خوابی ولی مثل خدا بیدار


  در تو، پشت چشمان نجیبت، در پس چین‌های نشسته بر جبینت (عایدی از سپردن سال‌ها)، آرامشی بود دریاوار، بی‌کرانه؛ که نه هیچ طوفانی می‌توانست متلاطمش کند، نه آخر برج، نه مرگ. 

دیر رسیدم. خوابت برده بود. تا همیشه ماندم در حسرت بوسیدن دست‌های گره‌دارت، یک نگاه دیگر از آن چشم‌های مهربان و نجیب. چه راز پنهانی بود بین تو و خدا، که حادثه انگار برای تو خبری از پیش دانسته بود؟ و مصیبت یک مهمان ناخوانده، که با روی باز سر سفره‌اش می‌خواندی تا کاسه‌ی شله‌ات را با او قسمت کنی. «مهمان حبیب است بابا!» 

چگونه ترس ممکن بود در تو راه یابد؟ یا که اندوه تو را تسلیم کند؟ در تو دریایی بود بی‌کرانه، که سنگ‌پرانی‌های دست کودک روزگار، نمی‌توانست آرامشش را از او بگیرد.



خ. عکس را بابا برداشته و عنوان مصرع شعری از مرد سربی است. 

۱۱ قلب
هیچی فونت تاهما نمیشه :)

واقعا هیچچی.

سلام:)
چقدر این تکه رو دوست داشتم:
چه راز پنهانی بود بین تو و خدا، که حادثه انگار برای تو خبری از پیش دانسته بود؟ و مصیبت یک مهمان ناخوانده، که با روی باز سر سفره‌اش می‌خواندی تا کاسه‌ی شله‌ات را با او قسمت کنی. «مهمان حبیب است بابا!» 

خداوند قرین رحمت قرارشون بده...

خداوند رحم کنه به ما. 

ممنون.

سنگ‌پراکنی‌های دست کودک روزگار... چه تعبیر خوبی :)

تشکر می‌کنم. :)

نمی‌خوام یه کامنت بی‌ربط و مسخره بذارم برات اما نمی‌تونم هم نگم که اکثر اوقات طوری می‌نویسی که آدم سیر می‌شه و دیگه نمی‌تونه کامنت بنویسه‌. کامل می‌نویسی...

این حسرت‌ها از دل آدم بیرون نمی‌ره هیچ‌وقت...
خدایش قرین رحمت کناد.

راجع به حرفت فکر می‌کنم.

ممنون.

امان از این حسرت ها...

:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست