قصه‌های من و مام بزرگ (۳)

برای ششمین بار تو این‌ماه جای قاشق چنگالا رو عوض کرده.
۸ قلب
خیلی فعالن ماشالا:))

ماشالله :)

منم عزیزجونم اینجوریه که آسمون به زمین هم بیاد باید ظرفای صبونه رو خودش بشوره 
بقیه ی ظرفا رو هرکی شست شست! 
من حکمتشو نمیفهمم خجالتم میکشم بپرسم چرا آخه!

اصول خودشون رو دارن.

:))
خدایی دم شون گرم من حال ندارم از این کارا بکنم

حوصله‌ی عجیبی برای این کارا داره.

😂😂
خسته نباشند 
خوبه شمارو جابجا نکرده 

:)

میخواد تستت کنه :)

-_-

ما که دیگه مام بزرگ نداریم 
شما دارین از بودن کنارش لذت ببرین (:

خدا رحمتشون کنه.

دم تو بیشتر گرم که حساب تعداد دفعات رو به دقت داری!

:دی

خوبه دیگه هی تنوع :))

هر شب که میام سفره بندازم جیغم درمیاد.. دوباره کجاس؟ 

عزیزجونم شمعدونی لاله قدیمیا خریده رنگش آبی فیروزه‌ایه. سرشب زدش برق روشن شد کلی ذوق میکنه:)

وااااای من عاشق از اونام. حق داره عزیز جون.

:-D
گاهی اوقات این حرکات مامانا و مامان بزرگا و ... خیلی دوست داشتنیه

امروز رفتم‌دیدم کل آشپزخونه رو ریخته تو حیاط داره از اول می‌چینه.

مامان من کلا همه چیو گم میکنه و خودشم نمیدونه کجا گذاشته :)

عزییییزم..

:))
شیش بار!
چه حوصله‌ای!

محشره :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست