مکافات های من و مام بزرگ (6)

امشب تولد مام بزرگ است و من یک هفته است در کانال های تلگرامی فامیل، در حال رایزنی برای غافلگیری تولدانه هستم. و حالا که دایی وسطی رفته کیک بگیرد و زن دایی با قابلمه ی لوبیا پلو و خاله ها با کوچ و بچ در راه آمدنند؛ مام بزرگ دارد تهدیدم می کند که اگر آسیابش را از طبقه ی بالای کابینت نیاورم که همین الان بشیند قاووت درست کند، خودش می رود بالای چهارپایه.

۲۰ دانه حرف ۸ قلب

قصه‌های من و مام‌بزرگ (۵)

و من مادر بزرگی دارم که به‌های باغ خواهرزاده‌اش را جمع می‌کند٬ خشک می‌کند٬ نگه می‌دارد که یک شبی٬ امشبی٬‌ سه‌شنبه‌ی پاییزی شبی که تا دیروقتش سرکار بودم و خسته و دلتنگ٬ با قوری به‌لیمویش به استقبالم‌ بیاید.



خ. پاییزتون خوش.

۷ دانه حرف ۴ قلب

قصه‌های من و مام‌بزرگ (۴)

هر قرص نونی که توی این خونه میاد٬ باید اول یک دوره‌ی بیات شدن رو بگذرونه بعد بیاریمش سر سفره. چون براساس مکتب مام‌بزرگیسم «حیفه.. اول قدیمیا رو بخوریم تموم بشه٬ بعد ..»



خ.خاطره. دیروز دایی از طبقه‌ی بالا اومد و پرسید:« نون دارین؟»  من که یه هفته‌ی تمام نون سنگک بیات سق زده‌بودم٬ پیروزمندانه گفتم:« نه٬ دیشب تموم شد.» که مام‌بزرگ جست زد تو آشپزخونه و از انتهای فریزر یه بسته نون سنگک متعلق به دوران پارینه سنگی کشید بیرون. 

چون است زندگی.



۱۵ دانه حرف ۹ قلب

قصه‌های من و مام بزرگ (۳)

برای ششمین بار تو این‌ماه جای قاشق چنگالا رو عوض کرده.
۱۲ دانه حرف ۸ قلب

قصه‌های من و مام‌بزرگ

دو روزه داریم اثاث خونه ی مام بزرگو جمع می کنیم. قراره کاغذ دیواریا رو عوض کنن و برای اتاق دیوار بکشن. پیرزن از صبح که چشم باز می کنه شروع می کنه.. کمدا رو میریزه بیرون، کتابا رو تو کارتن می کنه، یهو نیست میشه میری می بینی زیر تخت داره کیسه ها رو می جوره. 
داریم رختخوابا رو یه گوشه تلنبار می کنیم..
پتو ها رو میندازم زمین و میگم آخه مامان.. الان برای چی همه خونه زندگیتو ریختی بهم؟ اینا که معلوم نیست کی بیان و بخوان شروع کنن. یه چیزی گفتن، حالا کی تصمیم بگیرن و برن دنبال خریدش که بعد بیان نصب کنن.. تو از الان خونه رو جمع کردی؟
میگه فردا قراره دایی با کارگر بیاد که تیغه بچینن برای اتاق. پتو ها رو ننداز زمین مامان. بیا بذار همین بالا.

تشک ها رو میذارم جلوی پاش و میگم بذار هر وقت که اومدن، با هم جمع و جور می کنیم. الان ما که دست تنها نمی تونیم مبل و تخت و میزا رو جا به جا کنیم. دست و پات درد می گیره ها.. بذار بچه ها بیان بعد. 
خم میشه تشک رو برمیداره و میگه الان خودمون کم کم جمع می کنیم سر حوصله، می دونیم چی رو کجا میذاریم.  اون موقع هول هولی میشه. اینا رو زمین نذار که دوباره دولا شیم برشون داریم.

متکا ها رو از اتاق میارم و پرت می کنم زمین. یه تخته چوب بزرگ دستشه. میگم این برای چیه؟
داد میزنه  برای اینکه بزنم تو اون مخت حالیت شه. دو ساعته دارم میگم اینا رو ننداز زمین بیار بذار این بالا. 



۱۰ دانه حرف ۱۱ قلب

گلستون خونه فقط بوی مادرو کم داشت

کلید میندازم به در کوچه و بازش می کنم. آخر راهرو، کفش ها به صف جفت شده بغل دیوار. کنار کتونی های خاکی من، کفش های تمیز سالخورده ش نشستن. از میون در نیمه بسته، می بینم که چراغ خونه روشنه و تلویزیون، بلند بلند حرف می زنه با گوشای سنگینش. از دل گرفتگی یک ماه روز و شب تنهایی خونه؛ از سر شوقِ بودن نفر دیگه، که منو با دیوارها تنها نمیذاره؛ بال میزنم تا شکاف در. آروم هلش میدم و سرک می کشم.. "مامان.."   گوشاش سنگینه. گوشاش نیمه بسته س به دنیای شلوغ بیرون. یواشکی جلو میرم و نگاش می کنم که تل زده به گوشه ی موهاش و کنج آشپزخونه با شیشه ی مربا کلنجار میره..

 



+ کسی برگشته که خانه اش موطن من است. وطن جایی ست که آغوشش را حرام نمی کند. شاتوت رسیده اش را به دست کوچک تو می دهد. گل سرخ انارش برای تو می روید. تابستان ها آبدوغ خیارت می شود، شربت سکنجبینت می شود؛ زمستان ها گل گاو زبان دم کرده روی بخاری. به انتظارت گیری می اندازد لای در مبادا که بیایی و در بسته باشد به رویت.. و خانه ای ست که سهم آبگوشتت همیشه چشم به راه، روی اجاقش قل میزند.


خ.عنوان. مادر


۱۴ دانه حرف ۱۱ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست