بهشت گمشده‌ای نیست خویش را دریاب (رمز داده می‌شود)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

باشگاه کتاب‌خوانی تولستوی

قبل از این‌که پاییز برسه، دلم می‌خواست مروری کنم آثار کَنونی داستان معاصر فارسی رو. از ۱۳۰۰ تا حدود دهه‌ی ۶۰. برای این‌که مقدمه‌ای باشه برای دوره‌های بعد داستان‌خونی که جزئی‌تر سراغش می‌رم وقتی که مسئله‌ی خاصی رو دنبال می‌کنم. می‌خوام که تا آخر تابستون هرکدوم از این داستان‌ها توی ذهنم سر جای خودشون بنشینند و تصوری کلی از این دوره و حال‌وهواش توی ذهنم شکل بگیره. مهسا و آقاگل هم همراهم شدند و هر هفته قرار می‌گذاریم که چه داستان‌هایی رو بخونیم و سه‌شنبه شب‌ها در میت درباره‌شون صحبت می‌کنیم. اگر کسی تمایل داره به ما بپیونده، باعث خوش‌حالیه. هر هفته من پست می‌گذارم و می‌گم که چی قراره بخونیم و اگر خواستید در جلسه‌ی آنلاین باشید، به من پیام بدید برای هماهنگی و اگر نمی‌خواید، می‌تونید داستان رو بخونید و حرف‌هاتون رو پای همون پست بنویسید. من پست‌ها رو در تالار گفت‌وگو نگه می‌دارم که در نوار بالای وبلاگ می‌تونید راحت‌تر پیداش کنید. 



تیرماه قراره صادق هدایت بخونیم. 
برای سه‌شنبه‌ی این هفته، مجموعه‌ داستان زنده‌به‌گور (محوریت بحث داستان زنده‌به‌گور) و سه‌قطره خون (با محوریت سه‌قطره خون و داش‌آکل) رو در نظر گرفتیم. 

اگر تمایل به همراهی دارید، لطفاً در پیام‌تون ایمیل‌تون رو هم بگذارید. 
۴ دانه حرف ۹ قلب

کک‌کی که مانده گم

کاش زمستان بود و می‌توانستم در سوییشرت کلاه‌دارم قایم بشوم و ساعت‌ها در سرمای شبانه راه بروم تا تمام بشوم روی یکی از نیمکت‌های بلوار کشاورز شاید، یا روی چمن‌ها کنار اتوبان. 

۱۱ قلب

خانه‌ی شلوغ و پرسروصدای ویزلی‌ها

بعدازظهر یکی از برادرهایم داشت آن یکی را به دوئل دعوت می‌کرد. آن یکی پرسید کجا؟ و من گفتم تالار نشان‌ها و مدال‌ها! و خندیدند، قبل این‌که بخواهم چند صفحه توضیح بدهم! 

از نه‌سالگی من تا یازده‌سالگی‌شان طول کشید رسیدن آن لحظه‌ی فرخنده‌ که من پاترهدی همزبان در دنیایم داشته باشم و حقیقت این‌که به صبرش می‌ارزید. 



خ. بله، خواهربزرگه‌ای هستم که حواسم بوده کتاب اول را در تابستان یازده‌سالگی بخوانند. 

خ. رو به امین که گفت بیشتر از برادرهایت بنویس. 

۳ دانه حرف ۱۸ قلب

胸がはち切れそうで

انقدر آرام‌اند این روزها که آرزو می‌کنم کاش می‌شد چند ساعتی ازشان جمع کنم در کوله‌ام و نگه دارم برای روزهای بعد. حالا که بیشتر راه می‌روم؛ حالا که هوا گرم شده و آفتاب زنده‌ترم می‌کند؛ حالا که کتاب‌هایی برای خواندن دارم و کسانی را می‌بینم و با کسانی حرف می‌زنم. گاهی جا می‌مانم وقتی کنار هم راه می‌رویم و کوله‌ام سنگین‌تر می‌شود از چیزی که هست و دوست دارم به کفش‌هایم خیره بشوم و آرام نفس بکشم تا صخره‌ای که روی قلبم است جا‌به‌جا بشود. بعد می‌توانم لبخند بزرگی بزنم، انقدر بزرگ که بگذرد از تصنعی‌بودن و گوشه‌اش به صمیمیت بزند. خوش‌حالم از این‌که زندگی‌ام را پس گرفته‌ام؛ شلوغ‌بودن، از این سر شهر به آن سر دویدن و جایی برای بودن داشتن‌. اما دوست دارم زودتر برگردم و بنشینم روی صندلی‌های ایستگاه مترو و ردشدن قطارها را نگاه کنم و صبر کنم تا هدفونم تا آخر پلی‌لیست بخواند. با اسپاتیفای بیشتر از هر کس دیگری وقت می‌گذرانم. هر موقعی که حرفی برای زدن دارم و جایی ندارم، هر موقعی که نمی‌دانم چه حالی دارم، وقتی از بقیه خسته می‌شوم یا از به‌یادآوردن. دیروز صبح که بیدار شدم و عینکم را از قفسه برمی‌داشتم، دیدم که آن قاب نقاشی قدیمی افتاده. برگرداندمش سر جایش. چند وقت بود که نگاهش نکرده بودم؟ نمی‌خواستم نگاهش کنم. رفتم از خانه بیرون و تمام روز با من آمد و سنگین شد روی قلبم. آخر شب که به اتاق برگشتم، هزار چیز کوچک دیگر منتظرم بودند. همه‌شان توی یک کیف جا شدند. نامه‌ها و یادداشت‌ها، ساعتی که سبحان برای تولدم بهم داده بود و باتری‌اش را درآورده بودم، وداع با اسلحه که هنوز جلد بود با کاغذ پوستی‌ای که قبلاً رویش طرحی کشیده بودم از دختری که موهایش قرار بود نقشه‌ی شهری باشد، آن شب که سهیل نفیسی گوش می‌کردم. کتاب را با خودم بردم سفر و دست‌خطم طرف دیگر کاغذ از همان سفر مانده، وقتی کنار رود بودم و آفتاب ظهر زمستان گرم می‌تابید. چند جلد کتاب دیگر هم هست که در طی سال‌ها هروقت در کتاب‌فروشی دیده بودم، سوا کرده بودم. همه‌شان جلد شده، یکی با روزنامه، یکی با گفت‌وگوهای قدیمی، با تصویری و بیتی شعر و این آخری هم هیچچی، چسبش حتی شل شده. چون‌که یادم هست جلد دیگر را توی آن کافه‌ی وس‌ اندرسن جدا کردم و دادم به مهتا. گفتم برای کس دیگه‌ای بود، ولی می‌خوام که برای تو باشه. توی کوله‌ام بود؛ با خودم برده بودم. خرده‌ریزه‌های دیگری هم هست؛ مرغ آمینی که از نقاشی افتاد و گل زنبق کاغذی را گذاشتم لای صفحات وداع با اسلحه. جعبه‌ی موسیقی را هم جا دادم. فکر می‌کردم کاش می‌توانستم این را از بقیه جدا کنم، اما به نظر می‌رسد که این تنها چیزی‌ است که می‌تواند ثابت کند باقی آن‌ها ساخته‌وپرداخته‌ی ذهن من نبوده. همه‌شان توی یک کیف جا شدند. باقی شب را اسپاتیفای حرف زد و من به اتاقم خیره شدم که خالی بود و غریبه و فکر کردم به این‌که چرا دوستی برای من از هرچیز دیگر دست‌نیافتنی‌تر است.

۸ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست