امان از مام‌بزرگ (10)


از چند سال پیش که حسین‌عمو فوت کرده، زن‌عمو افتاده توی رخت‌خواب، بیمار و فرسوده و فراموش‌کار.

مام‌بزرگ رفته بود دیدنش. تعریف می‌کرد:

من رو هنوز یادش بود. می‌گفت آسیه، حسین کجاست؟ تو از حسین خبر داری؟

من هم بهش گفتم آره، بردیمش تهران، براش زن گرفتیم، دیگه برنمی‌گرده.

۱۴ قلب
[ یک اموجی ترکیبی از ۵۰٪ غم، ۲۵٪ پوکر‌فیس و ۲۵٪ خنده ] :)

من هم فقط نگاه می‌کردم. :| 

:|

زن‌عمو هنوزم منتظر حسینن؟ :|

زن عمو یادش می‌ره دوباره. 

سلام مارو به مام‌بزرگ برسونید :-)

مرسی که نوشتید مام‌بزرگ. :)

همون کامنت چارلی به علاوهٔ کامنت آقاگل

من هم خیره شدن به دیوار، مااااااام‌بزرگ، خندیدن، دوباره دو نقطه خط و اندوه.

خدا حفظ شون کنه این مام بزرگا یک وقتایی یک حرفایی میزنن یک شوخیایی میکنن که جا داره بگیم دهانم دوختی و بری تو افق :دی

چه اسم بامزه‌ای داری.

این حس که نمیدونم وفا داریه؟ وابستگیه؟ عشقه؟ خیلی برام عجیبه. 

عجیبه واقعا.

یعنی زن عمو چه قدر عمو حسین رو دوست داشته که از نبودنش به این حال و روز افتاده ... 

چشم‌هاش از پشت شیشه‌های ضخیم عینکش هنوز انتظار اومدن عمو رو می‌کشه.

وای خدای من :)) دور از جون زن عمو رو دق داده :))

یک وقت‌هایی یک کارهایی می‌کنه مام‌بزرگ...

روحشون شاد
و اینکه جوام مام بزرگت خیلی خلاقانه بود:-D
کارد رو در عمق استخوان فرو کردن-_-
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست