روزانه های من و مام بزرگ (12)

 تا خرخره ی روزهایمان برنامه چیده ایم. صبح ها با خورشید بیرون می آییم و چند ساعتی بعد از خورشید به خانه باز می گردیم؛ بی جان، نفله، تماما درد و کبودی و ناله و پتوها کپه، روی هم مانده، تا بخزیم زیرشان و صورتمان را پنهان کنیم تا سرمای آن بیرون یادش برود و بعد از پشت لحاف و پتوهای گل گلی و پلنگی و راه راه تا عینک بیاییم بیرون و از مام بزرگ بپرسیم:« چه خبر؟» 

مام بزرگ تمام روزش را نشسته روی کاناپه اش، یک دور کاموا از دور کلاف آزاد کرده، پیچیده دور انگشتش، دانه ها را از این میل به آن میل رد کرده و تا آستین پولیور پسرانه بافته. سهیلا خاله از بالا آمده و برایش آش آورده و تعریف کرده اشرف خاله مشهد نمی آید. آشش کم نمک و پر سبزی بوده و «وقتی بهش می گی بدش میاد»؛ ناراحت شده و رفته بالا و مام بزرگ زنگ زده به اشرف خاله که چرا نمی آید مشهد؟ و او همان هایی را که به سهیلا خاله گفته بوده، دوباره گفته و مام بزرگ زنگ زده به فاطمه زن دایی که اشرف به فلان و بهمان دلیل بی خیال مشهد شده، حالا که یک نفر جا داریم، تو بیا که بعد چهلم خواهرت حال و هوایی عوض بکنی. زن دایی هم اولش گفته نه و دایی را چه کار کنم ولی بعد قبول کرده و قرار شده یک شنبه شب بیاید این جا که شام شان را بخورند و بروند راه آهن.

بعد اخبار ساعت ۹ شروع می شود و با این که همان چیزهایی را می گوید که اخبار ساعت ۲، مام بزرگ هیچ رقمه بی خیال نمی شود و اعتقاد راسخ دارد:« خبرهای مهم رو می گذارند شب می گن.» به هرحال، من هم خبر خواندن آقای حیاتی را دوست دارم و تا آخرش منتظر می نشینم شاید آقای اصغری بیاید برای هواشناسی. این مرد به گزارش آب و هوا اندازه ی فینال چمپیونز لیگ هیجان می دهد و همیشه آخرش اضافه می کند:«شب های بعد هم با ما همراه باشید.» به اندازه ی سرنوشت شوت سوباسا، تعلیق!



خ.بعد نوشت: یکی از مخاطب های خوب برنامه، این لینک رو فرستادند: کلیک

۱۴ قلب
واقعا این اصغری خیلی دوست‌داشتنیه. کسی که ثابت کرد اخبار خشک هواشناسی رو هم میشه جذاب و داستانی روایتش کرد. توی ذهنم جزو کساییه که علاقه‌اش به کار به ظاهر بی‌اهمیتش به اون کار اهمیت بخشیده...

یک جور رفتار می کنه که انگار همه مشتاق و عاشق شنیدن راجع به آب و هوا اند و اون داره چیزی رو که مردم بیشتر از هرچیز بهش نیاز دارند، بهشون هدیه می کنه. 

یکی از قهرمان های منه آقای اصغری.

آقای اصغری یه جوری میگه هوا قراره سرد بشه که آدم وسط جهنم هم باشه لرزش می‌گیره :)))

یک قصه ی دنباله دار توی یک روزنامه ست انگار. هر شب آدم می نشینه ببینه چی شد آخر سرنوشت این جبهه ی هوای سرد...

خیلی هم خوب ارتباط برقرار می کنه با مخاطب. تک تک اسم شهرها رو صدا می زنه... مردم شون رو صدا می زنه. سمنانی ها، کرمانشاهی ها یاد شما هم هستیم،... این هم یک نقطه ی قوت دیگه ست که ارتباط ایجاد می کنه بین اتفاقات اخیر و حرف هایی که می خواد بزنه.

فوتبالیاش [عینک]

:دی

مثل اینکه علاقه به آقای اصغری همه‌گیره :)
واقعا کره‌ی خاکی عجیبه، اینجا هنوز هوا تقریبا گرمه و کولر می‌زنیم اونجا شما از ترس سرما به لحاف پناه می‌برید :)

کسی که صادق باشه و خالص و مهر بورزه رو همه دوست دارند.

نه بابا، من تابستون هم توی مترو و اینا سردم میشه. دستکش دستم می کنم الان. همه متعجب میشن.

خدا سایه‌ی مخاطب‌های خوب برنامه رو از سر جهان کم نکنه. :دی

آمین

داشتم فکر می‌کردم این پست چرا بیشتر جذاب شده به نسبت قبلی‌ها. بعد دیدم شخصیت داره. از مام بزرگش گرفته تا سهیلا خاله و حتی اصغری هواشناس!

از دقت نظر شما متشکرم

و همین‌طور در میون گذاشتن نظرتون.

بابای من هم ۹۸ درصد مواقع داره اخبار می‌بینه اما معتقده اخبار مهم رو شب می‌گن. اون دو درصد دیگه هم، یا راز بقا می‌بینه یا یکی از این سه‌تا: جومونگ، مختارنامه، یوسف پیامبر :| :))

من برای آدم‌هایی که راز بقا نگاه می‌کنند، احترام خاصی قائلم. 

عالی بود این :

مام بزرگ اعتقاد راسخ دارد:« خبرهای مهم رو می گذارند شب می گن.»

:دی

سلام خانوم و مرسی
ای قربون این مادر بزرگ برم ک اینقدر داناست 
خورشید خانوم عزیز اخبار ساعت دو اخبار نیمروزیست و اخبار ساعت هشت اخبار شامگاهی ست و بی شک در این شش ساعت خبرهای جدیدی ب خبرگزاری ها ارسال میشه پس میشود گفت ک اخبار شامگاهی اخبار کاملتری ست

ساعت دو فردا دوباره همه اینا رو می‌گه. :|

سهیلا خاله. مثه ما رشتی ها میگید:-D
آقای اصغری شنیده بودم فیزیک تدریس میکنن. واسه همین همیشه در جایگاه معلمی تصورش میکنم، و میبینم حتی تصور داشتن همچین معلم فیزیکی لذت بخشه.

نمی‌‌دونم مختص شماله یا نه، ما خودمون هیچ ربطی به شمال نداریم. بعد یک دایی دارم، اسمش علی‌ـه. هربار جلوی غریبه‌ها صداش می‌کنیم علی دایی، مسخره‌مون می‌کنند. 

یک ویدئویی دیده‌م ازشون که کتاب معرفی می‌کنند. یکی از کتاب‌ها، فیزیک هالیدی‌ـه. :/

سلام خورشید خانوم عزیز
متاسفانه من معنی این :| رونمیدونم 
اون دو خط هم ک درمورد جمع آوری اخبار نوشتم روشی ست ک تقریبن تمام خبرگزاری های خبری دنیا از آن استفاده میکنن و اگر بگفتۀ شما اخبار تلویزیون ایران روز بعد همون خبرها رو تکرار میکنه (در بدترین حالت ـ غرض و مرضی پشت ش هست و در خوشبینانه ترین حالت حکایت از عدم  توانایی اطلاع رسانی بروز رو داره) و ابدن قصد مجاب کردن شما رو نداشتم و ندارم ـ تنها نظر یک معتاد ب اخبار بود .

دهۀ چهل بعد از اخبار شامگاهی ساعت هشت پیش بینی هواشناسی هم تازه اضافه شده بود ک اکثرن چنین بود :) 
هوای تهران صاف و آفتابی با کمی ابر ک بتدریج بر حجمش افزوده میشود و احتمالن باران هم می بارد و طوفانی هم خواهد شد و شاید رعد و برق هم بزند !
بود ک مدتها موضوعی برای خندۀ ما نوجوانها بود .
شاد و سلامت باشید 

زنده باشید.

گفتنی ها رو گفتند دوستان، من فقط در مقام تکمیل کامنت ها بربیام و به این نکته اشاره کنم که این جناب حیاتی نمیخواد بازنشسته بشه؟ نهصد ساله که مجریه اخباره.

+اون تشبیه به تعلیق شوت سوباسا خیلی خوب بود:)))

من خیلی خوشم میاد ازش. یکی ایشون، یکی خانم شریفی مقدم شبکه خبر، خیلی خوبند.

;)

بعد مدتها اومدم و نشستم به خوندن آخرین پستت که قراره چی باشه و نمیدونی چقدر دلم گرفت. قرار نبود این دنیا جایی باشه که تو نخوایش خورشید


دنیا جای بدی نیست علی. من آدم غمگینی نیستم. زندگی فرصت ارزشمندیه. من کسی نیستم که خودم رو اون قدر بزرگ ببینم که با سخت شدن عرصه بر خودم، تمام ارزش و زیبایی زندگی رو زیر سوال ببرم یا بخوام باقی رو نهی کنم از لذت بردن و نظریه بدم که سطحیه همه‌ی این‌ها. حتی همین روزها هم که با تموم جونم درد می‌‌کشم، تصور می‌کنم به دوش کشیدنش، تحملش، زیباست. من رو آدم بزرگی می‌کنه. 

مسئله این دنیا نیست، آد‌م‌های دیگه نیستند. ضعف منه. قواره‌ی زندگی نمی‌شم. جا نمی‌‌گیرم هیچ‌کجای این دنیا. آهو نمی‌شوم به این جست و خیز علی.

به نظرم واسه آدمی که این حرفها رو میزنه من خیلی کوچیکم که نظری بدم
خورشیدی دست خودت نیست همیشه می تابی :)

خجالت بکش، این چه حرفیه آخه؟


یک پست گذاشته بودم قدیم ندیم‌ها، عنوان گذاشته بودم: چرا اسم من خورشیده ولی دوزار شب رو نمی‌تونم سحر کنم؟

سلام خورشید خانوم
کامنتدونی پست جدیدتون بسته ست (احتمالن مایل نیستید ک کامنتی درمورد مطلبتون داشته باشید) پس پررویی منو ببخشید 
"خدا بیامرزدت صمد جان" تاریخ مسیر خودش رو میره ـ یعنی چی ؟ والا تا اونجایی ک ماخوندیم در بیشتر مواقع جانداری ب نام هوموساپین نه اتها اون مسیر و تغییر داده بلکه خیلی وفتها هم کلن مسیر رو عوض کرده


⎠⏠

خواب دیدم ک دوباره در همه جا حکومت سلطنتی بر قرار شده ، و شما بعنوان ملکه انتخاب شدید ، پاکتی رو ک حاوی یک نامه بود بدست پیشخدمت مخصوص خودتون دادید و بهش گفتید : 
ـ وقتی‌ از کاخ بیرون رفتی‌ یک جاده خاکی هست ک در هر دو طرف اون حیوانات زیادی خواهی‌ دید ، در میان حیوانات طرف چپ خود جانوری با جثۀ تقریبن درشت میبینی‌ ک روی پاایستاده و فقط یک زیر شلواری با مارک (جورجیا آرمانی‌) و یک کراوات از نوع (کریستیان دیور) پوشیده ، و با اوقات تلخی‌ مشغول ورق زدن کتابی ست ک روی جلدش نوشته شده (حــق) ، ولی‌ نمیتونه اون رو بخونه چون کلمات ب سرعت از لابلای صفحات کتاب بروی خاک میریزند . وقتی‌ نزدیک اون شدی پاکت نامه من رو در دستش بزار ، اگر پرسید ک چرا سند مالکیت آسمانخراش ها را نبردی بگو قرار است ک (رامسس دوم) بعد از ملاقات و جلسه روزانه با (موسی) شخصن سوار بر جدید‌ترین (رولز رویس) مدل (سیلور شادو) ک از طرف آوارگان فلسطینی ب او هدیه شده تا دریای سرخ را بشکافه و اسناد مربوطه را با دو برگ فتو کپی‌ رنگی‌ از (عصای موسی) برای او ببرد . حتمن بهش یاد آوری کن که یک کپی‌ از عصا باید در پرونده نگهداری شود تا وکیل (نتانیاهوی دیوانه) نخست وزیر پاچه خوار و زهوار در رفتۀ سرزمین شیر و عسل بتونه ، در انتخابات بعدی از اون ب نفع قاضی دیوان بین المللی لاهه استفاده کنه ، و کپی‌ دیگر رو میتونه در صورت تمایل پس از غسل تعمید در دریاچه  قم میان حیوانات طرف راست جاده رها کنه تا از ظهور (خر دجّال) ممانعت بعمل بیاد و روزگار ب آرامش دائمی برسه . 
........ وقتی‌ از خواب پریدم و ب خودم اومدم از وحشت خیس عرق بودم ، پاکت نامه رو در دستم دیدم ک رویش نوشته بود : 
هستی‌ ، میدان خلقت ، کوچه آفرینش ، باغ ارم ، روبروی درخت سیب ، جناب آقای ( آدم ) ملاحظه فرمایند . 

خنده بر لبهایتان باشد شکوفا هر زمان 
قلب پر از مهرتان تا هست هستی شاد باد

فکر می‌کنم واضح باشه واقعا بسته بودن کامنت‌ها. اصرار برای ابراز نظر رو نمی‌فهمم. و فارغ از اون واقعا متوجه نمی‌شم ارتباط این کامنت و لزوم در میون گذاشتنش رو. من پیش از این هم کامنت‌های شما رو دیده‌م و به نظرم رسیده ممکنه ناراحت بشید و نگفتم. دوستانه عرض می‌کنم، در این دوره‌ی رخوت بلاگستان و اوضاع احوال جامعه ما چند نفری که هنوز می‌نویسیم برای آروم گرفتن این‌جاییم. توی این دوره به خصوص، سعی در به چالش کشیدن و توضیح خواستن و درگیر کردن نویسنده‌ی وبلاگ به خاطر چند خطی که برای دلخوشی می‌نویسه، خداپسندانه نیست. سعی کنید وقتی پستی رو می‌خونید، از روی مهربانی و همدلی باهاش مواجه بشید و سعی کنید بفهمید نویسنده واقعا می‌خواسته چی بگه. لزومی نداره که حتما کامنت بگذاریم، به خصوص وقتی کسی از احساسات و روزنگاری‌های شخصیش می‌نویسه. این مهمه چون برخوردهای آدم‌هایی که به ما نزدیک نیستند، در این مواقع واقعا حال آدم رو بد می‌کنه. صرف این‌که یک چیز عمومی نوشته شده، به ما این اجازه رو نمی‌ده که وارد قضیه بشیم. و پیشنهاد می‌کنم برای حرف‌هایی که می‌خواید به بقیه بگید، یک وبلاگ بزنید و اون‌جا بنویسید. این‌طور راحت‌تر آدم‌های هم‌عقیده پیدا می‌کنید‌. 

روزگار خوش.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست