ای مه تو نشان دل عاشق داری



 + مغموم و دلسرد، در تاریکی نشسته بودم و قناعت کرده بودم به دیدارش از قاب تلویزیون. دوان آمد و صدایم کرد. مرا برد تراس طبقه‌ی بالا. گفت که بایستم آن گوشه‌ی گوشه. یادم رفت که در تمام این بیست سال، می‌ترسیدم از افتادن از بلندی‌اش. چشم و دل من در آسمان بود. در میان این همه تاریکی، این شب‌هایی که سر تمام شدن ندارند، ماه سرخ‌فام ایستاده بود در آسمان و دو قدم پایین‌تر، مریخ می‌درخشید. من تنها بودم و او آن‌جا. گفتم صدایم را می‌شنوی؟همان لحظه رسید. از دورها، از آن‌سوی شبی که سر تمام شدن نداشت. خم شد، گونه‌اش را بوسید. دل خونین آسمان، رنگ خورشید گرفت. دو قدم پایین‌تر از وصال خورشید و ماه، مریخ برای زمین دست تکان می‌داد. 



خ. می‌دونی عزیزم؟ خسوف کامل، غم‌انگیزترین اتفاق برای یک خورشیده.


۱۶ قلب
به به بسیار عالی ، دوست داشتید وبلاگ ما رو هم دنبال کنید :)

ممنون

فقط پی‌نوشت 

=)

چون از دل نوشته می شود، به دل می نشیند

:)

ماه گرفتگی دیشب برای همه خاص بود انگار

عجیب بود، بسیار عجیب.

از ماه بودنش هم فقط پشت ابر بودنش به ما رسید 

سلااام :)) دلم تنگ شده بود برای شما.

چه‌قدر حیف.

از اونجایی که عادت دارم آخر شبانه هر شب باهاش حرف بزنم دیشب به غیرتم برخورد عشق من واس همه خاص شده میخوان نگاهش کنن!دیدن گرفتگی ش و مریخی شدنش حق اونایی که توجهی به نقره ای بودنش نداشتن نبود

:)) 

دیشب گویا شب دلبری و دلبرانگی بوده :-)
ولی من هر بار که خسوف و کسوف اتفاق میفته به این فکر میکنم که چرا بای دیفالت همیشه معتقد بودم اونی که خ داره،چون خ داره اولش خورشید گرفتگیه و تو کتاب علوممون اشتباه نوشته بودن.

:))

برای هر خورشیدی، برای خورشید جانم :*

:)

ولی برای ما خورشید گرفتگی خیلی غم‌انگیز تره :)

شما زمینیاا..

به نظر من که خیلی ایده‌آله.

:/ 
ماه گرفتگی که خوبه ! 
آخرین باره 

ماه‌گرفتگی برای خورشید خوب نیست. آخه زمین بین خورشید و ماه قرار می‌گیره و نمی‌گذاره نور خورشید به ماه برسه. :)

اون ابرها اون شب اذیت کردند. یه پرده ی وسیع و تیره و نازک از ابر ها توی آسمون بود. دقیقا در جناح راست ماه اگر یادت باشه. باد این پرده روی ماه میکشید.
اون شب من بلند شدم رفتم وضو گرفتم نماز آیات خوندم! خود خدا تعجب کرده بود. میگفت آخه تو نماز یومیه ت رو میخونی که حالا نماز آیات اقامه میکنی برای من؟ هنوز ایمانم رو پیدا نکردم. شاید برای پاک کردن حساب کهنه ایمان کودکیم نماز خوندم، میدونی اون موقع ها، دوران دبستان که نماز آیات یادمون دادن انگار همیشه دوست داشتم یه حادثه ی هولناکی رخ بده من نماز آیات بخونم! چند سالی گذشت و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. یادمه اول دبیرستان که بودم هم یه بار ماه گرفت. اما خیلی دیر بود. ایمانی برام نمونده بود. زلزله ی پارسال هم خیلی زود بود! نابهنگام اومد و تمام ایمانی که داشتم به تدریج جمع میکردم رو ریخت زمین. به هرحال. اون شب نماز که خوندم حس خوبی داشتم. اومدم توی بالکن. ماه رفت زیر پرده ی ابرها. باد داشت اون پرده ی وسیع ابر ها رو از جلوی ماه عبور میداد. در نهایت موذیگری و قساوت داشت این کار رو به کندی و آهستگی تموم هم انجام میداد. مغبون شدم. خفن ترین ماه گرفتگی در شونصد قرن آینده رخ داده و حالا به خاطر ابرها از دیدنش محروم میشم. این طوری که پیش میرفت تمام ساعات ماه گرفتگی، ماه زیر پرده ی ابر باقی میموند. تا این پرده می اومد از روی ماه بگذره ماه گرفتگی تموم بود. چند دقیقه گذشت. ته دلم حس کردم بابت اون نماز خدا یکی بهم طلبکاره! ناراحتیم برطرف شد. یه حس ابتهاج و خوش بینی بهم دست داد. برگشتم توی بالکن و حس کردم جهت باد برعکس شده. واقعا برعکس شده بود. اون پره داشت عقب میرفت. ماه دوباره ظاهر شد. گرفته و کامل با زخم درخشان مریخ. کار خدا بود؟ میدونی باز چنین تاویلاتی هم خودشون مستلزم داشتن ایمانند. یک حادثه بود نهایتا. ولی نه در اون لحظه ی به خصوص.
تو عمرم ماه رو هیچ وقت این طوری ندیده بودم. خفیف و کم فروغ و کم عمق. نور کم رمقش به سرخی میزد. سرخی ملایمش، تعقرش، حالت کرویش، برای من شبیه این عکس هایی بود که از جنین داخل رَحِم میگیرن. ماه مثل یک زهدان کوچیک بود. و خالی بود. کلا یه مدته اجرام سماوی رو به چشم حفره و محفظه میبینم. هوگو به ستاره ها میگه «زخم های درخشان». مریخ باید زخم مهلکی بوده باشه اون شب.

سلام :)

شب عجیبی بود. خیلی آدم‌ها اون شب به دیدار ماه اومدند و هر کس تعبیر خودش رو داشت از اون لحظه های مشترک. حالا که کامنتت رو خوندم، دلم خواست که قصه‌ی هر کسی رو از اون شب، اون لحظه‌ها، بشنوم.
کتاب‌های کمبل رو خوندی؟ در حال حاضر دارم «قدرت اسطوره» رو می‌خونم. اگر پیش‌زمینه‌ای راجع به اسطوره شناسی نداشته باشی، کتاب خوبیه برای شروع. گفت‌وگویی درباره‌ی اساطیر و ارتباطشون با انسانه. زاویه دید متفاوتی به زندگی داره.

+ راستی، چه خوب شد برگشتی. :دی خوندن کامنتت مزه داد حسابی.

نخوندم اون کتاب رو. توی ذهنم نگهش میدارم. فعلا همت کردم کتابایی که توی کتابخونه م نخونده باقی موندند رو دارم میخونم. بینوایان رو بالاخره دارم با عزم جزم پیش میرم. ۱۹۸۴، شاهزاده ای که خر شد، مامور ما در هاوانا، موبی دیک، این ها رو تموم کردم تو این یکی دو ماه که نبودم:) 

جالبه اتفاقا زمانی به خاطر همین علم زدگیم خیلی اهمیتی به اسطوره و این چیزها نمیدادم، ولی جدیدا دارم توی زمینه فلسفه، می بینم که اسطوره مبحث جدیه ایه. و همین دید متفاوت که ازش گفتی اونقدرا هم چیز زایدی نیست. 
ممنون:)

«اون قدرها هم چیز زایدی نیست..» :-||

:-؟ بازم گند زدم با این حرف زدنم، باید میگفتم اصلا چیز زایدی نیست :D آخه تو حساب کن من یه زمان حتی فکر میکردم یه عده فراماسون هستند که با قواعد ریاضی به فرمول های مکانیکی فیزیکی رسیدن و دارن دنیا رو با فرمولهاشون اداره میکنند و مثلا میدونن واکنش مردم به هر واقعه چیه و صد سال دیگه چی قراره رخ بده. تا این حد علم زده بودم. طبیعتا اسطوره چیز زایدی بود اون موقع ها!

وقت‌هایی که آدم سعی می‌کنه پیش‌زمینه‌ها رو از خودش بگیره و بی‌طرفانه‌تر با مسائل مواجه بشه، بیشتر دچار این خطاها می‌‌شه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست