شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد

حالتون چه‌طوره؟ شب یلداتون مبارک. سال‌های گذشته بابا دفتر دوبیتی‌هاش رو باز می‌کرد، برامون دوبیتی می‌خوند. گاهی من ساز می‌زدم. کنار هم بودیم و هرکس چیزهای خوشمزه‌ای می‌آورد که آخر شب دم رفتن اضافه‌هاش رو تقسیم می‌کردیم و من می‌آوردم خونه برای آخر شب‌ها که می‌نشستم پای درس. تسلای کوچکی بود برای مصیبت اومدن زمستون. لحظه‌های کوچک خوش‌حال کننده در زمستون‌ها پر شمار می‌شه. یک‌جورهایی احساس می‌کنم باید خودم رو دلداری بدم. مهربان‌تر می‌شم و تلاشم بیشتر می‌شه برای راه‌اومدن با خودم. بخش عظیمیش معطوف به خوراکی‌هاست و شب یلدا برای همین می‌تونه قله‌ی شب‌های مناسبتی باشه، در رقابت تنگاتنگ با شب‌های نیمه‌ی شعبان و اون شبی در هرسال که خسته برمی‌گردم و میون راه به کتاب‌فروشی سر می‌زنم و به قنادی و آخر شب با یک چنگال می‌رم سراغ کیک تا اون‌جایی که حالم رو بد نکنه. شب یلدا وقتیه که انار و کدوحلوایی و لبو و خرمالو کنار هندوانه قرار می‌گیرند و مام‌بزرگ تخمه‌های دهن‌بازی که قایم کرده بوده، رو می‌کنه و آخر شب که همه می‌رن و زیر لحاف جمع می‌شیم کنار بخاری، برای من داستان‌های باورنکردنی می‌گه. بابا برای ما حافظ می‌خونه، محمود برای بقیه و من برای دوستان قدیمیم و صبر می‌کنیم تا گشتن شب، تا یکی اون ترانه رو بخونه از اون اپیزود که کنار هم نوشته بودیم و ساخته بودیم و با هم شنیده بودیم: این زمستونم به یاد تو می‌مونم، برف و بارونم به یاد تو می‌مونم...

۷ دانه حرف ۱۲ قلب

گوشه‌ی مسجد نشسته بودم کنار کوله‌ام، خسته از بی‌خوابی دیشب. نمی‌دانستم می‌خواهم کجا بروم. نمی‌دانستم می‌خواهم چه ‌کار کنم. پیرزن خمیده‌ای رد می‌شد. با صدای زیر بلندش، با چشم‌های درشت روشنش که به من نگاه می‌کرد گفت:« قبول باشه خانم، قبول باشه. ان شاءالله هرچی از خدا می‌خواید تا وقتش هست براتون، بهتون بده.» قلبم لرزیده بود.
۱ دانه حرف ۱۲ قلب

زمستون

بوی پوست پرتقال روی بخاری

۳ دانه حرف ۱۶ قلب

طلب کمک

از جمله چیزهایی که کلاس‌های مجازی ما رو ازش محروم کرده، فرصت رفع اشکال‌های ریز و درشت و بحث و تعریف و درد دل در ساعات خالی بین کلاس‌ها با اساتید و جمع‌های پچ‌پچوی حل تمرین در غذاخوری و کتاب‌خونه‌ست. دارم دستور نقش‌گرای هلیدی می‌خونم و گره‌هایی که از دستور سنتی هنوز همراهمه، گیرم انداخته. از دوران دبیرستان اولین جلسه‌ای که جملات پایه و پیرو درس می‌دادند من نبودم و تا همین حالا گیر دارم. لذا اگر کسی هلیدی می‌خونه و می‌خواد با هم بیشتر تمرین کنیم یا می‌تونه اشکالات پایه و پیرویی من رو حل کنه، لطفاً در یک کامنت خصوصی اطلاع بده.
۰ دانه حرف ۵ قلب

I'm nobody! Who are you?
Are you nobody, too?
Then there's a pair of us — don't tell!
They'd banish us, you know.

How dreary to be somebody!
How public, like a frog
To tell your name the livelong day
To an admiring bog!

۰ دانه حرف ۸ قلب

چه خبر؟

دوستانم از من متنفرند. دوستان وبلاگی‌ام از من متنفرند و کسانی‌که وبلاگم را می‌خوانند. دوستان دبیرستانم از من متنفرند و هم‌کلاسی‌های دانشگاهم از من متنفرند. گاهی فکر می‌کنم نکند برادرم دیگر دوستم نداشته باشد؟ می‌توانم یک لیست بنویسم از همه‌ی آدم‌هایی که مریضی ارتباط‌مان را قطع نکرده بود و خودم تک‌تک آزارشان داده‌ام و از خودم دورشان کرده‌ام. بیشتر ساعات روز توی اتاقم می‌مانم که مام‌بزرگ را اذیت نکنم تا همه‌ی روزهای بعدی که قرار است دوتایی توی خانه حبس باشیم. همه‌ی تلاشم را می‌کنم که ذره‌ذره بلند شوم، تکه‌تکه‌ها را جمع و جور کنم و چیزی نو بسازم. بعد شب می‌شود و تاریکی سنگینی می‌کند روی سینه‌ام و همه را به یاد می‌آورم. دلم برای خودم می‌سوزد. من که هیچ‌کدام را نمی‌خواستم. هرکاری کرده‌ام، بهترین تلاشم در آن لحظه‌ها بوده برای این‌که دوام بیاورم. 

۱۳ دانه حرف ۱۷ قلب

 هنوز مهمون‌ها نشسته بودند. زودتر برمی‌گشتم پایین. شاید می‌خواستم درس بخونم، با این‌که تعطیلات بین دو ترم هم بود. گفته بودم رفتنی بیاید سر بزنید که من زنده باشم. پنج دقیقه بعدش، در رو باز کردم و از لای در گفتم من رو می‌برید دکتر؟ حمله‌ی آلرژیک بود. مهمون‌ها هم داشتند می‌رفتند. بیمارستان لقمان که رسیدیم، خاله تعریف کرد وقتی آرتین پودر لباسشویی خورده بود این‌جا آوردندش. سرد بود. روی صندلی‌های بخش اورژانس نشسته بودم و کلاه کاپشنم رو کشیده بودم پایین پیشونی. به آدم‌ها نگاه می‌کردم. پزشک اورژانس بالای سرم اومد و حرفاش رو زد. خندید و گفت نگران نباش، تا حالا کیوی کسی رو نکشته. خندیدم. لبخندش قشنگ بود. دایی از توی جیب کاپشنش کشمش بهم داد. پرستار گفت انقدر اون‌جا رو شلوغ نکنند‌. خاله پیشم موند. چشم‌هام رو بستم تا تموم‌شدن سرم. خاله دستم رو گرفت بین دست‌هاش. سردم بود. دلم برای مامان تنگ شده بود. فرداش جمع کردم رفتم سفر. رفتم پیش مهتا. از دو سوی پل قدم زدیم تا رسیدن به هم. روی پنجه ایستادم و بغلش کردم. رنگ‌ و رو نداشتم. گفت صبحانه خوردی؟ نه. برد من رو به کافه‌ی سفید پر گیاهی با خطوط منظم. آدم‌ها نشسته بودند آرام کنار هم. چای گرفتیم. لیوان‌هامون رو عوض کردیم تا من غلیظه رو بردارم. آرام نشسته بودیم کنار هم. توی مترو وقتی از هر دو سوی ریل قطارها می‌رسیدند و از هم جدا می‌شدیم، ایستادم روی پنجه و بغلش کردم. برای مهتا دلتنگم. 

از فردای رسیدن تا دو هفته توی رختخواب بودم. مامان دعوا کرد با من و قهر کرد انگار، بعد خیلی مدت. کار داشت و قرار بود برم خونه بمونم و گفته بودم نمیام و مریضم. یادآوری کرده بود که سیستم ما این‌طور نیست که هرکس زندگیش رو برداره بره یک‌گوشه کناره بگیره. تقسیم مسئولیت، تقسیم مشکلات، همدلی و همراهی در همه‌چی. روزها توی رختخواب مونده بودم. توانی برای ایستادن نبود. نمی‌خوابیدم و چیزی نمی‌خوردم. بدنم چیزی نگه نمی‌داشت. آدم‌ها می‌اومدند و می‌رفتند. خونه پر از صدا بود و توی اتاق، مدفون توی تختم، تنها بودم. ضعیف شده بودم و یک‌روز صبح فکر کردم اگر این یک‌ روز دیگه طول بکشه، همه‌ی نیرو از تنم می‌ره و می‌میرم. همینگوی می‌خوندم با جلد آبی و نقاشی درخت و مزرعه. به درمانگاه که رسیدیم فکر کردم ممکنه هنوز پزشک کودکی‌هام این‌جا باشه؟ و سعی کردم چهره‌ش رو تصور کنم. فشارم رو گرفت و گفت که پدرت رو درآورده. خوابیدم روی تخت سمت راست اتاق تزریقات. سرد بود و حس می‌کردم اگر به دست راستم سرم بزنه راحت‌ترم. رفتم تخت وسط. شبیه خونه بود و پتوهای پلنگی سبز داشت. سرد بود. زیر کاپشنم جمع شدم. به دست راستم زد اما اشتباه کرد و خیلی ناراحت شد از این‌که اشتباه کرده. چیز عجیبی گفت. گفت که اصلاً دوست ندارم کسی رو دوبار سوراخ کنم. به شکل غریزی می‌خواستم چیزی بگم که حس بد و خجالتش رو از میون‌مون برداره. جان نداشتم هیچ. آستین چپم رو بالا زد. خیره شدم به سقف کاذب درمانگاه. فکر کردم چه‌طور اگر زلزله بیاد، همه‌مون می‌میریم. از پزشک گواهی گرفتم برای کلاس‌های هفته‌ی اول ترم. مامان زنگ زده بود بعد چندروز. صداش نگران بود اما چیزی نگفت. من هم نگفتم. ناگفته به تفاهم می‌رسیدیم. انقدر شلوغه زندگی که فرصتی نمی‌مونه.

۲ دانه حرف ۱۰ قلب

با هم قیصر بخونیم؟

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

۱ دانه حرف ۱۷ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست