زمزمه‌های عصر جمعه (عارفه می‌گوید شماره‌‌ی ۴)


▪️این سپیدار کهنسالی که هیچ از

قیل و قال ما نمی‌آسود

این حیاطِ مدرسه

این کبوترهای معصومی که ما روزی به آن‌ها دانه می‌دادیم

این همان کوچه

همان بن‌بست

این همان خانه همان درگاه

این همان ایوان همان در... آه!


از بیابان‌های خشک و تشنه از هر سوی صد فرسنگ

در غروبی ارغوانی رنگ

با نشانی‌های گنگ و دور

آمدم تا هفت سال از سر گذشتم را

بشنوم شاید

از اشارت‌های یک در

از نگاه ساکت یک پنجره یک شیشه یک دیوار

در حرم در کوچه در بازار

آمدم خود را مگر پیدا کنم


کیف زرد کوچکی بر پشت

نیزه‌ای از آن قلم‌های نیی در مشت

گوش‌ها از سوزِ سرما سُرخ

رهگذر بر سنگفرشِ راه ناهموار

آمدم شاید ناگهان در پیچ یک کوچه

چشم در چشمان مادر واکنم

های‌هایِ اشتیاق سالها را

سردَهیم

وآنچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده‌ایم

سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم

هیچ

در میان ازدحام زائران

پای تا سر گوش

شاید از او ناله‌ای در گیر و دار این همه فریاد 

مانند باشد در فضا

هرچند نامفهوم

در رواقِ سرد و ساکت

می‌دویدم در نگاه صد هزار

آیینهٔ کوچک

شاید از سیمایِ او در بازتابِ جاودان این همه تصویر

مانده باشد سایه‌ای

هر چند نامعلوم

هیچ

هیچ غیر از بغض تاریک ضریح

هیچ غیر از شمع‌ها و قصه برپر زدن در اشک

هیچ غیر از بهت محراب آه

هیچ غیر از انتظار کفش کن

باز می‌گشتم

زخم کاری خورده‌ای تا

جاودان دلتنگ

ز بیابان‌های خشک و تشنه صد فرسنگ صد فرسنگ

پیش چشمم گردبادی خاک صحرا را

چون دل من از زمین می کند و می‌پیچاند و تا اوج فضا می‌برد

خود نمی‌دانم

موجی از نفرین این بیچاره آدم بود

و در چشمان کور آسمان می‌ریخت

یا که باد رهگذر سوغات انسان را به درگاه

خدا می‌برد

خاک خواهی شد

از رخِ آیینه‌ها هم پاک خواهی شد

چون غباری گیج گم سرگشته در افلاک خواهی شد.



فریدون مشیری

از دفتر بهاران را باور کن


خ. شفیعی کدکنی می‌گوید مشیری این شعر را در تصویرِ یادِ کودکی‌های خویش در مشهد سروده است و به جستجوی اجزای تصویر مادرِ خویش است که در آینه‌های کوچک و بیکران سقف حرم حضرت رضا تجزیه شده و او پس از پنجاه سال و بیشتر به جست و جوی آن ذرّه‌هاست. 

خ. در کانال تلگرام shafiei_kadkani خوانده‌ام.

خ. دلم برای شیخ بهایی و گوشه‌ی امن گوهرشاد، بسیار تنگ و کوچک شده. 


۷ قلب
شاید به جای آینه‌ها درون خودمون باید به دنبالش باشیم:

چهره‌های گذشته‌ام را من
 با خود حمل می‌کنم
چون درختی که حلقه‌های سال‌هایش را
حاصل جمع آنها یعنی «من»

آینه تنها آخرین چهره‌ام را می‌بیند
من اما..
همه‌ی چهره‌های گذشته‌ام را با خود دارم.

(توماس ترانسترومر)

مثل باباآقای من که از پر شالش نقل و نبات درمی‌آورد و می‌گذاشت توی مشتم، توی جیب‌هاش شعر داره. :)

آینه های حرم. سنگ های حرم. بادهای سرد صحن ها و پناه گرم فرش های آویخته.

دسته‌ی زن‌های نشسته سر مزار شیخ بهایی. عجیبه مهر این مردم به اون مرد. 

یاد یک شعری افتادم از شهریار که یاد پدرش می‌کنه و دست پسرش رو می‌گیره و میره توی محله‌ای که در گذشته اونجا زندگی می‌کرده. فکر می‌کنم شباهت‌هایی به این شعر داره از نظر موضوعی.
.
دلم دوباره دو رکعت نماز می‌خواهد 
کنار پنجره فولاد و صحن گوهرشاد...

پدر من هم من رو توی کوچه‌های اطراف حرم می‌گردونه. 

الهی زودی روزیت بشه عزیزم:)

الهی مستجاب الدعوه باشی. :دی

شماره 4 :)

با تشکر از بینندگان خوب برنامه.

آخ که چقد حرمش بوی امنیت میده ... اگر روزی شد رفتید مارو هم دعا کنید بگید ماهم دلتنگیم ...
___________________________
اجاره سوئیت مبله در تهران
https://eskanbama.com

الهی قسمت هرکس که می‌خواد بشه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست