ده شب



سخنرانی هوشنگ گلشیری، شب دهم شب‌های شعر گوته، ۲۷ مهر ۵۶.
۲ دانه حرف ۰ قلب

"...I'd've danced like the queen of the eyesores

 and the rest of our lives would've fared well."



توی آشپزخانه درس می‌خوانم. همین‌طور که چشم‌هایم از روی خطوط نظریه‌های اخلاق دوره‌ی روشنگری می‌گذرد، فکر می‌کنم خانه حتماً باید یک اتاق برای کار داشته باشد. خیلی فکر می‌کنم به این که تفکیک فضاها چه‌قدر در ارتباطم با هر وجه زندگی تفاوت ایجاد می‌کند. از وقتی ساعت‌های درسی‌ام را در آشپزخانه می‌گذرانم، کمتر ضعف می‌کنم و در اتاقم بهتر می‌خوابم. قالی کف آشپزخانه هم خیلی نرم است. لیوان شیروعسلم خالی شده و سست و خواب‌آلوده‌ام. ساعت به یازده نزدیک می‌شود. کتاب را می‌بندم و نشسته وسط آشپزخانه، به خانه‌ی خالی نگاه می‌کنم. موسیقی‌ای در ذهنم می‌چرخد. قبل از آن‌که بلند شوم و خانه‌ی خالی را تاریک کنم، پیدایش می‌کنم، یک‌بار دیگر زمزمه‌اش می‌کنم و خانه‌ی خالی یک حس آشنای قدیمی را به یادم می‌آورد. دلتنگم، نه با حسرت. 


۱۱ قلب

حیاط کوچک پاییز

آهسته، آهسته، بسیار آهسته

نسیم سبکی عبور می‌کند

و می‌گذرد به همان آهستگی؛

و نه می‌دانم چه فکری در سر دارم،

نه تمایلی دارم که بدانم.

_فرناندو پسوآ 


از چهار ساعت پیش نشسته‌ام در این گوشه‌ی اتاق که ظهرها آفتاب می‌گیرد و هفت فصل کتابم را ‌‌‌‌‌‌‌‌‌پشت سر گذاشته‌ام. چهارشنبه انقدر دور است که چندان واقعی به نظر نمی‌رسد و داستان از من می‌خواهد فراموشش کنم و فقط به قصه گوش کنم. مدت زیادی‌ بود که کتاب نمی‌خواندم، کتابی را برای خودم لااقل، یا کتابی که خواندنش لذت داشته باشد. چه‌کار می‌کردم من؟ کجا گم شده بودم؟ مگر قرار نبود همه‌اش همین باشد؟ آفتاب رفته، از در و پنجره‌ها سرما توی خانه می‌وزد و صدای لرزیدن برگ‌ها می‌آید. نامه‌هایم را می‌خوانم و دفتر شعری از پسوآ ورق می‌زنم. باید بلند شوم و پتو بیاورم. کتاب‌هایم پیشم هستند. از شنبه‌ها و چهارشنبه‌ها خیلی دورم. 

۶ دانه حرف ۱۱ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست