"...I'd've danced like the queen of the eyesores

 and the rest of our lives would've fared well."



توی آشپزخانه درس می‌خوانم. همین‌طور که چشم‌هایم از روی خطوط نظریه‌های اخلاق دوره‌ی روشنگری می‌گذرد، فکر می‌کنم خانه حتماً باید یک اتاق برای کار داشته باشد. خیلی فکر می‌کنم به این که تفکیک فضاها چه‌قدر در ارتباطم با هر وجه زندگی تفاوت ایجاد می‌کند. از وقتی ساعت‌های درسی‌ام را در آشپزخانه می‌گذرانم، کمتر ضعف می‌کنم و در اتاقم بهتر می‌خوابم. قالی کف آشپزخانه هم خیلی نرم است. لیوان شیروعسلم خالی شده و سست و خواب‌آلوده‌ام. ساعت به یازده نزدیک می‌شود. کتاب را می‌بندم و نشسته وسط آشپزخانه، به خانه‌ی خالی نگاه می‌کنم. موسیقی‌ای در ذهنم می‌چرخد. قبل از آن‌که بلند شوم و خانه‌ی خالی را تاریک کنم، پیدایش می‌کنم، یک‌بار دیگر زمزمه‌اش می‌کنم و خانه‌ی خالی یک حس آشنای قدیمی را به یادم می‌آورد. دلتنگم، نه با حسرت. 


۱۱ قلب

برای ـنویس‌بودن

حرف‌های من تکه‌تکه نمی‌شوند در رشته‌توییت و رشته‌استوری. حرف‌های من نمی‌افتند از صفحه‌ی من تا جای کامنت‌های شما. حرف‌های من عکس بی‌ربط نمی‌خواهند، هشتگ نمی‌خواهند که وصل شوند به هزار عکس بی‌ربط دیگر. به روی حرف‌های من قفل نمی‌زنند. حرف‌های من را صدجای دیگر تکرار نمی‌کنند. من حرف‌هایم را به شما قالب نمی‌کنم. کیلوکیلو کلماتم را نمی‌فروشم. نمی‌شمارم چشم‌هایی را که از حرف‌های من گذر کرده‌. چشم‌های شما را نمی‌فروشم. حرف‌های من نمی‌خواهد کسی را جذب کند، هربار دادوهوار راه نمی‌اندازد که همه را خبر کند. من مغلوب الگوریتمی نیستم که تصمیم بگیرد بیشتر مرا به شما نشان دهد یا کمتر. من حرف‌های کس دیگر نیستم، من کسی را تکرار نمی‌کنم. حرف‌های من سر راه اسکرول شما نمی‌آیند. من حرف‌هایم را نمی‌گذارم کنار پیام‌های خرید نان و ماست و پیاز، اعلان حرف‌های من نمی‌آید وقتی کسی تایپ می‌کند دوستت دارم. حرف‌های من در ستون‌های روزنامه از ریخت می‌افتند و راه می‌روند و از دفترچه‌ها بیرون می‌آیند. حرف‌های من خانه دارند و کسانی هستند که نشانی خانه من را بلدند. وقتی بخواهند، بیرون می‌روند از آن جمع‌های شلوغ پر فریاد، به خیابان خلوت ما می‌آیند و گاهی هم سر می‌زنند به خانه‌ی من‌ که تنها من نشسته‌ام با ۵ سال حرف‌های زده و نزده‌ام. من از حرف‌هایم هیچ‌چیز نمی‌خواهم جز این‌که «نوشته» باشند. من از نوشتن سهمی نمی‌خواهم جز این‌که وبلاگ‌نویس باشم.


خ. روز قلم گرامی‌.

۱۲ دانه حرف ۱۵ قلب

افسوس که دست‌های من خالی‌ست

اگر ستاره‌ای بود در آسمان من، آن را می‌چیدم و به تو می‌دادم. همین شب برای من کافی‌ست، همین ساحل و صدای موج و تاریکی، و خیال چشم‌های روشن تو. 

۱ دانه حرف ۱۴ قلب

سقوط

تسلیم می‌شوم. دیوارهای اتاق تنگ‌تر می‌شوند. حلقم بسته می‌شود. به گور می‌روم. 

۱۵ قلب

اولین آن‌ها چلسی بود

 

 باز می‌توانم نفس بکشم. راه نفسم را فریادی که برای گل دوم کشیدم باز کرد. فکر می‌کردم شاید دیگر فوتبال مرا آن‌قدرها خوش‌حال نکند. آن خوش‌حالی با اطمینانی که دوامش مثل شادی یک‌شبه‌ی برد پاری‌سن‌ژرمن نباشد، که غصه‌ی «بعد چه می‌شود؟» ننشیند به جای آن توی دلم. فصل جدید شروع شد و قصه‌ها از سر گرفته می‌شوند. امید باز به سکوها برمی‌گردد. دلمان دوباره تپش می‌گیرد. می‌شود این بار؟ 

بازی شروع پاسخ خوشایندی است. تماشای بازیکنانی که خواستن، آن‌ها را به سمت پیروزی حرکت می‌دهد. تماشای جنگیدن و دست‌نکشیدن در رقم‌زدن لحظه‌های کوچک که دیده می‌شوند، اثر می‌گذارند و از ما قهرمان می‌سازند. تلاش جوان‌هایی که روزنامه‌ها را پر نمی‌کنند، با گفت‌ونمودشان تن هوادار را نمی‌لرزانند، در روزهای سخت توفان حاشیه به پا نمی‌کنند. صبور می‌مانند و می‌جنگند و دل‌وجان می‌گذارند به تمنای آن‌که دوباره فاتحان زمین باشند. 

امشب گل چهارم را پسرکی هم‌سن‌وسال من زد. او که با آمدنش ماجرا را برای من عوض کرد و به رویاپردازی‌های ما رنگ بخشید. یادم آورد که هرچیزی را در این جهان که سستی و ناامیدی دربرگرفته و مردم آن را ضعیف پذیرفته‌اند و کنار گذاشته‌اند و مشغول شده‌اند به منفعت خودشان، باید نگاه تازه بخشید. باید اجازه داد نفس دیگری بیاید که خستگی و ناکامی نچشیده تا از نو بیازماید، جهان را تازه کند. شاید او بتواند. شاید من بتوانم. شاید بهتر است سراغ چیزهایی که رهایشان کرده‌ایم برگردیم، دست از ناامید‌کردن هم برداریم و قهرمان تسلیم‌نشدنی لحظه‌های کوچک باشیم.

 

 

خ. آن جمعه با رفقایی که بودند یک همنشینی داشتیم و از کتاب‌ها حرف زدیم. این جمعه، ساعت ۴ بعد از ظهر اگر به وبلاگ من سر بزنید و به تالار گفت‌وگو بیایید، دور هم از فوتبال صحبت می‌کنیم. :) 

۱۲ دانه حرف ۹ قلب

تفنگ دسته‌نقره‌م را فروختم

 درازنای شب اندوهان را از من بپرس که در کوچه تا سحرگاه رقصیده‌ام و سنگ‌فرش‌های حوصله را به شیون عبث گام‌هایم آغشته‌ام‌. از من بپرس که همپای بادها در شهر و کوه و دشت به دنبال تو گشته‌ام و ساعت کوکی کهنه‌ام را به وقت ساحل ابدیت میزان کرده‌ام. جای پاهای کوچکت را بر ماسه‌ها دیدم. صدا زدم الکساندر... دویدی بالای صخره‌ها. مرا نگاه نکردی.

۵ دانه حرف ۸ قلب

پر از خالی و تناقض و نشدن

 دعوایشان کردم. نه از آن‌ها که داد و بیداد راه می‌اندازند و بچه را متهم می‌کنند که بی‌مسئولیت است و کودک و فهمش نارسیده. قدیم‌ها یک‌بار امتحان کرده بودم. شبیه من نیست. جواب هم نمی‌دهد. از آن دعواهای مدل خودم که می‌روم، تکیه می‌دهم به نیمکت جلویی، دست‌هایم را مشت می‌کنم توی جیبم، خیره به زمین، آرام آن‌قدر که شبیه به زمزمه، حرف می‌زنم و حرف می‌زنم. از آن‌ها که حواست هست دارد چه می‌شود؟ و رفتم، دلخور. نه با قهر و ترش‌رویی. با از آن ناراحتی‌ها که من می‌فهمم تو دوست نداری آن‌طور که من می‌خواهم رفتار کنی و توقعش را هم ندارم. فقط به تو می‌گویم که این مسئله دارد مرا ناراحت می‌کند. 

 رفتم دفتر، وسایلم را جمع کردم، سال‌گردنم را بستم، به کلاس تجربی‌ها سر زدم، چراغ آب‌خوری را خاموش کردم. پنج دقیقه مانده بود تا تعطیل شدن. در مدرسه را باز کردم. رفتم بالا به شادان کمک کنم وسایلش را بیاورد. بچه‌ها توی راه‌پله ایستاده بودند. گفتم جمع و جور کردید؟ خسته نباشید. خداحافظ. گذشتم. داشتم یک بیسکوییت را به زور به شادان غالب می‌کردم، نگار صدایم زد. هنوز ایستاده بودند توی راهرو. عذرخواهی کردند و گفتند می‌دانند که احساس مسئولیت می‌کنم. توضیح دادم برایشان که احساس مسئولیت به یک جایی می‌رسد که بچه‌ها خودشان می‌دانند که چه کار دارند می‌کنند و برایشان اهمیتی ندارد. مسئولین مدرسه و خانواده‌ها هم خبر دارند و آدم با خودش می‌گوید همه که راضی‌اند این‌جا، من چه کاره‌ام؟ و می‌نشیند و نگاه می‌کند و آخر ماه هم پولش را می‌ریزند به حسابش. اما من برای چیزی که درست است زندگی می‌کنم، نه چیزی که هست. گفتم من پول حرام توی جیبم نمی‌گذارم. 

 دستکش‌هایم را دستم کردم و کلیدها را به سرایدار مدرسه دادم و پیاده به سمت مترو راه افتادم. خیابان‌ها هنوز به خواب نرفته بودند. با خودم فکر کردم باورهای من چه نسبتی با دنیای امروز دارند؟ دارم زیادی سخت می‌گیرم؟ چرا هربار که می‌خواهم کاری را شروع کنم، چیزی پیش می‌آید، زیر همه‌شان می‌زند، مرا گوشه‌گیرتر می‌کند، زبانم را می‌برد، مرا پس می‌زند، از من می‌خواهد بنشینم گوشه‌ی اتاق خودم و هر فکری توی سرم هست، نوشته‌ای در سررسید قهوه‌ای‌ام بماند؟ کجا دارم اشتباه می‌کنم؟ کجا فرصت زندگی کردن را از خودم گرفته‌ام؟ چرا هربار که می‌رسم به آن‌جا که "من نمی‌توانم با این شرایط کار کنم، با اعتقادات من نمی‌خواند"، جواب این است که"رهایش کن. برو سراغ یک کار دیگر." یا "سخت نگیر، کوتاه بیا." چرا ایستادن و فرصت دادن و تجربه و تلاش جزو راه حل‌ها نیست؟ خدایا، کجا گیر کرده‌ام؟ چه کار باید بکنم؟ ترس آرام آرام در من می‌گیرد و بزرگ می‌شود و دست و پایم را می‌بندد، سایه‌ها روی دیوار راه می‌روند، چکه می‌کنند روی زمین، آب بالا می‌آید تا طبقه‌ی داستان خارجی کتاب‌خانه و می‌پاشد توی حلقم و ریه‌هایم و ذهنم همه‌ی توانش را می‌گذارد که فراموش نکند نفس کشیدن چگونه است.

 مدتی بود از روی خوشدلی در قنوت نمازم می‌خواندم ربنا، لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا. چه‌قدر بی‌معنی بود وقتی هنوز اهدنا الصراط المستقیم‌مان اجابت نشده. چیزی ندارم در قنوت نمازم بگویم. چیزی ندارم خارج از سررسید کهنه‌ی قهوه‌ای‌ام بگویم. پوشه‌های لپتابم را می‌گردم به دنبال فیلم و سریال نادیده‌ای و در باتلاق بطالت فرومی‌روم.

۱۲ دانه حرف ۱۴ قلب

بار دیگر یونایتدی که دوستش داریم؟


«در قعر هاویه، صدای رستگاری به گوش می‌رسد. لحظه‌ی تاریک، لحظه‌ای است که 
پیام واقعی تحول در شرف آمدن است. در تاریک‌ترین لحظه‌ها، نور فرا می‌رسد.» _قدرت اسطوره


 هفته‌ی هفدهم لیگ برتر، منچستر با 19 امتیاز اختلاف از تیم اول (لیورپول، دشمن دیرینه) ضعیف‌ترین منچستر 28 سال اخیر است. ژوزه از آغاز فصل جنگ اعصاب راه انداخته و بازیکنان تازه از راه رسیده‌ای که قواره‌ی ستاره بودن نیستند، به آن دامن می‌زنند. در آنفیلد حقیرانه می‌بازیم و این پایان کار ژوزه است. باشگاه تصمیم به اخراج او می‌گیرد و تا پایان فصل، تیم به سرمربی موقتی سپرده می‌شود. رقابت لیورپول و سیتی را برای صدرنشینی تماشا می‌کنیم و با خودمان فکر می‌کنیم شاید فصل دیگر، با زیدان، کونته یا پوچتینویی، کسی. 11 امتیاز با تیم چهارم فاصله داریم. ناباور، با خودمان فکر می‌کنیم لیگ قهرمانان از دست رفت؟ مورینیو گفته منچستر برای قرار گرفتن بین 4 تیم، به معجزه نیاز دارد. با خودمان می‌گوییم چه شد که به این روز افتادیم؟ آیا واقعا دوران منچستر به سر آمده است؟ 
 بازی کاردیف می‌رسد. سولشر روی نیمکت نشسته. از بچه‎های قدیم خودمان است. جام لیگ قهرمانان 1999، یادگار گل دقیقه‌ی 92 او در فینال مقابل بایرن است. کاردیف پنج تا می‌خورد. هواداران به هیجان می‌آیند. نشریات آمار اولین‌ها را ردیف می‌کنند. اولین‌بار از زمان الکس فرگوسن...، اولین‌بار از شروع فصل...، اولین‌بار در این هفده بازی که دوندگی بازیکنان منچستر بیشتر از حریف است! سولشر لبخند می‌زند و می‌گوید برای بازگشت به اولدترافورد هیجان‌زده است. 
با خودمان فکر می‌کنیم منچستر باید همین باشد. جسور و سینه سپر کرده، با اعتماد به نفس و قدردان فرصت‌ها. منچستر باید پادشاه زمین باشد. فکر می‌کنیم چند وقت بود که از تماشای فوتبال تیم‌مان کیف نکرده بودیم؟ حتی وقتی تیم مورینیو 3-2 سیتی گواردیولا را شکست داد. 
 تیم سولشر بازی‌ها را پشت سر هم می‌برد. کلوب‌های هواداری می‌ترکد. دانه دانه بردها را می‌شماریم و روی سکوها فریاد سر می‌دهیم برای مردی که تا به حال مرتکب شکست ما نشده:

You are my Solskjaer
 My Ole Solskjaer
 You make me happy
... When skies are grey

 قصه‌های روزهای دور، دوباره بازگفته می‌شوند. جام حذفی 99-98 و برد لیورپول، فینال لیگ قهرمانان 99 در نیوکمپ. به کتاب‌خانه‌ام سر می‌زنم. اوله را در فهرست "پیراهن‌های همیشه" پیدا می‌کنم. دکتر صدر هم از گل قهرمانی مقابل بایرن نوشته است: 

    «گلی که نه زیبا بود و نه هنرمندانه، نه تماشایی و نه ظریف، ولی میخ‌کوب‌کننده، حیرت‌انگیز. توپی نواخته شد در زمان حیاتی و موقعیتی سرنوشت‌ساز برابر تیمی بزرگ. گلی روییده در دل توفان چند دقیقه‌ای یونایتد پیش از به صدا درآمدن سوت پایان در نوکمپ... گزارشگران مسابقه نعره سردادند، منچستری‌های هیجان‌زده از گوشه‌ای به گوشه‌ی دیگر دویدند و فریاد کشیدند. مونیخی‌های خشک‌شده زیر سطل آب سرد به نقطه‌ی نامعلومی خیره ماندند. عکاس‌ها و فیلم‌بردارها برای ثبت نماها سرگیجه گرفتند. هر تصویری شد ماندگار. هر نمایی شد یادگار. آن چند ثانیه همتایی در تاریخ فوتبال نداشت. 
 پسر نروژی تیر خلاص را شلیک کرد. پسر نروژی که دقیقه‌ی 81 جای اندی کول را گرفت و عجیب‌ترین گل لیگ قهرمانان را زد. عقربه روی دقیقه‌ی نود و دو و هفده ثانیه بود که او دروازه‌ی الیور کان را باز کرد. سی ثانیه پس از گل تساوی‌بخش تدی شرینگهام. دیوید بکام توپ را روی دروازه فرستاد و او در آستانه‌ی دروازه، توپ را از کنار تیر چپ کوبید به تور، شلیک کرد به قلب مونیخی‌ها. بایرن همان لحظه فروغلتید، همان لحظه تمام شد، تسلیم... خدایان فوتبال از آن بالا پایین آمده بودند و کنارش ایستاده بودند، در نوکمپ. کنار او: اوله گونار سولشایر.»

    «ورود سولشایر به یونایتد برتافته از قصه‌ی پرآب و تاب دیگری بود. برگرفته از پاسخ "نه" آلن شیرر به الکس فرگوسن. فرگی نومید شده از به دست آوردن شیرر پانزده میلیونی، برای تقویت خط حمله‌اش به یک پسر گمنام نروژی روی آورد... سولشایر کنار رانی جانسن، یوردی کرایف، کارل پوبورسکی و ریموند فن درگوو دو طرف فرگوسن ایستاد و به عنوان یکی از تازه‌واردهای یونایتد عکس گرفت. او گمنام‌ترین آدم آن عکس بود. همه پرسیدند «اون پسر بچه‌ی دبیرستانی کیه؟»، «از کجا اومده؟» غریبه‌ترین بازیکن فصل لیگ برتر او بود. بازیکنی که نه می‌توانستند نامش را بخوانند و نه تلفظش کنند.
 سولشایر رفت و پشت سر اریک کانتونا و اندی کول روی نیمکت نشست. بی‌حرف و بی‌صدا. انتظار و انتظار، در انتظار مصدومیت گاه و بی‌گاه اندی کول. وقتی برای اولین‌بار در میانه‌ی بازی با بلکبرن راهی میدان شد، شش دقیقه بعد دروازه را گشود و نتیجه را 2-2 کرد تا نوار شکست‌ناپذیری یونایتد حفظ شود. در هر فرصت مهیاشده‌ای گوشه‌ای از هنرهایش را به رخ کشید: چابکی، فرصت‌طلبی، سرعت و تمام‌کنندگی... چهره‌ی بچگانه‌ای داشت ولی وقتی می‌دوید، خونسردی‌اش ترکیب تهدیدکننده‌ای می‌گرفت. دروازه‌ها را بی‌هول و ولا باز می‌کرد. بی‌خشونت و بی‌سرشاخ شدن، سنجیده و هدفمند. هم خشم حریفان را برمی‌انگیخت و هم تحسین‌شان را. دروازه‌شان را باز می‌کرد، بی‌آن‌که آن‌ها را بچزاند و از کوره به درشان برد. از معدود بازیکنان منچستر یونایتد بود که طرفداران حریف دوستش داشتند. شکیبایی و وفاداری‌اش غبطه برانگیز بود. اعتنایی نمی‌کرد امروز معرکه بازی کرده و فردا دوباره نیمکت‌نشین خواهد شد. نق نمی‌زد، مصاحبه نمی‌کرد و خط و نشان نمی‌کشید. نه تیم را در منگنه قرار می‌داد و نه طرفداران را در نگرانی فرومی‌برد. وقتی تاتنهام در 1998 سراغش آمد، تشکر کرد و گفت نیمکت ذخیره‌های یونایتد را به ترکیب اصلی وایت هارت لین ترجیح می‌دهد.»

    «ذخیره‌ی محبوب یونایتد سال 2007 وداع کرد. دست دو فرزندش را گرفت و رفت وسط زمین، مثل همه حین خداحافظی بغضش گرفت و کمی بیشتر. سفر شیرین رسید به ایستگاه آخر. شصت و نه هزار نفر در اولدترافورد اشک ریختند. سولشایر مثل هیچ بازیکنی نبود، هیچ‌کس. فقط او بود که با آن قواره‌ی بی‌ادا روی نیمکت ذخیره‌های یونایتد نشست، با شکیبایی، با صبر. فقط او بود که شکنجه‌ی انتظار ورود به میدان را با گشاده‌رویی تحمل کرد. فقط او بود که در عصر طلایی یونایتد با یک شماره راهی میدان شد و با همان شماره میدان را ترک کرد: شماره‌ی بیست. پرده‌ی آخر روز وداع ازآن او بود، فقط او؛ «خوش‌اقبال بوده‌ام؛ برای بهترین مربی و بهترین باشگاه و بهترین طرفداران بازی کرده‌ام.»



 بعد از رفتن ژوزه، دنی میلز نوشت:« اگر من به جای منچستر یونایتد بودم، مربی بعدی‌ام چه کسی می‌بود؟ کسی که حس خوب را به تیم منتقل کند، بازکنان جوان را به تیم بیاورد، کسی که در مسیر درستی بازی کند و بتواند هوادارن سرتاسر جهان را به تیم متصل کند...» حالا، اوله این‌جاست. تعویض طلایی، این‌بار در قامت سرمربی. تیم جان گرفته است، بازیکنان با لبخند بازی می‌کنند، آمارها خبرهای خوبی می‌دهند، مرد آرام با چشم‌های خندانش سر هر مصاحبه دانه دانه بازیکن‌هایش را تشویق و حمایت می‌کند و امید و قوت قلب می‌دهد، نه آن‌قدرها بلندپروازانه، از سر سخت‌کوشی و دل‌گرمی. هواداران همه عاشق او هستند. مردی که در روزهای تلخ خاکستری پیدایش می‌شود و با خود نشانه‌های روزهای خوش گذشته را دارد. شماره 20 افسانه‌ای می‌تواند یونایتد را به روزهای درخشانش برگرداند؟ برای دل بستن به این خیال زود است. اوله بازی‌های بزرگی در پیش دارد. فردا شب، در لیگ قهرمانان مقابل پاریس سن ژرمن قرار می‌گیرد و ماه بعد به مصاف رقبای دیرینه، سیتی و لوزرپول می‌رود. فارغ از نتیجه‌ی این بازی‌ها، (که باختن چیزی از ارزش‌هایش کم نمی‌کند اما برد مقابل هرکدام می‌تواند از او افسانه بسازد،) باید دید روند موفقیت‌های اوله پایدار خواهد بود؟ بیش از هرچیز این امید هوادارانی است که بعد از هر برد روی سکوها پای می‌کوبند و برای تیم دوست داشتنی از نو پا گرفته‌شان با افتخار می‌خوانند:
Ole'at the wheel
 Tell me how good does it feel
 We've got Sanchez,Paul Pogba and Fred
 !Marcus Rashford's a Manc born and bred
 The greatest of English football
We've won it all

 
۲۱ دانه حرف ۳ قلب

نخفته‌ایم که شب بگذرد سحر بزند

 خانه که بودم، شب‌ها زود سر می‌رسید. خانه حوالی ساعت ده دیگر خاموش می‌شد. نه این‌که همه بخوابند، هرکدام به گوشه‌ی تاریک خودمان می‌خزیدیم و شبمان را قسمت می‌کردیم با خیالی، شعری، زمزمه‌ای. کسی کاری به کسی نداشت. در خلوت شبانه‌ی خود خوش بودیم و با تنهایی‌مان وقت می‌گذراندیم. آن موقع بود که من آرام می‌گرفتم. خانواده‌مان پرجمعیت بود اما خانه‌ی کوچک‌مان ساکت می‌شد. مجالی بود که همه برگردند به خودشان. در جایی از این جهان که خاص آن‌هاست، قرار بگیرند. بعد صدای زمزمه‌ی ساکت پایی بر فرش می‌آمد. مامان آرام می‌رفت آشپزخانه، چراغ هود را روشن می‌کرد، چای دم می‌کرد و می‌نشست پشت میز، کتابی می‌خواند یا روی کاغذپوستی طرحی می‌کشید و یا در سررسیدش چیزی می‌نوشت. صدای سوت کتری می‌آمد و نور کمرنگی از لای در و بوی دست‌های مامان. خیالم آسوده می‌شد. سررسید نوشته‌هایم را می‌بستم، پتو می‌کشیدم تا روی شانه‌ام، چشم‌ می‌بستم. می‌دانستم مامان این‌جاست، بیدار است. پیش از آن‌که آیة الکرسی به آخر برسد، خوابم می‌برد. مدت‌هاست نخوابیده‌ام.

۶ دانه حرف ۱۳ قلب

چه‌طور شد؟ تموم شد؟ کجا رفت؟

بعضی‌ها رفتند. بعضی‌ها دیگران را هم بردند. بعضی‌ها تلف شدند. بعضی‌ها جان سپردند. بعضی‌ها را قربانی کردند. بعضی‌ها را کشان‌کشان بردند. بعضی‌ها خودشان را فدا کردند. بعضی‌ها مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح دادند. سر بعضی‌ها رفت بالای دار. بعضی‌ها زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌گیرند. بعضی جان دادند. بعضی جان کندند. بعضی برگشتند. بعضی‌ها را گرفتند. ابوالفضل زرویی نصرآباد را از ما پس‌گرفتند. 

۳ دانه حرف ۹ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست