چو اسمی خالی از معنی

مرگ همیشه اولین راه حل بود، قبل از زندگی کردن. هر لحظه از خودم می‌پرسیدم آماده‌اش هستی؟ و هربار، در زندگی چیزی بود که حضور مرا می‌طلبید. پس ایستادم و ذره ذره خودم را صرف کردم. اما دنیای نماندن است. یک‌یک تمام می‌شدند و قصه‌هایشان به سر می‌رسید. مرا رها می‌کردند و من می‌ماندم و پرسشی مکرر: آماده‌ای؟ پرورده‌ی زندگی نبودم، زندگی را با تربیت مرگ می‌گذراندم، با باور این‌که او جایی همین نزدیکی‌هاست، قبل از سر زدن صبح فردا، قبل از آخرین خداحافظی مامان، قبل از مصرع آخر دوبیتی، قبل از آن‌که بار دیگر کسی صدایم بزند خورشید.  از پشت پنجره‌ی آن خانه‌ی خیابان جامی نگاهم می‌کند. سایه به سایه‌ام می‌آید تا سقاخانه‌ی تاریک بی‌نور شمع. سایه‌اش را حس می‌کردم و هر آن در آخرین لحظه می‌زیستم. کیفیت لحظه‌ها آسمانی بود. پیش از آن‌که راه مرا ببندد، در زندگی غرق می‌شدم و هر نفس، هر آوا، هر کلمه، موهبتی بود که به زیستن من معنا می‌داد. زنده بودن را حس می‌کردم و گاهی ترسم می‌گرفت از رفتن همه‌ی بهانه‌ها. با خودم فکر می‌کردم که این حق را دارم، حق دل بستن، تمنای به طول انجامیدن لحظه‌ی فرخنده‌ای که زندگی در چشمانم می‌درخشد. اما، با این‌که نمی‌خواهم منکرش بشوم یا محروم شدن از آن را گردن غیر از خودمان بیندازم، باید بگویم مرگ، برای کسی که دیگر نمی‌تواند زندگی را در دستانش بگیرد، تسلی دیگری‌ست. و این نه فرار از موقعیتی که خود من هیچ نقشی در آن نداشته‌ام، که فراخواندن یک دوست برای از پا نیفتادن است. مدتی است که انتظارش را می‌کشم ولی گمان می‌کنم که حالا، دیگر وقت آن رسیده که خودم به سراغش بروم. موتوا قبل ان تموتوا، می‌خواهم به دیدار دریا بروم.


خ.عنوان از مولانا

۸ قلب
بمیرید بمیرید.
در این عشق بمیرید

داود آزاد یک آلبوم داره به اسم "دیوان شمس و باخ". این قطعه رو با یکی از کارهای باخ ترکیب کرده. من خودم دوستش ندارم ولی خب، کار متفاوتیه.

«دریا» و «مرگ» همیشه با هم پیوند خورده اند توی نوشته های این وبلاگ.

درسته و عجیبه که گاهی نگاهم انقدر غم‌انگیز می‌شه.

من اعتقاد به مهربانی طبیعت داشته‌م همیشه و این‌که اگر رفتار درستی داشته باشی، طبیعت به تو آسیب نمی‌زنه.
دریا اما همیشه بوی مرگ می‌ده برای من. رطوبت هوا، اون‌طور که به تو می‌چسبه و تو رو به خودش می‌کشه. خستگی بعد از چند ساعت توی آب بودن و مزه‌ی شوری که به پوستت می‌نشینه. و امیدوارم تجربه نکرده باشی... لحظه‌ای که تو رو به کام خودش می‌کشه و بینی و حلقت پر می‌شه از آب. تاریک می‌شه همه‌جا و مزه‌ی تلخی داره، سخت تلخ، مثل مرگ.

امیدوارم زنده و سلامت باشی همیشه...

امیدوارم توی دلت آرزوهای خوب باشه همیشه. :)

سلام. ما همو یه روز خوب دیدیم توی کوه 😊 شناختی؟ 
خیلی زیبا نوشتی

سلام :)

خیلی ممنونم. 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست