پشت آینه‌ها چشمی نیست

دیروز نشسته بودم وسط مبل سه‌نفره و باید گریه می‌کردم. روبه‌رویم‌ نشسته بود و حرف می‌زد؛ به جای من که چیزهایی که باید می‌گفتم را نمی‌گفتم؛ برایشان فکر و کلمه نداشتم. حرف می‌زد و اشک‌ها پشت پلک‌هایم می‌آمدند و برمی‌گشتند. آرام نشسته بودم، دست‌هایم روی زانوهایم، آرام نفس می‌کشیدم و خیره او را نگاه می‌کردم که از میلیون‌ها سال جنگ و قحطی و غارت می‌گفت و من که مثل مجسمه‌ای در میدان شهر شاهد همه‌ی آن‌ها بوده‌ام، خون پاشیده به دامنم، گوشه‌ی کتفم شکسته و نشسته‌ام به او خیره نگاه می‌کنم. یادم افتاد آن باری که نقاشی خودم را کشیده بودم و درباره‌اش حرف می‌زدیم. گفته بود ولی به نظرم خورشید اگر اون‌ طرف میز بنشینه، لبخند می‌زنه. و گفته بودم نه، واقعاً نمی‌زنه!! و آن سالی که چهارشنبه‌سوری سبحان مرا برده بود سینما و پارک لاله و بعد بلوار کشاورز را که قدم می‌زدیم، گفته بود بایستم کنار درخت‌های کامواپیچ شده که عکسم را بردارد و به قدر مرگ معذب بودم و آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و وسط چهارراه شلوغ، از جایی که بتواند من و درخت را توی کادر جا بدهد داد می‌زد بخند... بیشتر! 

حس می‌کردم که امتناع چگونه در بدنم کار می‌کند. دست‌هایم را به‌هم می‌فشردم و لب‌هایم را جمع می‌کردم انگار رازی پشت آن‌ها هست که نباید بیرون بیاید و با نفس‌های آرام و پیوسته اشک‌هایم را عقب می‌‌بردم. باید گریه می‌کردم. حس کردم که خسته‌ام و شک رخنه کرد در ذهنم که اگر این‌بار لازم نباشد؟ دست‌هایم را باز کردم از هم و چشم‌هایم پر شد. به او نگاه می‌کردم که کوتاه و صریح از چیزهایی می‌گفت که به خودم اجازه نداده بودم بهشان فکر کنم. گفت گریه کن و اشک‌هایم ریخت. عینکم را برداشتم گذاشتم روی مبل، ماسکم را در آوردم، در کیفم گشتم دنبال دستمال و مرتب‌ و منظم گریه کردم. 

۱۱ قلب

قصه‌ها می‌گن کمک همیشه می‌رسه

تکه‌آینه‌ی شکسته را در دستم می‌فشارم و منتظرم‌‌. 

۱۵ قلب

یلدای سال صفر

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد 

بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر 


۱ دانه حرف ۹ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست