من مام‌بزرگ را دارم (۱۳)

 به خانه آمدم، شانه‌ام می‌لرزید. خیلی شب بود و من بسیار خسته بودم از تکاپوی هر لحظه‌ای و کلنجار مداوم با خودم. پیش از طلوع بیرون زده بودم و برای تنم هم دیگر نایی نمانده بود. کلید انداختم. هوای گرم پناهم داد. آمدم داخل، دیدم مام‌بزرگ بخاری را راه انداخته. دیشبش با بافتنی و چندتا پتو خوابیده بودم. آهی کشیدم از خوشی. سلام کردم. خسته نباشیدی گفت. روزی قوت من از همین خوش‌آمدگویی‌های وقت رسیدن مام‌بزرگ است. دوست دارم وقتی می‌رسم خانه، کسی با من صحبت کند. دوستش دارم وقتی حواسش به من هست، می‌پرسید: یک جوری مریضی انگار، یا شاید کارت زیاده. می‌گفتم: خوبم. آن شب رمقی برایم نمانده بود. کوله‌ام را کناری انداختم و با مقنعه روی زمین خوابیدم. قبل از آن‌که چشم‌هایم بسته شود پرسید: دوست داری کتلت درست کنم برای فردات؟ جویده جویده گفتم عاشقشم. 

در خواب و بیداری بودم، نمی‌دانم چه قدر گذشته بود. صداهای غریبه شنیدم. صدای خانه وقتی فقط خودمان دوتا نیستیم و مهمان هست. تن به بیدار شدن ندادم. 

نیمه شب بود. هول، پریدم از خواب. خانه ساکت بود، امن و لذت‌بخش مثل وقتی فقط خودمان دوتا هستیم. از لای در مام‌بزرگ را دیدم که نشسته بود روی کاناپه‌اش کنار بخاری، با صدای هولناکی تلویزیون می‌دید و بافتنی آبی راه‌راهی می‌بافت که جوراب یک پسربچه‌ی چهارماهه بود. نیم‌خیز شدم. ترسیده و بی‌پناه، بلندتر از صدای تلویزیون داد زدم: مام‌بزرگ، کتلت داریم هنوز؟ لبخند آرام‌بخشی زد وگفت: فکر کردی می‌خوریم و برای تو نگه نمی‌دارم؟ 



فردایش با خودم بردم، کنار این‌ها خوردیم‌شان. این و اون.


۷ قلب
دل منم به مادریزرگم گرمه. روز جهانی مادربزرگ چقدر جاش خالیه. اتفاقا امروز برگشتم دهات پیش مادربزرگه. انار دون کرده توی حیاط زیر آفتاب خوردیم. خستگی سربازی از تنم در رفت اصن...

خوندنش باعث شد خستگی امروز من هم در بره. 


+من امسال به اندازه‌ی کافی انار نخورده‌م. :(


به عنوان کسی که آخرین بازمانده نسل بزرگترهاش رو 12 سال پیش از دست داده، یه عالمه غبطه میخورم به پست های من و مام بزرگت خورشید.
خدا حفظشون کنه مام بزرگ تون رو.
سایه شون مستدام ان شالله

هربار موقع نوشتن‌شون به این مسئله فکر می‌کنم. من خودم عزیز از دست داده‌م، نمی‌خوام داغ کسی رو تازه کنم. 

ولی فکر می‌کنم باید بنویسم ازش. باید شکل دستاش رو، نگاه کردنش رو، راه رفتن و خوردن و خندیدنش رو نگه دارم. اون نسل گنجینه‌های درخشانی در سینه داشت. نمی‌خوام یادم بره. نمی‌خوام از بین بره این جزئیات. 

نوش جونتون:)
خدا مام بزرگ رو حفظ کنه برات، منم بی‌بی دارم، دوسش هم دارم ولی خب گاهی یه تیکه‌هایی می‌پرونه آدم نمیدونه چی بگه:/

‌^_^ مام‌بزرگ هم یک وقتایی این‌جوری می‌شه.

خورشید ، من همیشه میخونمتا :-)
زیاد کامنت نمیدم ، اما گفتم یاداوری کنم که هستم و راضی ام ازت :-) 

با شیوه‌ی وبلاگ خوندن شما آشنام. راحت باشید.

خوبه راضی‌اید. هروقت راضی نبودید بگید. :دی

من به واقع حسرت مامان‌بزرگ رو دلمه
۷ماه تو شکم مامانم بودم که از دستش دادم
خواهر میگه همیشه برامون انار ترش و شیرین دون میکرد و با گلاب قاطی میذاشته جلومون
اولین بدشانسی زندگیم از تو همون شکم مامانم رقم خورد...

همون که گفتم به نسرین.

تمام حسرت های جهان یک جا...
کتلت های مامان بزرگ حتماً کلی هم خوشمزه ان. :)

ببخشید.


مام‌بزرگ عاشق اینه که توی همه‌چیز سبزی کوهی و ادویه‌های جور واجور بریزه. با بدجنسی باید بگم بله، خوشمزه‌ست، خیلی. امشب هم داشتیم اتفاقا. 
یک عادت دیگه‌ای هم که داره مام‌بزرگ، براش خیلی مهمه غذاهاش. باید دقت کنم همیشه بگم که چه قدر خوشمزه شده و مفصل بخورم. امشب هم پرسید بدمزه نشده؟ گفتم عاالیه. خوش‌حال شد.

چه گرمای دلنشینی داشت این پست :)

دلگرم باشید.

نه خوشگلم بنویس من عشق میکنم با نوشته هات
مام قسمت مون این بوده دیگه

بزرگوارید

خوندن خاطرات از مامان بزرگت شیرینه!
حتی برای من

ممنونم از مهربونیت.

به این و اون توی گروه گفتم که چقدر فکر می‌کنم شما سه نفر شبیه به هم دیگه‌اید. و گفتم به نفر سوم هم بگم پس. :) 


یک گروه سه نفره داریم که شب‌ها میایم دور هم جیغ‌جیغ می‌کنیم. :)

پایین کامنت عارفه حرفی زده بودی که من رو یاد خونۀ مادربزرگ انداخت. یکی از قانون‌های نانوشتۀ خونۀ مادربزرگ اینه که باید دوتا بشقاب غذا بخوری و اگر کمتر از این خوردی تصورش اینه که غذاش خوب نبوده یا دوست نداشتی و نتیجه می‌شه اینکه بدون توجه به حرف‌های بقیه بلند میشه تا تخم‌مرغ بپزه برات. :)
این قانون موقع چایی خوردن هم هست. لیوان چایی اول رو نخورده دومی رو پر می‌کنه برات و اگر نخوری دلخور میشه.

:)))

مادر بزرگای من از دنیا رفتن و هیچ کدوم رو ندیدم ... اگر تونستید و حال داشتید براشون فاتحه ای بخونید لطف بزرگی کردید ...
امیدوارم مام بزرگتونو خدا حفظ کنه و سایه ش رو سرتون مستدام باشه ...
___________________________
اجاره آپارتمان مبله در تهران
https://eskanbama.com

خدا رحمت‌شون کنه.

یعنی واقعا گرسنه ت شده بود؟ مگه میشه مگه داریم؟ :))

:)))

گرسنه‌م نمی‌شه، هوس غذای خاصی رو می‌کنم گاهی.

در راستای ادامه‌ی بدجنسیت، بگم که واقعاً خوشمزه بود. خوشمزه‌ترین کتلت/کوکو که خوردم تا به امروز. خیلی جادویی بود ترکیبش.

:دی

اون صحنه ای که مام بزرگت بافتنی میبافتن
تصورش هم شیرین بود
خدا حفظشون کنه و نوش جونتون :)

:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست