای بلند تلویزیون تشخیصش بدهد، جواب می‌‌دهد و سفارش می‌کند صبح بدون صبحانه نروم و تلویزیون را خاموش می‌کند، بافتنی‌اش را می‌گذارد کنار، یک‌کم در آشپزخانه تق و توق می‌کند، چراغ راهرو را می‌کشد و کمی بعد، خانه هم تاریک می‌شود. چشم‌هایم را می‌‌بندم و گوش می‌دهم به زمزمه‌ی ذکر مام‌بزرگ که أشهد أن لا اله الا الله دارد. پیش از آن‌که خیالی به خاطرم برسد، به خواب می‌روم. 

 امشب مام‌بزرگ خانه نیست. با لحافم خوابیده‌ام سر جای او که بوی یقه‌ی لباسش را می‌دهد. خانه خیلی خالی و پر از تنهایی است. ساعت پنج صبح باید بیدار شوم. خوابم نمی‌برد. پر از بی‌قراری‌ام. 



۱۳ قلب
دلم برای ننه‌ها تنگ شد. به خصوص برای لحاف و تشک‌های قدیمی‌ای که وقتی می‌انداختند رویمان، احساس می‌کردیم لای یک وزنۀ دویست کیلویی گیرمان انداخته که نتوانیم تکان بخوریم و به اجبار بخوابیم. 
:)

فقط همون‌ها می‌تونند من رو گرم کنند. از زمستون متنفرم. 

بعضی‌ها مثل خورشیدند، که حضورشون گرما میده به سرزمین زمستون‌های سرد.
مثلاً مام‌بزرگی که حضورش دل خورشید رو هم گرم می‌کنه...

به قول فندقمون: لب‌خند

دلم برای مادربزرگم تنگ شد
برای شبایی که با کلی بحث اجازه میدادن شب کنارش بخوابم (میگفتن اتاق خوابش سرده بچه ای سرما میخوری!) 
واسه قصه گفتنش خصوصا اونجایی که وسط قصه بیهوش میشد :)) و من غش میکردم از خنده و بابابزرگم می اومد دعوام میکرد که نخندم خانومش بیدار میشه :))

:)

پرواز یک بادبادک می‌بردت از بام‌های سحرخیزی پلک تا نارنجزاران خورشید...

مام بزرگ...
خوب نیست حالش و دورم ازش
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست