گفتم دیگر نمی‌خواهم ادامه بدهم. کافی است دیگر. بیشتر از این نمی‌خواهم. گفتم برایم مهم نیست بقیه چه بگویند. برای چه خودم را اذیت کنم؟  گفت به‌خاطر من.

اولین‌بار بود که از من می‌خواست به‌خاطر او کاری انجام بدهم. خواست از تلاش دست نکشم.




خ. پانزده سال پیش٬ در همین خانه٬ زیر همین سقف٬ همین‌جا که حالا نشسته‌ام٬ با تن تبدار افتاده بودم. نیمه‌شب بیدار شدم توی بغل بابا٬ تو داشتی دستمال خیسی را به سر و پایم می‌کشیدی. صدایت زدم. دستم را گرفتی و آهسته آهسته با من حرف زدی. نمی‌فهمیدم چه می‌گویی ولی همین که صدایت را می‌شنیدم٬ کافی بود برای من.

من بزرگ شده‌ام مامان. زندگی را شروع کرده‌ام. اما هنوز٬ یک شب‌هایی از خواب می‌پرم٬ ترسیده٬ تنها٬ تبدار٬ تو را صدا می‌کنم. مامان بیا دستم را بگیر.

۲۵ قلب
آدم صد سالشم باشه باز مامانشو میخواد...

اوهوم.

دیشب خوابت رو دیدم سوسن. :/

سلام
محبت مادر همیشه جاریه...
این حسی که شما دارید از شدت محبت مادرتون به شماست.

بله

میخواستم کامنت بذارم جان ! بعد دیدم این حرفو پست قبلی و قبل ترش هم گفتم که !

کلا یه جور خوبی می نویسی، می دونستی ؟!

یه سری حرفا هست آدمای اطرافت , همینا که روزمرگیتو باهاشون می گذرونی نمیفهمن، اون حرفا جان و روح دارن، آدمای که مال این نارنینا هستن بهتر میفهمنشون، من به این دلیل وبلاگ نویس موندم، میام اینجا حرفات یه روح دلنشین داره، دلم میخواد نفس بکشم تو این فضا

بنویس...

همینه که فکر می‌کنم روزانه نوشتن، ارزشمنده. 

متشکرم. چشم.

مادر وجودی از جنس خداست...

همه‌مون وجودی از جنس خداییم.

من همش فکر میکنم خیلیامون دنبال بهونه شنیدن "به خاطر من" هستیم. اصلا به طرز عجیب غریبی جمله باحالیه.!
مادرها خیلی خوبن خیلیااا

من خیلی یاغی‌ام در برابر این‌جور جمله‌های تحمیلی. این دفعه اما فرق می‌کرد.

:)

نمی‌دونم چی بگم که حق مطلب ادا بشه. به نظرم مادرا بوفون زندگین.

اصلا اسمش رو نیارید که جگرم پرخونه.

دلم برای مادرم تنگ شد:)

+مگر این‌جا پیدات کنیم خورچیده

نرگس :)

مادر من کلا از این سلاح «به خاطر من» زیاد استفاده میکنه برای اینکه مواد غذایی مختلف رو به خوردم بده D: جالب اینه که هیچوقت هم قدیمی نمیشه این جمله :) همیشه دل آدمو نرم میکنه :))

تو هم غذا نمی‌خوری؟ :))

برای من این اولین باری بود که مادرم ازم می‌خواست به‌خاطرش کاری انجام بدم.

عه چی دیدی :))))))))))))))

داشتم کابوس می‌دیدم که توی کوهستان برفی گیر کرده‌م. شما و آقای بنفش اومده بودید اون‌جا تعطیلات. :/

3 سال از فوت مامان بابام میگذره
همیشه میگه دلم می خواد همه چیزم رو بدم یکبار دیگه سرمو بذارم رو پاهاش
به نرم آدما هر چقدر  بزرگتر می شن بیشتر مامانشونو می خوان...

:(

ما خیلی خفنیم :)))

:دی

می‌چرخی و می‌چرخم
از این شب بی‌امید
تا صبح فراموشی
تا تجربه خورشید

مهدی موسوی

:)

چرا دلم میخواد کامنت بذارم ولی نمی دونم چی بذارم؟!

می‌تونی بگی چه حسی داشتی وقتی خوندی‌ش. دریافتت چی بوده.

داشتم فکر می‌کردم یادم نمیاد مامان بهم گفته باشه بخاطر من، اما من گاهی به خاطر مامان یه کارایی رو انجام می‌دم....

آره، مادر من هم بهم نمی‌گه ولی زیاد باعثش می‌شه. 

کاش میشد عمرشون جاودانه بود ...

خیلی حیفه تموم شدن بعضی چیزها.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست