زمزمه‌های عصر جمعه (۲)


باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست

ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست

سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست

هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست

ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

شعری از سایه ی بزرگ، هوشنگ ابتهاج.

 هرچند که دلم می خواست با صدای من، اما با صدای علیرضا قربانی بشنوید. :-)

۹ قلب
من شعر دوست چه کیفی کردم با این پست.


جایی حضرت حافظ گفته: گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر، آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟! 

جای دیگه گفته: گرت چو نوح نبی صبر هست در غم و طوفان، بلا بگردد و کام هزار ساله برآید.

خلاصه که این‌طور یا!


:)

جواب شعر رو باید با شعر داد دیگه؟:
تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست
غم تو هست، ولی غم‌گسار باید و ....

نیست آقا، نیست. :|

در نزن رفته ام از خویش کسی منزل نیست

دیدم نیست ها زیاد شد همین به ذهنم رسید :دی

:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست