گشتن بی‌این‌که بدانی چه چیزی پیدا می‌کنی

در این‌جای زندگی که چیزهای مهم، چیزهای زیبا و معنی‌دار تمام می‌شوند و نمی‌دانم بعد از این چه پیش خواهد آمد، به کدام سمت‌وسو کشیده می‌شوم و چه انتظارم را می‌کشد، میان کشاکش دل‌کندن از چیزهای تاریخ‌دار که خیلی زمان با هم بوده‌ایم و دلهره‌ی نامعلومی آینده، در همین حال که نمی‌دانم کدام یک از این‌هایی که در کوله‌بارم جمع کرده‌ام قرار است به دردم بخورد، در کدام‌شان به قدر کافی خوبم و کدام‌شان فقط قرار است علاقه‌ی جانبی باشد، ایستادن در زمان حال و بودن چیزی که هستم، نه سرگردانی میان چیزهایی که می‌توانم بشوم (یا سوگواری برای چیزهایی که زمانی بوده‌ام)، برای مدتی کوتاه اطمینان‌بخش است. 

یک‌شنبه بعدازظهرها با آوا خوش می‌گذرانیم. بعد کلاس وقتی لیوانم را می‌برم و چای می‌ریزم تا زمانی که پشت میزم برگردم و کلاس عمومی اعصاب‌خردکنم شروع بشود، خوش‌حالم. دستور زبان همیشه خوش‌حالم کرده و با او دوباره برمی‌گردم به آن روزهای کشف و جست‌وجو. خطوط کلی‌اش را برایش می‌کشم و بعد می‌برم رهایش می‌کنم میان متن‌ها. می‌خواند، بلندبلند فکر می‌کند، حرف‌های قبلی‌ام را مرور می‌کند و با جمله‌ها کلنجار می‌رود تا گره‌هایش را باز کند. و من کنار می‌مانم و تماشا می‌کنم عرق‌ریختنش را. گاهی یادآوری‌ای می‌کنم، گاهی سؤال‌های هدایت‌کننده می‌پرسم و گاهی دری مخفی باز می‌کنم به چیزهایی که از بودنشان هم خبر نداشته. بعضی وقت‌ها هلش می‌دهم میان ترس‌هایش. آخر جلسه‌ی قبل، گفتم بگذار جالبش کنیم و متنی از تاریخ بیهقی آوردم که تحلیل کند. چه‌قدر غرغر بیخودی کرد و آخر انقدر هیجان‌زده شد از حل‌کردنش که مثال بعدی را از کلیله‌ودمنه آوردیم.

امروز چند دقیقه‌ای با خودش درگیر بود، سر این‌که چه‌طور ممکن است که یک صفت مضاف بشود. و من فکر می‌کردم به آن روزی که خودم درگیر کشفش بودم؛ به کتاب درسی پیش‌دانشگاهی‌ام که مثل کتاب معجون‌سازی شاهزاده‌ی دورگه پر از حاشیه‌نویسی بود. فکر کردم کاش هر سمتی که رفتم بعد از این، شوق جست‌وجو رهایم نکند. برایش از پدیده‌ی صفت جانشین موصوف گفتم و خواندم: 

زیبا،

 هنوز عشق در حول‌وحوش چشم تو می‌چرخد 

از من مگیر چشم. 

دست مرا بگیر 

و کوچه‌های محبت را با من بگرد 

یادم بده چگونه بخوانم 

تا عشق در تمامی دل‌ها معنا شود... 



۰ دانه حرف ۵ قلب

دوباره؟

روح سرگردان تولستوی، از پشت بخار چای عصرانه‌اش می‌پرسد:

این هفته چه کتابی می‌خوانید؟



یادآوری: قدیم‌وندیم‌ها این‌جا یک پست‌هایی می‌گذاشتم زیر دسته‌ی موضوعی «تالار گفت‌وگو» که با بچه‌ها جمع می‌شدیم و در کامنت‌ها صحبت می‌کردیم و روح سرگردان تولستوی میزبان‌مون می‌شد. خواستم باز باب گفت‌وگو رو باز کنم، با ذکر این نکته که پاسخ کامنت‌هاتون در خود کامنت‌دونیه و اعلانش نمیاد، لذا مثل عهد عتیق بلاگستان باید بیاید صفحه رو رفرش کنید و ببینید کسی چیزی گفته یا نه! پست هم در صفحه‌ی اول نمایش داده نمی‌شه، اما در نوار بالای وبلاگ، هروقت که همچین پستی باشه، در مخفی به سمت تالار گفت‌وگو هست. چندوقت یک‌بار احتمالاً، هروقت که تولستوی حوصله کنه، بیایم و از کتاب‌هامون بگیم.

۳۲ دانه حرف ۵ قلب

The last dance

خداحافظ آقای شماره‌ی 46. ممنون برای این همه‌ی زیبایی. 

۲ دانه حرف ۱۱ قلب

دوشنبه شب‌ها

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

بعد از سال‌ها که ایستادم هربار و گوش کردم به آدم‌های زندگی‌ام که نمی‌توانند باشند، نمی‌خواهند باشند، خیلی وقت است که رفته‌اند و ساکت‌بودن و پذیرفتن این‌که نمی‌شود کسی را که نمی‌خواهد نگه داشت، و نگاه‌کردن رفتن و دورشدن‌شان، حتی اگر برگشته‌اند عوض‌شدن‌شان و قبول‌کردن این‌که شاید قسمت همین بود و خاک‌کردن همه‌چیز تا بایستم و تا نشوم، نلرزم بمانم، حداقل تا همین‌قدرش که هست، این شب‌ها همه‌چیز را به یاد می‌آورم و زیر باران حیاط در پولیورم قایم می‌شوم و اشک می‌ریزم و می‌خواهم بگویم برگردید، می‌خواهم اصرار کنم که اشتباه می‌کنید، می‌خواهم بیایید با هم قدم بزنیم، گوشه‌ی کتاب‌فروشی‌ها قایم بشویم، تا صبح بیدار بمانیم، شعر بخوانیم، عجیب‌ترین چیزهای جهان را که در سینه‌ی ما پنهان است بازگو کنیم، بخندیم. می‌خواهم خواهش‌هایی که نکرده‌ام بکنم و برای رفتن‌تان گریه کنم و بگویم اگر از من دور بشوید چه‌قدر تنها می‌شوم، حتی اگر باز بخواهید بروید، حتی اگر من هیچ‌وقت کافی نبوده باشم، حتی اگر قسمت همین نبودن‌ها باشد‌. 

۱۰ قلب

از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت

 

اکتاویو پاز، بخشی از کتاب سنگ آفتاب، ترجمه‌ی احمد میرعلائی

 

ساعت ۸ صبح روز سه‌شنبه دوم آبان ۱۳۷۴، احمد میرعلائی برای رفتن به کتاب‌فروشی‌اش از خانه خارج شد. ساعت ۸ صبح روز سه‌شنبه دوم آبان ۱۳۷۴، احمد میرعلائی برای رفتن به کتاب‌فروشی‌اش از خانه خارج شد... حوالی ساعت ده شب در یکی از پس‌کوچه‌های اصفهان... ساعت ۸ صبح روز سه‌شنبه دوم آبان... پیکر بی‌جان او را تکیه داده شده به دیوار... در یکی از پس‌کوچه‌های اصفهان... او را با تزریق بیش از حد انسولین به قتل رسانده بودند. ساعت ۸ صبح روز سه‌شنبه احمد میرعلائی برای رفتن به کتاب‌فروشی‌اش از خانه خارج شد. دوم آبان ۱۳۷۴. 

۵ دانه حرف ۲ قلب

آقای هگل، از آشنایی با شما خوشوقتم.

استاد گفت برای هفته‌ی بعد «خدایگان و بنده» را بخوانید و مشخص نمی‌کنم که کی باید ارائه بدهد تا همان روز. من‌ که قرار بود بخوانم، چه می‌گفت و چه نمی‌گفت، اما این‌طور گفتنش یعنی به ما اعتماد ندارد و من به هول‌وولا می‌افتم که نکند بشوم صحت بی‌اعتمادیش. 

باقی هفته شلوغ بود و با آن‌که دلشوره‌اش هر لحظه همراهم بود، خواندن متن افتاد به آخر هفته. چهارشنبه عصرها را معمولاً خالی می‌گذارم برای خستگی روزهای کاری را به در کردن، به کارهای شخصی رسیدن و ذهنم را برای آخر هفته آماده‌کردن. طاقت نیاوردم. چهارشنبه شب متن را شروع کردم. سخت بود. متنی نبود که جلوی در به استقبالت بیاید و تعارفت کند به سالن پذیرایی. بیشتر شبیه این بود که برسی و لای در باز باشد و صدایشان بیاید که نشسته‌اند دور هم جایی از خانه و بحث‌شان گل انداخته است و با خودت کلنجار می‌روی که خودت را دعوت کنی تو و صدایشان را دنبال کنی ببینی توی کدام اتاق نشسته‌اند. و خب من اگر باشم، هراسم می‌خواهد از همان جلوی در مرا برگرداند، فقط به این بستگی دارد که تا کی طاقت بیاورم جلوی در این پا و آن پا کنم که شاید کسی بیاید و مرا ببرد داخل، با حال خراب، با شرم از خودم که ترس‌هایم مرا عقب نگه می‌دارد، با ترس از این‌که فراموش شده باشم، خواسته نشده باشم، اضافی باشم. 

طاقت من اما در جهان متن‌ها بیشتر است. از یک جمله در این‌جا و یکی در آن‌جا، سعی کردم نخ صحبت را بگیرم و دنبال کنم. در انبوه نامفهومی‌ها، فهمیده‌ها را به هم ربط بدهم، چند خط برگردم و باز پیش بروم. سررسید و خودکارم را آوردم و هر چند قدم هرچه پیدا کردم را نوشتم که از دستم در نرود. اضطراب نمی‌گذاشت تمرکز کنم. یک گوشه‌ی حواسم به متن بود و باقی همه در حال بافتن سناریوهایی برای سرنوشت تراژیکم. همیشه بخشی از ذهن من آماده‌ی پاسخ‌دادن به این سؤال است که چه‌طور همه‌چیز خراب خواهد شد. بخش زیادی از انرژی‌ام را صرف این کردم که خودم را آرام نگه دارم و ذهنم را خلوت و با دید بازتری به متن نگاه کنم. خواندن ۵۰ صفحه کتاب دو روز و نصفی طول کشید. آخرهایش، درست آن‌جا که آن چرخش روایی رخ داد، ناگهان همه‌چیز نشست سر جای خودش. مثل آن لحظه که شخصیت اصلی از کلنجار رفتن با خودش می‌ایستد، سر بلند می‌کند و به نقطه‌ی نامعلومی خیره می‌شود و لحظه‌ی رسیدن را در نگاه ماتش می‌بینی. و بعد از شوق منفجر می‌شود و کارآگاه معروف به بازرس و وبلاگ‌نویس همراهش می‌گوید: آه، مقتول از همه‌ی شما باهوش‌تر بوده و حالا مرده! 

شوق در من دوید و ادامه‌ی کتاب را یک‌باره خواندم. این‌جاست که تفاوت پیدا می‌کند. وقتی قضیه می‌رسد به آموختن، من نمی‌توانم خودم را از جست‌وجو نگه دارم. به این‌جا که می‌رسد، ترس‌ها و دلهره‌ها کار نمی‌کنند؛ چون ماجرا بزرگ‌تر است از کلاس کوچک ما و استاد و هم‌کلاسی‌ها، و من مفتون آن ماجرای بزرگم، و این‌جا جای من است، در جستن آن. کتاب که تمام شد، در سکوت نشستم و انبوهی از ایده‌ها توی سرم می‌چرخید. اگر به من بود، رهایش می‌کردم تا کم‌کم ته‌نشین بشود و در جانم بماند، اما اضطراب مدام صدایم می‌زد که باید آماده بشوی تا برای کلاس چیزی بگویی. واقعاً خسته بودم و کارهای دیگری هم داشتم، اما می‌دانستم تا ماجرای این به سر نرسد، دلهره نمی‌گذارد بروم سراغ کار دیگر؛ و اگر حالا خلاصه‌ای بنویسم از برداشت‌هایم دیگر آرام می‌گیرم. خیالاتم سناریوهای غیرممکن‌تری می‌ساخت و همزمان سعی داشت توجیه کند که همه‌شان کاملاً شدنی‌اند. چندساعتی با سررسید و خودکارم گذراندم تا چکیده‌ی حرف‌هایم درآمد و ذهنم خالی شد و آرام گرفت و ایده‌ها برایم روشن‌تر شد. روز بعد باز سراغش رفتم و قبل از کلاس مرورش کردم و سؤال‌های جدیدی سراغم آمد. مثل این‌که آخر سر که رفتم تو، یک گوشه‌ی اتاق چسبیده به دیوار ایستاده باشم و گفت‌وگوی دیگران را دنبال کنم و انقدر بحث در من بگیرد که صدایم را بلند کنم و نظرم را بگویم و طرفین بحث رویشان را برگردانند به سمت من، گوشه‌ی دیوار و ادامه‌ی صحبت را با من دنبال کنند. 

بعد کلاس حالم خوب بود، گفت‌وگوهایمان بهم مزه داده بود. گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم همه‌چیز که همیشه آخرش همین‌طور خوب پیش می‌رود، کاش انقدر خودم را اذیت نمی‌کردم. اما آن شب که صحبت می‌کردیم با یکی از همراهانم، توصیه کرد که این را جزئی از خودم بدانم و مدتی فکر این را که اگر نبود، چه می‌شد و چه‌قدر بهتر می‌شد، رها کنم. و حقیقتش حالا حس می‌کنم شاید این‌طوربودن مرا دانش‌جوی بهتری می‌کند، شاید هیجان بیشتری به اکتشاف می‌دهد و شاید یافتن را ارزشمندتر می‌کند. 

خواستم قبل از این‌که به خواب بروم بگویم زحمت کشیدید، خیلی لطف کردید. ممنون از دعوت‌تان آقای هگل. 

۳ دانه حرف ۱۰ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست