اسمش حناست، بهترین دوست منه.

برام شال بافته، برای من که همیشه رنجورم از سرما. بنفشه، سفیده، طوسیه، صورتیه. می‌پیچم دورم، خاطره‌ی انگشت‌های کشیده‌‌ش، دور شونه‌هام حلقه‌ می‌شه. می‌گه:« از ایناست که باید بندازی و بشینی روی صندلی، کنار پنجره، با چایی و کتاب بخونی.» می‌گم:« این خود خانجونه.» لبخند می‌زنه. آفتاب افتاده روی صورتش، چشماش رو جمع کرده. از آفتاب بدش میاد، عاشق سرماست. برای من شال بافته و نشسته کنارم روی این نیمکت آفتاب‌زده.

شبه، تنهام، گوله‌ش می‌کنم و می‌ذارمش روی چشمام. بوی کاکتوس می‌ده. بوی انگشت‌های کشیده‌ش که دونه دونه گره‌ زده نخ‌ها رو. بوی صداش که توی گوشم می‌خونه " می‌دونی بلبل، تو نباید سردت بشه، آخه چیز تیغ تیغیا، گلاشون از همه گلا قشنگ‌تره."



خ. دوست داشته من یک پست بذارم که آبی و زرد باشه. دیگه این‌که چشم آدم درمیاد تا بخونه، به خودش مربوطه.

۷ قلب
دیوانه...
قشنگ‌ترین خورشیدِ دیوونه‌ی دنیا :))

بهت وحی شد؟ :/

قبل خواب یه نظر می‌اندازم همیشه :دی

خدا حفظت کنه. 

حنانه ^__^
و الحق که چشممان در آمد :))
پست رو اینجوری خوندم: O__o

دوران نودهشتیا از تفریحات سالم‌مون این بود که توی تاپیک کاکتوس با رنگای زرد و آبی فیروزه‌ای بنویسیم که هیچی معلوم نباشه. فقط باید کل متن رو با کلیک چپ انتخاب کنی، دیگه راحت خونده می‌شه. پیامای سری‌مون رو این‌جوری می‌فرستادیم.

واقعا چش و چالمون دراومد 😀
خِ عزیز رنگ های دیگه هم قشنگن بوخودا:) 

به خ ربطی نداره. به خانم ح بگید. :دی

اگر برای تیم فنی بیان مقدوره اگه افرادی که زیر پست ها را لایک میکنند هم مشخص باشه؛ ما دوست های بیشتری پیدا میکنیم. چون من خودم بعضی از وبلاگها رو مرتب میبینم ، لایک هم میکنم ولی کمتر نظری میگذارم. :)


+ یعنی واکنشهامون در مورد رنگ پست رو خطاب به ایشون بگیم؟

من کلا با مقوله‌ی لایک دچار مشکلم. هیچ احساسی به آدم منتقل نمی‌کنه. ترجیح می‌دم یک کامنت بگیرم که گفته "دوست داشتم." ترجیح می‌دم راجع‌بهش بیشتر حرف بزنیم. راجع‌به این‌که چرا دوست داشتیم، چی رو دوست داشتیم، ما چه‌طور به این موضوع نگاه می‌کنیم. من نمی‌تونم این‌ها رو از عددی که کنار قلب پایین این پُسته حدس بزنم. در نتیجه، پست‌هام شخصی‌تر می‌شه. تک‌گویی‌هایی که فقط نگاه من در اون‌ها جریان داره. سخت و سرد می‌شم و انعطافم رو از دست می‌دم. 

حرف بزنید، ما کامنت دوست داریم. :)

+ بلی!

چه حرکتای خفن و لاکچری و احساسی ای دارین با هم :/ :))) 
+ الآن فحش و ناسزا های بابتِ رنگِ متن رو به کی بدیم ما؟!

^_^


+ به آدرس http://ghalam-zan.blog.ir/ .

من که قسمت زردها رو نتونستم بخونم :(

ر.ک به پاسخ کامنت حریر.

از پست بعد :)

از اون :) ها که یعنی میام برات..

اصلا میگی نه یه پست بذارید الان :)

پستم نمیاد.

شما هم با درست نوشتن در محاوره‌نویسی درگیری؟

آآآ راست میگی‌ها! من خودم هم قبلا اینکار رو می‌کردم. دیشب یادم نبود :)))

از نودهشتتیا فقط دانلود رمان یادم مونده و فرستادن خلاصه‌ی رمانی که همش می‌گفت تکراریه تکراریه تکراریه. منم قاط زدم دیگه نرفتم سمتش :|

من خیلی اهل خوندن رمان‌های اون‌جا نبودم. مزخرف بودند. چندتا تاپیک از بچه‌های خودمون رو دنبال می‌کردم.

عه چه باحال، خوندمش حالا :)

:دی

الان اون آبیا حکم حنا رو داره اون زردا حکم خورشید؟ داستان چیه؟ چرا این دوتا رنگ خب؟ :))
چشمانمان داشت در میومد که خب کامنت حریر رو دیدم. 
دوستی‌هاتون پایدارتر. :-)

نه. نمی‌دونم داستان خاصی داره یا نه. اون پستی که گذاشتم و شما گفتید کارت اهدای عضو بگیرم، حنا هم این رو خواست. البته گفته بود آبی فیروزه‌ای که بیان نداشت این رنگ رو.

آره مزخرف رو موافقم :)) من از اون دوران که تقریبا برمی‌گرده به ۱۳-۱۴ سالگی به عنوان دوران جاهلیتم یاد می‌کنم همیشه :دی البته تک و توک توشون رمان‌های قشنگ هم پیدا می‌شد. :تفکر

من اصلا یاد نمی‌کنم. به کل انکارش می‌کنم. :دی

یعنی با این دو رنگ نوشتن خواستی بگی طرفدار بشیکتاشی؟ :|

بشیکتاش مگه زرد و مشکی نیست؟ 

من اول با ماوس کلش رو انتخاب کردم که متن سفید شد و پس زمینه ابی ، بعد خوندم 
یه جوری خوب مینویسی از هدیه ای که گرفتی ، که اصلا بیا یه چیزی از وسایل وردار مال تو 
والا

زمر، پروفشنال.

دفعه‌ی بعد که اومدی نمایشگاه کتاب، وسایل رو هم بیار من یک چیزی بردارم از میون‌شون. 

نه زرد و آبیه! البته اشتباه گفتم :| فِنرباغچه منظورم بود :|

کلا یه چیزی شنیدم از فوتبال ترکیه.

عزیزانی که به مشکل برخوردن برای خوندن نوشته های رنگ روشن تو پس زمینه روشن، رنگ تیره تو پس زمینه تیره، قرمز رو مشکی، سفید رو زرد، سبز رو آبی، توی صفحه کنترل  + A  بگیرن.
آیکنِ اینا که هیچ نظری در مورد پست ندارن ولی باید حتما بیان یه چیزی بگن :))

آیکن کسانی که دیر اومده‌ن، زود هم میرن. :))

کی گفته من رفتم؟ من با اقتدار همینجا هستم. صدای تکون خوردنِ ریشه ها اصن.

پس آیکن کسانی که هیچ‌جا نمی‌رن، همین‌جا هستن. :دی

نه بابا چشم ادم در نمیاد همشو به حالت کپی طور دررمیاری اوکی میشه:) 

کاش عکسش رو می‌ذاشتین. خیلی دلم خواست ببینمش :)

لبخند بزرگم بسته نمی‌شد موقع خوندن این پست؛ و احساس عجیبِ شگفت‌انگیزی بود. دوستیِ دوتا از بهترین دوست‌هام وقتی که هنوز چارلی‌ای وجود نداشت :)

این‌وقت شب این‌جاها چی‌کار می‌کنی چارلی؟ :) 


:)
خیلی سحرآمیزه زندگی، نه؟

دوست دارم گشتن توی پنجره رو :)

انگار توی قدحِ اندیشه‌م. نگاه کنید به این پست! هم کامنتِ جولیک هست با اون نثرِ استثنائیش، هم کامنت هولدن با پوکرفیس‌های همیشگی‌ش. لینکی هم هست که به تراکم اندیشه‌ها باز می‌شه. انگار دارم دامبلدورِ جوان رو می‌‌بینم. 

توی این ساعت‌ها بیشتر از همیشه احساساتی می‌شم :)

حتی دلم برای پری‌خانم هم تنگ شده. حالا دیگه نیست. فقط یک‌بار براش کامنت گذاشتم. ازش تشکر کردم بابت یادگاری‌ای که توی هغدو برام نوشته. سحرآمیزه زندگی واقعا :)

آه انگار از فراسوی زمان به جهان معصوم و بی‌خبر گذشته نگاه می‌کنیم.

فکر می‌کنی دامبلدور هم می‌رفت گاهی به خاطرات گذشته و‌فقط تماشا می‌کرد روزگاری رو که پرواز یک بادبادک می‌بردت از بام‌های سخرخیزی پلک به نارنج‌زاران خورشید؟

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست