می‌خواست بلیتش را پس بدهد

۵ قلب

A Long Road Home




۱ دانه حرف ۵ قلب

نقشی بر زمینه‌ی سرخ هندی

احتیاج دارم به خضوع بیشتری در برابر زندگی. من نقش اول این داستان نیستم. زندگی پرتره‌‌ای نیست از شکستگی‌های چهره‌ی من، چشم‌های روشن و لبخند نیمه‌ی کمرنگ. من یکی از آن خطوط تک‌رنگم، از جایی از بوم رفته تا طرفی دیگر و حرکتش میان جنب‌وجوش دیگر رنگ‌ها گم شده و چنان تنیده شده در آن‌ها که نمی‌توان سرش را پیدا کرد و نخش را کشید و از بقیه جدایش کرد. 

 

۴ دانه حرف ۱۱ قلب

تیرگی هست و چراغی مرده

می‌خواست فریاد بزند.
دیگر نمی‌توانست.
کسی نبود که بشنودش؛
کسی نمی‌خواست بشنود.
از این رو او از صدای خودش می‌ترسید و آن را در خود فرو می‌خورد.
سکوتش منفجر می‌شد
تکه‌های بدنش به هوا پرتاب شده بود
با دقت تمام آن‌ها را جمع می کرد
بی هیچ صدایی
در جاهای خودشان می‌گذاشت و فاصله‌ها را پر می‌کرد.

و آنگاه که از سر تصادف
شقایقی یا زنبقی زرد می‌یافت،
آن‌ها را نیز جمع می‌کرد و بر پیکرش مرتب می‌نهاد.
مثل اینکه تکه‌های خود او هستند چنین بیخته و شگفت شکفته.

یانیس ریتسوس/ ترجمه‌ی فریدون فریاد

۱ دانه حرف ۱۱ قلب

خودفروشان را به کوی می‌فروشان راه نیست

زندگی را بر چه اساسی نظم می‌دهی؟ وقتی می‎خواهی، وقتی تمنا می‌کنی، وقتی می‌ترسی و قلبت به تپش می‌افتد و بی‌تاب التماس می‌کنی خدایا، تو رو خدا، درستش کن. چه خواسته‌ای؟ از کجا آمده این تمنا؟ می‌خواهی شبیه که بشوی؟ فکر کن، خوب فکر کن. یک‌وقت‌هایی حواست نیست چه‌قدر از آن چیزی که فکر می‌کنی هستی، فاصله داری. ببین دنیا تو را نبلعیده. خودت را نگاه کن و ببین جدا از تصوراتی که توی ذهنت داری از خیالات قرارگرفتن در موقعیت‌هایی و واکنش‌های قهرمانانه، واقعا رفتارت چگونه‌ست. از کجا می‌آید؟ در دام نیفتاده‌ای؟ میل نیست که تو را جلو می‌برد؟ می‌خواهی، می‌خواهی بدانی چه‌خبر است، می‌خواهی بدانی فلانی چه می‌گوید، می‌خواهی سهمت را در دنیای آزاد ادا کنی، می‌خواهی صدایی باشی آن وسط‌ها، می‌خواهی بودنت را نشان بدهی. میل نیست که تو را می‌برد جلو؟ از کجا آمده؟ انقدر مهم شده که برایش بهانه بیاوری. دارد چه شکلی می‌کند تو را؟ برایت ارزش می‌سازد، عرف و هنجار می‌سازد، تو را می‌سنجد، به تو ابزار سنجش می‌دهد. داری شبیه چه می‌شوی؟ خودت را با چه می‌سنجی؟ چه تعریف کرده برای تو از بودن دنیای کثافت جدید؟ این همه خواستن آن از کجا می‌آید؟ فردا که شد و روز آمد یادت نرود چه جهنمی بوده شب‌ها وقتی مضطربی. با چه وحشتی لحظه‌ها را می‌گذراندی و یادت نرود اضطراب واکنش حفاظتی‌ست. می‌خواستی چه‌کار کنی اگر بابا نبود همه‌عمر آزاده زیسته تا وجود اسارت را بفهمی؟ اگر نفرتی که صمد در ذهنت کاشته را نداشتی، حالا تو هم فراموش‌کار نبودی؟ که صمد نه، تعبیر خودت از صمد که او هم اگر بود شاید مسخر می‌شد. اگر زبان نمی‌دانستی، طفلک بیچاره، اگر کلمه روز و شب تو نبود، اگر کلمه تکانت نمی‌داد که ببین مرا دارم از کجا می‌آیم، اگر کلمه خواب از شبت نمی‌برد... کجا بودی بی‌اضطراب؟ آسوده‌تر بودی به یقین، می‌دانم، اما دوست داری شبیه که باشی؟ چه‌چیزی دارد دنیای تو را ترتیب می‌دهد؟ 


+ رفیق دردی‌کشم، حافظم، حافظه‌م

۲ دانه حرف ۱۵ قلب

آن دل قیرگون شب‌زده

Imagine dragons_ Demon

ترجمه

۲ دانه حرف ۵ قلب

باد می‌گذرد، چلچله می‌چرخد و نگاه من گم می‌شود.

کامنت گذاشته بود برایم که در نوشته‌های من غمی قابل لمس است که فکر می‌کنم برای خودم نگهش داشته‌ام و هیچ‌کس خبردار نشده. دیشب پیدایش کردم. نگهش داشته بودم جای حرف‌هایی که باید به یاد بسپارم. و بعدش به این فکر می‌کردم که چه‌قدر دوست دارم این جور وقت‌ها قایم شوم پشت آثار و کلمات دیگران. بیشتر شعر می‌خوانم، بیشتر موسیقی گوش می‌کنم و از نوشتن فرار می‌کنم. از نوشته‌هایی که درباره‌ی دنیای بیرون باشند. دومین نقاش موردعلاقه‌ی من، مونه است و هیچ لحظه‌ای نیست در عمرم که دلم نخواهد به دریافتی از طلوع آفتاب نگاه کنم. 

در این تصویر لنگرگاه را نمی‌بینیم، نقاشی تماشای لنگرگاه از چشم‌های مونه است. و من می‌توانم نفس‌هایش را حس کنم و رطوبت هوا را روی پوستم و نور لرزان خورشید را روی آب، پاره‌شدن بافت آب با پاروزدن قایقران. دوست دارم نوشتن این چنین مرا به طبیعت، مرا به خودم و کلمات پیوند دهد. وقتی می‌نویسم از دنیا که با حیرت به تماشایش نشسته‌ام و حرکت، نور، جریان زندگی وجودم را پر کرده است. کلمات می‌آیند، می‌رسند به سرانگشتانم و دانه‌دانه روی صفحه می‌نشینند. آینه‌هایی از آن‌چه هستم. آن‌چه پنهان می‌کنم. آن‌چه حس می‌کنم. این ارتباط مرا زنده می‌کند اما من نمی‌خواهم آن‌چه هستم را فاش کنم، به بحث و تماشا بگذارم. گریزی هم از آن نیست. من آن‌قدرها قوی نیستم که در سکوت تنها بمانم. با امید کم‌جانی دعا می‌کنم کمتر آسیب ببینم و پشت شعر و نقاشی و آثار دیگران قایم می‌شوم.

۲ دانه حرف ۸ قلب

پاسبان حرم دل

  

   رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

         قد برافراز که از سرو کنی آزادم

                                           _حافظ






خ. سال نو مبارکتون‌.

۷ دانه حرف ۱۲ قلب

شب یلدای ۹۷

۲ دانه حرف ۱۲ قلب

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز

چه شد پس؟ به نفس‌نفس افتادی. پاکشان می‌روی، شانه افتاده، سر در گریبان. دماغت به خاک می‌مالد. جواب سلام نمی‌دهی. اخم‌هایت را کشیده‌ای توی هم و دست‌هایت را مشت کرده‌ای توی جیب، سرت را انداخته‌ای پایین و می‌روی. به کجا‌؟ هیچ کجا. مدام می‌روی و می‌آیی این کوچه را. راه نمی‌برد دختر، حاصل ندارد. دست بکش از گز کردن سنگ‌فرش‌ها.

 می‌دانم سخت بوده. می‌دانم دلت نازک بوده، شکسته. می‌دانم خود غلط بود آن‌چه می‌پنداشتی. می‌دانم تلاش کردیم و نشده. تمام روز و شب‌ها را، تک‌تک لحظه‌ها را یادم هست. تو که پشیمان نیستی از گذراندنش، هستی؟ راستی خورشید، مگر ما نمی‌دانستیم سخت است؟ مگر تک‌تک لحظه‌هایی که راه باز می‌کردیم، این احتمال توی سرمان زنگ نمی‌زد که "شاید نشود، شاید نشود..." با این همه، مگر عاشق تک‌تک لحظه‌هایی که گذرانده‌ای نیستی؟ چه شد پس؟ چرا دیگر شب‌بیداری‌هایمان به مناجات صبح نمی‌شود؟ قول و قرارهای سر سجاده به کجا رسید؟ از کی دیگر به جای نمازخانه‌ی دوست‌داشتنی دانشکده، کلاس خالی سرد طبقه‌ی چهارم پناهگاه‌مان شد؟ ما که یک‌دل شده بودیم. ما که می‌خواستیم از صبر، توشه‌ی تقوا بیندوزیم. چه شد که به جای دعا خواستیم با "سرگرم شدن" سختی را بگذرانیم؟ ما که دلمان صاف بود، نگاهمان به دست‌های آسمان. کجا رفت زمزمه‌های بیگاه در دل مشغولیت‌های روزانه. می‌گفتیم سلمنا یا لطیف، راضی شدیم به آن‌چه تو می‌خواهی. آیا فکر کردیم کافی است که بگوییم ایمان آوردیم و آزموده نمی‌شویم؟ 

 حالا رو گرفتنت از دنیا و قهری شدنت چیست؟ چه می‌خواهی بگویی؟ "دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت، پروردگارا، ما دیگر قبولت نداریم. من بعد رضایتت را بر پایه‌ی خواسته‌های ما قرار بده." بی‌انصاف شدی خورشید؟

 تو حق داری تا همیشه خودت را لوس کنی. می‌توانی تا ابد از دنیا رو بگیری. اما حیف نیست؟ سر بالا کن. دنبالش بگرد. این کوچه اگر بن‌بست است، در آن گیر نکن. به راه‌های دیگر سرک بکش. زندگی باز معنا و امید می‌زاید و باز می‌میراند. متوقف نشو. جاری باش. باز اعتماد کن. باز دل ببند به احتمال کوچکی که توی سرمان صدا می‌کند "شاید بشود، شاید بشود،..."

 

خ. 

 

 

 

 

 

 
۸ دانه حرف ۱۰ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست