جهان با عینک رمان


بابا لنگ دراز عزیز،

چک مقرری ماهانه دریافت شد. از شما خیلی ممنونم. اولین کاری که باید با آن می‌کردم، خریدن کاموای پشمی سبز بود برای بافتن شال‌گردنی که مثلا قرار است مادربزرگم برایم بفرستد. او پیرزنی جدی و سخت‌گیر است که همیشه نگران است من سرما بخورم. اسمش لوییزا است، آن را از روی اسم نویسنده‌ی زنان کوچک انتخاب کرده‌ام. از او خواسته‌ بودم شال‌گردنم آبی باشد اما او فکر می‌کند آبی مرا رنگ‌پریده و بیمار نشان می‌دهد. رنگ زرد هم مناسب دختری به نام سیلویا است که موهای قهوه‌ای روشن، قد بلند و کمری باریک دارد، نه من. سبز، رنگ جودی ریزه میزه‌ی پر جنب و جوش است که در سرمای سخت زمستان به یک جوانه‌ی کوچک امید می‌ماند. 

اما بابا، نمی‌دانید که چه شد. وقتی برای خرید به سمت مرکز شهر می‌رفتم، حراجی کتاب‌های دست دوم را دیدم که دخترهای فارغ التحصیل راه انداخته بودند. بابا، امیدوارم تصور نکنید دختر بی‌فکر و ولخرجی هستم. شما هم اگر خوب به این مسئله فکر کنید که در دنیا چه‌قدر چیز برای دانستن هست، درک می‌کنید که چه‌طور تا آخرین سکه‌ام را کتاب خریدم. ماجراهای تام سایر از مارک تواین، غرور و تعصب جین آستن، بلندی‌های بادگیر، نمایش‌نامه‌هایی از ایبسن و شعرهای اسکار وایلد، والت ویتمن و امیلی دیکنسون. شما تا به حال از امیلی دیکنسون خوانده‌اید؟ بابا، اگر یکی از شعرهای او را خوانده بودید، شما هم تمام پول‌هایتان را خرج کتابش می‌کردید. شاید هم به خاطر همین چیزهاست که آقای گریگز را استخدام کرده‌اید. کار خوبی کردید، چون در غیر این صورت، دیگر ماشین نداشتید. مثل من که پول اتوبوس هم نداشتم و در سرما ایستاده بودم با ده جلد کتاب سنگین و فکر می‌کردم مادربزرگم شاید ماه بعد شال‌گردنم را بفرستد. به هرحال، پیری است و فراموشی!

نگران نباشید بابا. همان موقع جیمی مک‌براید را دیدم. او داشت برای دیدن سالی به خوابگاه می‌رفت. گفت مرا هم می‌برد و کمکم کرد وسایلم را در ماشین جا بدهم. مک‌برایدها واقعا آدم‌های مهربانی هستند. وقتی رسیدیم، سالی از من و جولیا دعوت کرد برای عصرانه همراهشان باشیم و ما در راه کافه تریا، دانشکده را به جیمی نشان دادیم.

 حالا دیگر هوا سرد شده و با این‌که خیلی کم باران می‌بارد، بیشتر وقت‌ها آسمان ابری و دلگیر است. درخت‌ها هنوز برگ می‌ریزند و ما هر روز با صدای جارو کشیدن برگ‌های خشک بیدار می‌شویم. اوایل صبح، وقتی هنوز آفتاب درنیامده، هوا سوز دارد. ما یقه‌ی پالتویمان را بالا می‌دهیم و می‌دویم تا کافه تریا، یک لیوان قهوه می‌گیریم و می‌رویم به کتاب‌خانه. امتحانات نزدیک است و جولیا حسابی درس می‌خواند. او می‌خواهد امسال هم شاگرد اول بشود. بابا، قول می‌دهم درس‌هایم را خوب بخوانم. حالا که شما محبت و لطفتان را نصیب من کرده‌اید، نمی‌خواهم ناامیدتان کنم.  

آفتاب از پنجره‌ی کتاب‌خانه افتاده روی میز و جزوه‌ی دستور زبانم و سالی از آن طرف سالن علامت می‌دهد که برویم برای نهار. 



                                                                                              دوستتان دارم بابا.

                                                                                             دخترک کوچک شما 

                                                                                                     جودی



پ.ن. می‌توانم امیدوار باشم که در تعطیلات شما را در مزرعه‌ی لاکویلو ببینم؟ 






خ. به دعوت غمی، با دعوت از فافا، عارفه، محمدعلی و هرکه دلش به نوشتن است.

۹ قلب
 جودی ابوت رو بچه که بودیم پخش می‌کرد تلوزیون. و خب یادمه که کتابخونۀ کودک کتابش رو داشت. ولی چون مال گروه سنی دال و ه بود به ما نمی‌دادنش. داغ خوندن این کتاب و کتاب سفیددندان همیشه به دل ما موند. :)
.
چالشه چه چالش بامزه و خوبیه. ایدۀ فوق‌العاده‌ای داره.

چه مقید بودند به گروه سنی. :))

پدر من یک وقت‌هایی بی‌هوا دستم رو می‌گرفت می‌برد نزدیک‌ترین کتاب‌فروشی و برام چیزی می‌خرید. این کتاب‌های ناگهانی معمولا خیلی تأثیرگذار می‌شدند در روند مطالعه‌ی من. اخلاق‌های عجیبی داره بابا. بابا لنگ دراز رو هم فکر کنم از کتاب‌فروشی ترمینال جنوب برام خرید. چه عجیب! حتی مطمئن نیستم ترمینال جنوب کتاب‌فروشی داشته باشه. 

وبلاگ‌نویس خوش‌فکریه غمی. شما هم بنویسید آقاگل.

ایده‌ش واقعا جالب بود. و تو خیلیی خوب نوشتی:-)

می‌دونی اسمت هربار چه امیدی با خودش میاره؟ همیشه دلگرم می‌شم وقتی می‌بینم و فکر می‌کنم هنوز کسی هست که انتظار اومدن خوبی‌ها رو بکشه. همیشه مثل اسمت بمون. مثل من که همیشه مثل شخصیت‌های افسانه‌های قدیمی نگاهش می‌کنم. انگار هیج‌وقت غیر از این نمی‌شی.

ممنونم. تو هم بنویس‌.

من کتاب صوتی بابا لنگ دراز رو با صدای خانم زهره شکوفنده گوش دادم،وقتی به آخر متنت رسیدم دیدم ناخودآگاه با صدای ایشون خوندمش.خیلی مزه داد :~)

خودم هم وقتی داشتم ویرایشش می‌کردم با صدای زهره شکوفنده خوندم. می‌خواستم ببینم واقعا لحن و حال و هوای جودی داره؟ 

داشت؟
چرا دماغت موج داره؟

چقدر جالبه این چالش :)
کاملا هم مثل نامه هایی جودی نوشتی.
عالی بود :)

خیلی جالبه.

خیلی ممنونم.
خیلی ارادتمند.
بنویس شما هم.

آره واقعا داشت...♡
تقصیر جودیه:)) اومدم خلاقیت هامو تو بیان شکوفا کنم  :)) 

^_^ 


چقدر خوب:-))
ممنون ازت^_^

قربانت

خیلی خوب بود. کتابش رو نخوندم، منتهی کارتونش رو دیده بودم قبلا. شباهت خیلی خوبی داشت. همون فضای داستانش توی ذهنم شکل گرفت. اونقدری شباهت داشتن که واسم سوال شد که: به این شکل باید بنویسیم که با همون شخصیت‌ها و فضاهای موجود در رمان، ماجرای تازه‌ای شکل بدیم؟ چالش خیلی جالبیه :)
+ من چون اون کتابی که غمی از نگاهش نوشته بود رو نخونده بودم و آشنا نبودم با شخصیت‌ها و فضاهاش، از روی نوشته‌ی خودش دقیق نفهمیدم چجور چالشی هست دقیقا. الان بهتر فهمیدم.
++ امیدوارم تا چند روز آینده، یه‌چیزی به ذهنم بزنه. ایشالا وقت بشه، می‌نویسم :)

ممنون :) 

همون حالتیه که وقتی کتاب می‌خونیم خودمون رو جای شخصیت‌ها و در فضای داستان تصور می‌کنیم. حالا تفاوتی نداره همون ماجرا رو روایت کنیم یا چیز دیگه‌ای رو. مهم قرار گرفتن در اون زاویه‌ی دید و به اصطلاح برخورد با جهان با عینک اون شخصیته. 

خیلی مشتاقم.

آه! جودی نازنینم. *__*
چه خوب نوشتی خورشید. مخصوصا آخرش و سالی... :))

یه دوره‌ای من هم نامه می‌نوشتم واسه بابالنگ‌دراز خیالیم. ته هر نامه با یه حال و هوا امضا می‌زدم. یه بار هم نوشته بودم:

امضا: جودی، دختری که یک خروار غم روی دلش نشسته. :))
یادش به‌خیر! :دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست