سخنی با آن‌سوی پنجره


چند وقتی‌ست با این‌که روزهای خوبی برای نوشتن دارم، دلم نمی‌آید کلمه‌هایم را این‌جا شریک شوم. این یعنی احساس ناامنی می‌کنم. که نمی‌دانم آن‌هایی که می‌خوانند چه تاثیری در ذهنشان شکل می‌گیرد و این بی‌خبری، هربار که می‌خواهم چیزی منتشر کنم، گریبانم را می‌گیرد و حال خالصانه‌ی نابم را هنگام نوشتن، خراب می‌کند. هی بیشتر دلم نمی‌خواهد این‌جا چیزی بنویسم. معنایش این است که نخ اتصالم با شما که این‌جا را می‌خوانید، بریده. ناتوان شده‌ام در دریافت انرژی خوانده شدن. چند وقتی‌ست که نه برای شریک شدن با دیگران، فقط برای خودم نوشته‌ام. نمی‌دانم که این روند را ادامه بدهم، اصلاحش کنم، یا که دیگر این‌جا ننویسم. فعلا می‌خوام خواهشی بکنم. کمی زمان و حوصله به من بدهید و اشاره کنید که از کدام پست‌ها لذت می‌برید و دلتان می‌خواهد بیشتر بخوانید. از حضورتان متشکرم.



۱۳ قلب
من جز خواننده های جدید هستم، پستهایی که برایم جالبه قصه‌های من و مام‌بزرگ هست و از هر پست دیگه‌ای دنبال توصیف‌ها و سبک نوشتن و فضاسازی درونی حال و هوا هستم. مثلا یک پستی بود که خواب و واقعیت به هم رسیده بود، (فکر کنم جانماز بوی دریا میداد، ببخشید جزئیات فراموشم میشه).  اون خیلی به دلم نشست و واقعا عالی و ملموس بود از نظر فضا. 
مورد دیگه اینکه من حداقل دوسال وبلاگم رو آدرسش رو به چند نفر بیشتر ندادم و مخاطب برایم مسئله‌ای بوده همیشه، دقیقا بخاطر شخصی بودن فضای نوشته‌ها. اما نمیتونم خوشحالی‌ام رو وقتی یک نفر از صدنفر پیدا میشه که همفکر و هم‌فرکانسه با تنها نوشتن برابر کنم. خودم از اینکه این وبلاگ رو پیدا کردم خوشحالم و شاید نظری ندهم یا تاثیری نداشته باشم ولی حتما تاثیر ازش میگیرم، و ناخودآگاه روی کشف من از زندگی و خودم موثره. این رابطه رو با هر متن و نوشته دیگه‌ای که دوست داشته باشم هم دارم. 

جمع‌بندی اینکه آدم باید برای دل خودش بنویسه، بعضی وقتها شجاعت لازمه تا خودمون رو در معرض قضاوت دیگران قرار بدیم، ولی خب دیگران هم بهرحال تقصیری ندارند که با تمام محتوا نتونند ارتباط برقرار کنند و اگر هم دلیلی دارن به خیال خودشون برای دوست داشتن که از نظر ما با واقعیت منطبق نیست باز هم برای اونها موجه است، .و بالاخره هستن همیشه کسانی که حرف ما رو بفهمن که اگر وبلاگ کلا نوشته نشه اونها هم بی‌نصیب میمونند. 

هنر من اینه که هردو کفه رو جوری نگه دارم شما نتونین متوجه بشین بالاخره نظرم چیه :) اما پیش‌شرط همه‌اش البته راحتی و اعتماد شماست، همه‌ی خوشبحالی‌های ما تنها پس از اینه که خودت دوست داشته باشی بنویسی اینجا.

خیلی سپاس‌گزارم برای صحبت‌هات.

مسئله اینه که من همیشه برای خودم می‌نویسم. توی دفترچه‌م یا یک صفحه‌ی word. این‌جا وقت‌هایی می‌نویسم که بخوام به اشتراک بگذارم اون نگاه و تعبیر و احساس رو. درواقع دوست دارم این‌طور باشه و یک چیزی برای مخاطب داشته باشه هربار. یک تازگی، تجربه‌ی حالی که شاید نو باشه. وقتی اون تاثیر رو حس می‌کنم روی مخاطب، مجددا می‌خوام ادامه بدم. الان حس می‌کنم گم کرده‌م مخاطب رو. نمی‌تونم برخوردش رو با پست‌ها حدس بزنم و احساس غریبگی می‌کنم.
بیشتر فکر می‌کنم بهش. مرسی.

ترس از درک نشدن گریبان منم گرفته، ترسناکه، یعنی هی می‌شینم چندین صفحه با عشقی جوشان تایپ می‌کنم و بعد یک‌هو می‌گم ولش کن ممکنه برداشت‌ها و تعبیرها نادرست باشه، ولش کن ممکنه کسی نفهمه اصلا چی گفتم، ولش کن و در نهایت ولش می‌کنم.
.
چون الان خودم‌هم به همین درد دچارم نمی‌تونم هیچ توصیه‌ی کاربردی‌ای بکنم، فقط این‌ که تو خورشید بیانی و گرمات رو از این‌جا نگیر لطفا، اما حال دلت مهم‌تره، به اون گوش بده.
.
من تمام پست‌هات رو دوست دارم اخه، ببین هر کدومشون یه حسی رو برانگیخته می‌کنن، پست‌های مام‌بزرگ، دل‌نویسک‌هات، هر کدومشون باید باشن و قشنگن. تکه‌هایی از خورشیدن.

نه این‌طور که می‌گی. ببین در هنر ناگزیره این اتفاق که برداشت‌های متفاوت به وجود بیاد. مخاطب هم مقصر نیست واقعا. تنها چیزی که هست اینه که من احساس می‌کنم باید بدونم مخاطب من چه دریافتی از من داره تا بتونم فضایی که ارتباطمون رو در اون پیش می‌بریم، هدایت کنم.


+ویرایش کردم اون بخش رو. راست می‌گی، معنای دیگه‌ای القا می‌کرد.

یه بار بهت گفتم که وبلاگت شبیه بالکنه. مثل اینکه آدم وقتی می‌خواد نفس عمیق بکشه، میاد و درشو باز می‌کنه. اینجا هم هوا هست، هم گلدون‌های قشنگ، هم یه حالِ خوش و هم آسمون.
من اصولاً کم کامنت می‌ذارم. وقتی که واقعاً حس کنم دارم یه چیزی به پستِ نگارنده می‌افزایم. و اینکه اینجا خیلی کامنت نمی‌ذارم، نشات می‌گیره از اینکه توی پست‌های تو یک چیزی هست که به آدم احساسِ کامل‌بودن می‌ده. حتی شاید خیلی چیزها هست که بشه بهش سنجاق کرد، ولی جوری که تو می‌نویسی، در من این ذهنیت رو به وجود میاره که اگه دست به ترکیبش بزنم به هم می‌ریزه همه چیز. 
نمی‌دونم این حس از چی ناشی می‌شه. هرچند وقتی به سبک نوشتنت فکر می‌کنم متوجه می‌شم که تو واقعاً تمام سوراخ سنبه‌های متنت رو می‌پوشونی و گردگیری می‌کنی.
و از طرفی، حرفت توی عمق متنت پنهانه. برای همین آدم یا واقعاً نمی‌فهمه چی می‌گی، یا چون شیرجه زده اون تو، چیز دیگه‌ای جز خود متنت به ذهنش نمی‌رسه.

من تمام پست‌هات رو دوست دارم. بلوغی که توی نگارشت هست رو دوست دارم. نگاهی به زیستن رو دوست دارم. فلذا دست به ترکیب اینجا نزن.
ولی الان که به حرفای خودم فکر می‌کنم، شاید واقعاً بد نباشه بسته‌بودن کامنت‌ها. دیگه فحش نمی‌دم. :دی

ممنونم ازت.

نمی‌تونم منکر بشم که یک وقت‌هایی وقتی کامنتی می‌گیرم که فضای نوشته رو می‌شکنه، چه‌قدر ناامید می‌شم. 
من با کامنت بسته نوشتن رو دوست ندارم. به عنوان یک احتمال در نظرش می‌گیرم ولی دلم نمی‌خواد واقعا. چون اساس وبلاگ نوشتن من به ارتباطیه که لحظه‌ی خونده شدن متن‌ها شکل می‌گیره. و صرفا کلامی نیست این ارتباط. ذهنیه بیشتر. همین اشتراک جهان‌بینی‌ها و نگاهیه که به زیستن دارم. حسش نمی‌کنم ولی. این‌که اون سر نخ رو کسی گرفته. و نمی‌دونم چرا. نوشتن و خونده شدن یک کاوش دو طرفه‌ست. احساس می‌کنم هرچقدر که من دارم تلاش می‌کنم برای انتقال اون چه که دارم به مخاطب، اون دلش نمی‌خواد دریافت کنه. نمی‌تونم اون اشتیاق رو در او ایجاد کنم که بایسته، به اون چه که می‌گم فکر کنه و با من ازش حرف بزنه.
همین پست رو ببین. 8 نفر لایک کرده‌ند که من نمی‌دونم اصلا منظورشون چی می‌تونه باشه. نتونسته‌م مجابشون کنم که با من حرف بزنند که چرا دوست داشتند.
دوباره می‌گم که کلامی نیست صرفا، ولی حالا که نمی‌تونم ارتباط ذهنی‌مون رو پیدا کنم، احتیاج دارم ازش صحبت کنم.

بعضی از حرفا رو نباید زد. اگه بگی ارزششو از دست میده. تشخیص اینکه کدوم حرفا جزو این دسته هستن، بعضی وقتا ساده نیست. آدم حساس میشه که نکنه اینو نباید بگم. حساس نشو

چه‌قدر خوب گفتی. مرسی.

راستی حس اینکه دو سوم پیشنهادهای هفتگی مال وب منه خیلی هیجان‌انگیزه :))

:)) قلمتون مانا و از این صحبتا.

اگر درست فهمیده باشم با این حساب کمی از من جلوتر هستی، چون من اول تلاشم بر درک خودم و بیرون آوردن فکرها از درونم هست. اگر مخاطبی همراه بشه برایم یک جایزه است و اگر نشه هم هیچ. البته پست‌هایی داشتم که بخواهم محتوایش رو انتقال بدهم و شخصی نباشن.. اما اینکه بخواهی حال و فضا را به مخاطب منتقل کنی و همقدم با اون راه بری، هدف بالاتریه از این مرحله‌ای که من توش مینویسم :) این پستت به اندازه‌ی خودش خیلی خوبه چون توی هر رابطه‌ای وقتی طرف حرفت رو نمیفهمه راه درستش اینه که بگی بیا بریم حرف بزنیم این مدت چت شده!

یک پیشنهاد هم دارم، هیچ اشکالی نداره آدم حرفش رو تکرار کنه ولی به فرمهای مختلف، در قالبهای مختلف، اینطوری شاید مخاطب فرصت و امکانات بیشتر برای هضم داره. دوباره کامنت گذاشتم جون برایم جالب شد مطمئن نیستم اینها دغدغه‌ی اصلیت باشه.

جلوتر و عقب‌تر که نداره، تفاوت در شیوه‌های مواجهه‌ست.

ممنونم ممنونم.

من پستی رو دوست دارم که توش بتونم با طرف مقابلم حرف بزنم
نظرشو در موردم بگه (الزاما نباید مخاطبش شخص من باشم ، همین پست الان مخاطبش منم تاحدودی) و نظرمو در موردش بگم

خیلی پست هاییت رو دوست دارم که راحت مینویسی
اولا که نظر همه محترم ، دوما قبول که من بد مینویسم ، ولی اینجا نظر منو خواستی به نظر من وقتی بایخودش مینویسه ادم قشنگه
منم اگر بخوام متن ادبی بخونم میرم رمان میخونم
میرم کتاب هایی میخونم که به نیت فروش ، کلی روشون کار شده
کلی وقت بیشتر و وسواس بیشتر از یک وبلاگ روشون گذاشته شده


اینقدر گیر و  اینقدر ادبی نوشتن و اینقدر رعایت حس و حال خودمونی رو ازش میگیره
اینکه یکی با من بیاد بیرون بعد مثلا کتابی باهام حرف بزنه یا برای گفتن یه جمله یه ربع فکر کنه که از نظر حضرت حافظ اشتباه ادبیاتی اتفاق نیافتاده باشه آزار دهنده است

من به شخصه سایت های مجله ای رو نمیخونم
کلا مجله هم نمیخونم
یه راست میرم سراغ مبحثی که میخوام

و اینکه وبلاگ میخونم چون میخوام با خوده خوده خوده افراد در ارتباط باشم
نه با یک فردی (در اینجا خورشیدی) که چندلایه اصلاح و غلط گیری و ... روش اومده

حالا این نظر من بود ، نوشتم ، با این که فکر میکنم در این زمینه اختلاف نظرهای زیادی داریم

خیلی ممنونم محمدامین. واقعا خیلی ارزشمنده صحبت‌هات برای من. و در ضمن تو بد نمی‌نویسی.

فکر کردم بهش و باز هم فکر می‌کنم. صحبت تو هم درسته. فکر می‌کنی سبک نوشتن من باعث می‌شه که نتونید با خود من ارتباط بگیرید؟ می‌شه لطفا چندتا پست که دوستشون داشتی رو مثال بزنی؟
و یک چیز دیگه بگم... من تنها جایی که می‌تونم این دسته نوشته‌هام رو به دیگران نشون بدم و به این طریق ارتباط برقرار کنم، این‌جاست.

من با دیدن روشن شدن ستاره ی دو تا از بلاگ های محبوبم ذوق میکنم. نه اینکه بقیه وبلاگ هایی که دنبال میکنم رو دوست ندشته باشم ها! نه! از دیدن دوتا ذوق مرگ میشم که اخ جون فلانی پست گذاشته و برم بخونم و خوندنشون رو بر خودم در دم واجب میدونم. نه اینکه بذارم برای بعدا. یکی از این وبلاگ ها، وبلاگ توئه که با هر بار باز کردن این پنجره حال و هوام عوض میشه.
:)

خیلی ممنونم. خیلی ممنونم سارا.

من یه بار این پستتو خوندم بعد رفتم که فکر کنم و بیام بگم بعد تو این حین خوردم به پست زمر
کامتی که براش گذاشتمو برات میذارم
هر بلاگری یه دوره ای به این مشکل میخوره که دقیقا باید چیکار کنه.
 در واقع برای خودش بنویسه یا برای مخاطب!
این بستگی داره به خودت
وبلاگ زدی که امین هاشمی بهتری باشی با حال بهتر یا وبلاگ زدی که حال مخاطب رو خوب کنی.
حالت اول میشه اینکه هرجور دوس داری ادامه بده حالت دوم باید به خواسته‌ی مخاطبت گوش کنی.
اما من میگم همیشه و در هر حالتی همونجوری باش و بنویس که خودت باهاش حال میکنی.
یه سری خوششون میاد میخونن‌ که هیچی اونایم که خوششون نمیاد میتونن نخونن. به همین سادگی!
اینو برای خورشیدم باید بفرستم:)
خب خورشید بنظرم ببین برات تعداد و کمیت مهمه یا نه؟
اگه مهم نیست هربار با همون حسی که داری بنویس
یکی میخونه و میفهمه و درک میکنه یکیم هم نه و رد میشه از پستت
تنها این مهمه که خودت حالت خوب باشه.

اگه قراره برای خوب کردن حال خودم بنویسم، خب توی سررسیدم می‌نویسم.

هوم. من هیچ وقت این جوری که می گی به ماجرا فکر نکرده بودم. ارتباط ها برای من مجموعه ای اتفاق اند: کسی کاری نمی تونه بکنه برای تغییرشون، حتا قطع کردن رابطه هم، چیزیه که همون رابطه ایجاب میکنه، نه تصمیم شخص.
با این اوضاع شاید نباید حرفی بزنم، چون فهمیدن اون چیزی که نوشته ای برام مهم نیست. این برام اهمیت داره که با هر نوشته دوباره می تونم در خودم چیزی ببینم. به صرف این که خواننده ام و دوست دارم همچنان بخونم، نظرم رو نوشتم.

اوهوم، می‌فهمم چی می‌گی.

خیلی مهم نیست برام که کامل فهمیده بشه. بلاخره هرکسی دریافت خودش رو داره از هر نوشته. برام مهم بود که بفهمم هرکسی، با نگاه خودش و برداشتی که داره، از هر نوشته‌ی من بهره‌ای می‌بره؟
ممنونم از حضورت. من واقعا خوش‌حالم که این‌جا رو می‌خونی.

اگر سررسید میتونست آدم رو ارضا کنه همه تو همون سررسیدشون مینوشتن.
اما واقعیت اینه که ما هممون در وجودمون نیاز داریم که دیده بشیم.
من فقط‌ حرفم اینه که خودتو درگیر اینکه حالا حتما اینجوری بنویسم یا یه مدل دیگه نکن.
اون مدلی که اون لحظه به حال روزت میخوره بنویس.
بالاخره تو هرجوری بنویسی آدما میتونن برداشتای متفاوت، کج فهمی و حتی سوءبرداشت داشته باشن.

راستش هدف من بیشتر به اشتراک گذاشتن تعبیرها و موسیقی‌ها، ظرافت و تصاویریه که در دنیای اطرافم می‌بینم و بهشون فکر می‌کنم. درسته، اجتناب نا‌پذیره برداشت‌های متفاوت و منم توقع برداشت مشابه خودم رو ندارم. ولی دوست دارم فضایی رو که در این ارتباط شکل می‌گیره، بهتر هدایت کنم. اتمسفر خاص پنجره رو برای مخاطب حفظ کنم.

متوجه حرفت هستم و ممنونم که بهم گفتی این‌ها رو. شاید هم بی‌خیال بشم. همین جوری بنویسم که تو می‌گی.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست