نقشی بر زمینه‌ی سرخ هندی

احتیاج دارم به خضوع بیشتری در برابر زندگی. من نقش اول این داستان نیستم. زندگی پرتره‌‌ای نیست از شکستگی‌های چهره‌ی من، چشم‌های روشن و لبخند نیمه‌ی کمرنگ. من یکی از آن خطوط تک‌رنگم، از جایی از بوم رفته تا طرفی دیگر و حرکتش میان جنب‌وجوش دیگر رنگ‌ها گم شده و چنان تنیده شده در آن‌ها که نمی‌توان سرش را پیدا کرد و نخش را کشید و از بقیه جدایش کرد. 

 

۴ دانه حرف ۱۱ قلب



۰ دانه حرف ۱۰ قلب

خیلی راحت گریه می‌کنم. با یک تصویر، نقاشی، یک قطعه‌ی موسیقی. با لحظه‌های خالص و زیبا، قدیم‌ها گاهی در مترو و خیابان. با فیلم‌ها، کتاب‌ها. خیلی شب‌ها بیدار مانده‌ام و تا صبح گریسته‌ام برای شخصیت‌هایی که عاقبت‌شان خوش نبوده، ماجراهایی که از سرزمین‌های وحشت و تاریکی گذشته‌. گاهی آن‌قدر چیزی را دوست داشته‌ام که غصه‌ی جداشدن از آن اشکم را درآورده.

 خیلی وقت‌ها سخت گریه می‌کنم. وقتی زندگی سخت است و نمی‌خواهم از خودم ضعف نشان بدهم. برای این‌که دیگران را نگران نکنم یا پایشان را به زندگی‌ام باز نکنم. برای این‌که نخواهم به کسی توضیح بدهم و با بودن و نبودن دیگران درگیر بشوم. چه فکر می‌کنند، چه می‌خواهند، چه می‌کنند. گاهی برای این است که به دیگری کمک کنم. باید آرام و محکم باشم تا او قوی بشود‌. مثل آن سال عجیبی که هرشب توی حیاط مدرسه، یکی از دخترها آغوش می‌خواست و دلداری و هم‌صحبتی که چه‌طور باید با این زندگی کنار آمد. گاهی برای این است که نمی‌خواهم کسی بفهمد که به من آسیب زده. گاهی محافظت از خود است، گاهی حفاظت از آن‌هایی که واقعاً متوجه نیستند حرف و رفتارهایشان چه اثری دارد. 

 از سال گذشته گریه‌ی نکرده بسیار دارم. برخی با گریه‌ها صف‌بندی می‌کنند. آن‌هایی که برای هواپیما گریه کردند با آن‌هایی که برای سردار سلیمانی، فرق دارند. بعضی‌ها هم آمدند توضیح بدهند که آدم می‌تواند برای هردویشان گریه کند. گریه‌کردن محتوا بود، با تیتر و عکس و کپشن و استوری و هرکسی می‌خواست بگوید کدام طرف است و چه‌چیزی‌ست و یا انگار موظف باشد به توضیح‌دادن که چه‌چیزی نیست. آدم‌ها با عزاداری برای شجریان در هنر خودشان را ثابت می‌کردند، با آه و فغان برای طفل معصوم دختر کشته شده دغدغه‌های فمینیستی‌شان را؛ در شهادت دانشجویان کابل خودشان را از نژادپرستی مبرا می‌کردند. گریه‌ بیانیه‌های هرروزه بود. من به دنبال این‌ها نبودم. می‌گشتم دنبال روایتی که غصه‌هایم را کسی تصاحب نکند. اینترنشنال و من‌وتو و هزار کس و هزار جا بهانه‌اش نکند. روایتی که مال خودمان باشد. هیچ‌کاره‌هایی که می‌میریم، عزیزانمان می‌میرند و بعد از آن باید زندگی کنیم. به دنبال آغوش هم‌دردی بودم، دنبال تسکین اصل غم. یک‌ جایی آن وسط‌ها هم فراموشم شد. درگیر بودیم که زنده بمانیم، خودمان را گم نکنیم، گلیم‌مان را از آب بکشیم. هیچ‌کس هم یاد ما نبود. همه سخت درگیر فریادکشیدن خودشان بودند. روایت‌ ما ناشنیده ماند. بغض گلویم بزرگ و سنگین شده است. روضه‌ی زینب ظهر عاشورا می‌خواهم. هرکس غصه‌ی خودش را دارد، کسی می‌خواند، همه گریه می‌کنند. بعد اذان از کوچه پس‌کوچه‌های باریک قلمستان که به خانه برمی‌گردم، قلبم سبک شده است.

۱ دانه حرف ۲۰ قلب

سر خراب کاهو را که می‌کنم مچ چپم درد می‌گیرد. یاد دردهای قدیمی می‌افتم. یاد گذشته طعم ندارد، تکرارهای بی‌فایده و بی‌معنی حوصله‌ام را سر می‌برند. سینک را پر آب می‌کنم. سیب‌ها شناورند میان کاهوها. امل مثلوثی می‌خواند. صدایش پشت صدای آب و صدای تلویزیون از اتاق دیگر گم شده. به جایش زمزمه می‌کنم. آب را می‌بندم. مایع شست‌وشو می‌ریزم توی سینک. امشب تولد عرفان است. دلم می‌خواهد تماس بگیرم و چیزهای قشنگ بگویم و تصدقش بروم، شعر بخوانم، سربه‌سرش بگذارم. چون خاطره‌ی آن شب‌ها که برمی‌گشتم خانه و او همراهم حرف می‌زد و آن شبی که تنها توی خیابان‌های اصفهان راه می‌رفتم، حرف می‌زدم، همراه او می ایستادم، آدرس می‌پرسیدم، از راه‌آهن تا خانه که هیچ‌کس دیگر نبود تا لبخندهای پشت میز کافه، آن روز بارانی تهران، هنوز تازه است و هنوز محبت دارد و دوستی‌. حرف‌هایم اما تمام شده‌اند. نمی‌خواهم سکوت‌های متوالی، خوبم و خوبی‌های تکراری همین‌ها را بگیرند. روی صندلی آشپزخانه می‌نشینم، خاطره حکیمی می‌خواند، نگاه می‌کنم به رنگ‌ها، خال‌های روی سیب‌ها، بافت‌ها. نوشته‌ها باید از چیزی حرف بزنند، اما من نمی‌خواهم چیزی بگویم. من می‌خواهم خودم باشم، یک گوشه‌ای از زندگی. بند باشم به دستکش‌های آشپزخانه‌ام و سوزی که از دریچه‌ی باز پنجره می‌آید. چیزی زمزمه کنم، کاهوها را بشویم، سیب‌ها را و این تصویرها لحظه‌هایی که می‌گذرند را پر کند و من در آن بخشی از جهان باشم.

۵ دانه حرف ۱۴ قلب

نصفه‌شب بیدار شدم، کارم را ضبط کردم و منتظر شدم تا صبح شود و تحویل دادم. نمی‌خواستم بخوابم. ساعت خوابم اگر به هم بریزد، ضعیف می‌شوم. شروع کردم به روال روز بعد از تحویل پروژه اتاق را جمع‌وجور کردن. هروقت که غرق انجام کاری می‌شوم، جای چیزها را عوض می‌کنم و تا آخر کار در نظم جدید می‌گردم و می‌چرخم و می‌نویسم. آرامش وقتی که همه‌چیز تمام شده و پتو بالش‌ها، کاغذ و کتاب‌ها، خودکار و مدادرنگی‌ها و چراغ مطالعه و لیوان‌ها سر جایشان برمی‌گردند، از آن تکرارهای خوشایند است. برگشتن به جریان عادی زندگی تا دوباره گرفتار چیز دیگری بشوم. حالا یک نسخه‌ی ۲۰ دقیقه‌ای دارم، یک خلاصه‌ی سه دقیقه‌ای، اندازه‌ی یک کلاس یک‌ساعت و نیمه مطلب و یک هفته حرف درباره‌ی همه‌ی چیزهایی در هم‌نشینی‌های شبانه از شفیعی گفته‌ام و از حمیدیان شنیده‌ام. چای دم کردم. دو سه قسمتی از سریال‌های مورد علاقه‌ام دیدم، قفسه‌های زیر میز را از نو چیدم و سر بلند کردم دیدم ساعت ۱۲ است و یک‌گوشه‌ی اتاق بیهوش شده‌ام. به روال همه‌ی روزهای تحویل پروژه. آن روزها که تو اتوبوس، پشت میز بوفه، نمازخانه‌های شهر و مترو و کتاب‌فروشی. یک دقیقه‌ی دیگر ساعت ۱ می‌شود و کلاس جریان‌شناسی دارم. ببینیم این هفته چه قصه‌ای منتظرمان است. 

۶ دانه حرف ۱۲ قلب

این‌که حالا این‌ها را می‌نویسم، وقتی همچنان تخته شاسی در بغلم است و با مداد آلبالویی لوتوس کالر از بین چرک‌نویس‌های سنایی‌خوانی‌ام جمله جدا می‌کنم، به خاطر این است که هر چند دقیقه کنارشان می‌گذارم، نگرانی‌هایم را در ذهنم جابه‌جا می‌کنم و با حواس‌پرتی دنباله‌ی جملات را می‌گیرم. این‌طوری که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. نمی‌دانم این آخر کاری چرا انقدر طول می‌کشد. مدام عقب‌تر می‌اندازمش. می‌دانم که خوبم، می‌دانم که آخرش همه‌چیز خوب می‌شود. حواسم پرت است و ترسم بزرگتر از نیروی قوت‌ جمع‌کردن و ادامه‌دادن. گاهی وقت‌ها بغضم می‌گیرد. وقتی می‌ایستم و نگاه می‌کنم که نگرانی از آن‌جا می‌آید که چه‌قدر برایم مهم است، نه مثل خیلی چیزها که تجربه کرده‌ام، از سر این‌که نمی‌خواهم و می‌خواهم ازشان فرار کنم و ناگزیرم از انجام و منتظرم فقط تمام بشود. این کاغذها و کلمات را دوست دارم. این صداها و آدم‌ها که همه‌ی عمر کنار من بوده‌اند و سه‌سال است با آن‌ها زندگی می‌کنم، روز و شبم، سختی و آرامی‌ام. فکر می‌کنم چه‌قدر برایم مهم بوده و چه‌طور راه باز کرده، خودش را جا داده در دنیا، مثل اتاقم که حالا چنان رنگی دارد از بودن من، نظم مخصوصم، زمزمه‌ها و علاقه‌هایم که دنیا نمی‌تواند نقطه‌ی بودن من را انکار کند. نگرانش هستم وقتی حواسم پرت است چون می‌خواهم در این وقت برای او باشم. نگران می‌شوم وقتی چیزی از زمانش می‌دزدد. برای همین می‌ایستم، همه‌ی توانم را جمع می‌کنم، مقابل زندگی، چشم در چشم او، می‌گویم که باید صبر کنی، من این هفته کار دارم. یک‌جایی، وقتی از روز که می‌چرخم بین منابع مختلف، تصحیح‌ها و مقاله‌ها برای دل‌قرص‌شدن از صحت فرض‌هام، بغضم که می‌ترکد، نگاه می‌کنم و می‌بینم یک گوشه‌ام شکسته اما وقتم این هفته برای سوگواری نیست. من که تجربه‌های شب تحویل پروژه دارم و موعد تحویل مطلب و همه‌جور آزمون و امتحان، می‌دانم طبق برنامه پیش‌رفتن در هرکدام چه‌قدر سستی دارد و باید برای هرکدام و اتفاقات خارج از برنامه چه‌قدر انرژی و زمان کنار بگذارم که تا آخرین لحظه کار برسد و حالا می‌دانم بعد از این سه‌سال که روزها پیش از هر موعدی آماده‌ام، با تمام آن‌چه می‌توانم. مسئله این نیست که بخواهم بهترین باشم. جایی اگر میلی بوده برای ثابت‌کردن خود، خیلی وقت است به خواب رفته. تنها یک پیوند عمیق محبت‌آمیز است. من برای تو اگر قرار است کاری انجام بدهم، از صمیم قلب همه‌ی تلاشم را صرفش می‌کنم. گاهی ضعیفم و همه‌ی چیزی که دارم، گفته‌های پراکنده‌ است، اما این مهم نیست. من به قوت تو می‌ایستم. وقتی مریضم، مواظبت می‌کنم که زودتر سر پا بشوم. وقتی دیگران بیشتر از تحملم از من می‌خواهند و من می‌پذیرم که ذره‌ذره فدا بشوم، تو می‌آیی من را می‌بری و از من حفاظت می‌کنی. دنیا فکر می‌کند جایی ندارد برای تو. اما نمی‌تواند انکارت کند، همان‌طور که من را. اما زندگی تویی. زیستن راز درون سینه‌ی توست.

۰ دانه حرف ۱۴ قلب

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

گاهی وقت‌ها چنان دست‌بسته‌ام مقابل زندگی که تماشا نهایت کاری‌ست که از من برمی‌آید. در همین اندازه اما، هیچ‌وقت توان کنارکشیدن نداشتم. گذشتن به خاطر این‌که کار دیگری نمی‌توانم بکنم. سخت است و پیچیده. با سلام و صلوات لب مرزها راه می‌روم. بیش از این از دست من برنمی‌آید. حالا فقط آن‌چه فکر می‌کنم درست است انجام می‌دهم. بعضی ماجراها عواقب سنگینی به دنبال دارند، اما من هنوز فقط می‌توانم به آن‌چه فکر می‌کنم درست است تکیه کنم. از ما چه می‌خواهی؟ از ما چه انتظاری داشته‌ای؟ سعی می‌کنم بفهمم از من چه خواسته‌ای. گاهی وقت‌ها می‌ترسم. از این‌که چیزهایی اتفاق بیفتد که توان ایستادن در برابرشان را نداشته‌ام یا بعدتر بفهمم داشته‌ام و کاری نکرده‌ام. بار عذابی ابدی را با خودم حمل کنم. من از آن‌هایی نیستم که به تو محول کنم همه‌چیز را و بایستم به انتظار اتفاق‌افتادن، آماده برای افسوسش، رنجش‌. من می‌خواهم در قصه‌های تو شریک باشم. همراهم باش و من هرکاری که حدس می‌زنم درست است، می‌کنم. باقی‌اش را، جایی که قدم‌های من نمی‌رسد، تو پیش ببر. رو زده‌ام به والاترین کسی که می‌شناسم. به حرمت دعای او، عاقبت ما را به خیر کن. به جز ولای توام که نیست هیچ دست‌آویز. 

۱۷ قلب

چیزی برای دیدن نیست، چیزی برای گفتن. کلمات تفاله شده‌اند و هرچه پیش چشمانمان بوده صرف کرده‌ایم. چشم‌هایت را ببند. دستت را به من بده‌. تنت را به خنکای تاریک شب بسپار. پیش‌تر بیا. بگذار برایت چیزی زمزمه کنم. خالی از کلمه، خالی از تصویر.



دریافت


۰ دانه حرف ۱۴ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست