خسته‌ام پنجره. بدحالم. و هیچ‌کس را پیدا نمی‌کنم، هیچ راهی پیدا نمی‌کنم. مرا از این‌جا ببر. 

۱۲ قلب

خداحافظی با خورشید درخشان غروب پشت کاج‌های بلند و چنارها، از بالای پله‌ها قبل از رفتن

آخرین امتحان کارشناسی تمام شد. پنج‌ دقیقه زودتر بیرون آمدم و هنوز نشسته‌ام پشت میز. هنوز در اتاقم بسته است و دنیای بیرون آن در نمی‌داند که قصه‌های من و دانشکده‌ام دیگر مثل قبل نخواهد بود. چه‌قدر خسته‌ام و چه‌قدر دلتنگم. توی ذهنم پله‌ها را پایین می‌دوم و در راهروی خلوت‌تر از صبح با آن‌هایی که می‌شناسم حال‌واحوال می‌کنم. کوله‌ام را از کلاس ۱۲۲ برمی‌دارم. خداحافظی می‌کنم. از در شیشه‌ای می‌گذرم. فلاسکم را در بغلم نگه می‌دارم و دستکش‌هایم را آرام دستم می‌کنم، نگاهم به افق سرد و لطیف دانشکده، درخت‌ها، نیمکت‌ها، آدم‌های آشنا و ناآشنا. فکر می‌کنم که آن‌جا از هرکجای دیگر بیشتر خانه‌ی من است و فکر می‌کنم به هرروزی که با لبخند از سرازیری حیاط پایین آمده‌ام. به دنیای پایین سرازیری، به اتوبوس و مترو و خیابان انقلاب، به دنیای غریبه‌ای که مال من نیست. 

۷ دانه حرف ۱۰ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست