تمنا

می‌شه برای من دعا کنید؟

۶ دانه حرف ۲۴ قلب

تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

این همه کار کردم، شجاع بودم، ایستادم، اخم‌هایم را توی هم کشیدم که بایستم، تلاش کنم، بیشتر و بیشتر، دست نکشیدم، امیدهای سست و خیالی را کنار زدم، محکم بودم، خودم بودم تمام مدت، صبر کردم، سر خم کردم، فروتن بودم، گله نکردم، آرام بودم، هوار نکشیدم و حق نخواستم، بر قبله‌گاه حق سجده کردم، نخواستم، راضی بودم. پس چرا حالا؟ چرا هنوز؟

زندگی رازهای نگشوده دارد. 

۲۹ قلب

لحظه‌های کوچک خودمانی

آخرین کلاس سه‌شنبه که تمام می‌شود، قبل از این‌که بروم شیر گرم کنم یا چایی بریزم و بنشینم به بررسی نامه‌ی اعمال هفته یا برنامه‌ریزی برای آخر هفته، دراز می‌کشم و به سقف خیره می‌شوم چندلحظه‌ای و سر خودم را گرم می‌کنم با سؤال‌هایی مثل این‌که «اگر قرار باشد با یک‌نفر، هرکه، در این جهان شام بخورم چه‌کسی خواهد بود؟» یا «اگر می‌توانستم چه‌چیزی را در خودم تغییر می‌دادم؟»

۲ دانه حرف ۲۰ قلب

دوشنبه‌ها پیش خودم می‌روم

دوشنبه‌ها میزم را مرتب می‌کنم و می‌نشینم. ذهنم را خلوت می‌کنم. صداهای دیگر را خاموش می‌کنم تا صدای آشنا بیاید، سلام کند، حال‌واحوال کند و دنباله‌ی بحث را پیش ببرد. قلم و سررسیدم آماده است. دلم نمی‌آید کلمه‌ایش را از دست بدهم، نه هیچ‌یک از سه فعل مترادفی را که برای هرجمله به کار می‌برد. هرجلسه اما جزوه‌ام بیشتر از یک‌ بند طول نمی‌کشد. هرجلسه دفترم را می‌بندم. سرم را می‌گذارم روی میز. به صدا گوش می‌کنم، با بغض، با لبخند. 



خ. کامنت که جواب نمی‌دهم برای این است که جوابی ندارم بدهم. می‌خوانم و ممنونم.

۰ دانه حرف ۱۸ قلب

تیرگی هست و چراغی مرده

می‌خواست فریاد بزند.
دیگر نمی‌توانست.
کسی نبود که بشنودش؛
کسی نمی‌خواست بشنود.
از این رو او از صدای خودش می‌ترسید و آن را در خود فرو می‌خورد.
سکوتش منفجر می‌شد
تکه‌های بدنش به هوا پرتاب شده بود
با دقت تمام آن‌ها را جمع می کرد
بی هیچ صدایی
در جاهای خودشان می‌گذاشت و فاصله‌ها را پر می‌کرد.

و آنگاه که از سر تصادف
شقایقی یا زنبقی زرد می‌یافت،
آن‌ها را نیز جمع می‌کرد و بر پیکرش مرتب می‌نهاد.
مثل اینکه تکه‌های خود او هستند چنین بیخته و شگفت شکفته.

یانیس ریتسوس/ ترجمه‌ی فریدون فریاد

۱ دانه حرف ۱۱ قلب

مام‌بزرگ، صداها و سیماها (۲۶)

بعد از این‌که آقا رفت و بچه‌ها هرکدام رفتند سر خانه و زندگی‌شان، مام‌بزرگ ماند که بعد از شصت و چندی سال وسط غلغله‌ی آدم‌ها شب‌وروز کردن، میان دیوارها تنهایی را بشناسد. گاهی وقت‌ها که فکر می‌کنم به نظرم عجیب سخت و چالشی است همچین مسئله‌ای برای آدم‌هایی مثل او. ما هیچ‌وقت از تنهایی ناچار نمی‌شویم. هزار سوراخ و سنبه هست که سرک بکشیم و چیزی بخوانیم، چیزی ببینیم، صدتا آهنگ جدید پیدا کنیم، ساعت‌ها بی‌هدف در صفحه‌ها بالا و پایین بغلتیم. خیلی وقت‌ها حین انجام کارهای دیگر به این‌ها مشغولیم. انقدر ذهنمان همیشه بند چند چیز است که درگیرِ بودن خودمان، تنها، نمی‌شویم. چه‌طوری با آن کنار می‌آید؟ در ظاهر که دقیقاً مثل من! گرچه که همیشه کاری برای خودش دست‌وپا می‌کند، همیشه چیزی هست برای سرخ‌کردن، ترشی‌انداختن، تخمه‌اش را بو دادن؛ کنار این‌ها اما، صداها و تصویرها. روز مادر سال پیش وقتی دایی پرسید چه برایت بگیرم، به جای جواب‌های همیشگی هیچچی نمی‌خوام و چیزی لازم ندارم، گفت رادیو. دایی برایش رادیو خرید و یادش داد چه‌طوری موجش را تنظیم کند. وقتی خواهر بزرگه‌اش فوت کرد و روزها ساکت می‌نشست و خیره می‌شد به گوشه‌ای و بی‌خبر اشک‌ها جاری می‌شدند و صورتش را می‌گرفتند، شب‌ها وقتی به رخت‌خواب می‌رفتیم صدایش می‌آمد که آهسته رادیو را روشن می‌کرد و بالای سرش می‌گذاشت تا بخش شبانگاهی رادیو آوا صدای فقدان را توی سرش خاموش کند و به چشم‌هایش مجال خواب بدهد. غیر از آن هم در عادت روزمره دوست دارد تلویزیون روشن بماند، حتی اگر خودش در آشپزخانه دنبال مشمایی باشد تا خش‌خش کند. دوست دارد صدا باشد توی خانه، وقتی بافتنی می‌بافد یا یک‌کوه پیاز خلال می‌کند. خیلی اهمیتی نمی‌دهد چه‌چیزی پخش می‌شود، به جز اخبار. اخبار مهم‌ترین قسمت روتین مام‌بزرگ است. ما وعده‌های غذایی‌مان را با بخش‌های خبری شبکه‌ی 1 تنظیم می‌کنیم: 9، 14، 21. و مام‎بزرگ خیلی از دست دانشگاه دلخور است که کلاس‌های آنلاین بعدازظهر من را بدموقع، وسط اخبار، گذاشته‌اند (که او گرچه من مشکلی ندارم، به احترامش تلویزیون را روشن نمی‌کند تا صدا مزاحم نباشد). قبل‌ترها وقت مفرح روزمان بود. راجع به تک‌تک خبرها نظر می‌دادیم و هواشناسی که شهرهای مختلف را نشان می‌داد، اسمشان را از زیر تصویر برایش می‌خواندم و شگفت‌زده می‌شد که وه فلان‌جا چه‌قدر برف اومده و ببین بهمان‌جا چه‌قدرتر برف اومده. بعد که اعصابم کم‌تحمل شد، گوشی‌ام را بردم سر غذا که با کانال‌های یوتیوب یا کتاب‌های طاقچه صدای خراب‌شدن جهان را در سرم با صدای دیگری خفه کنم. باز هم مام‌بزرگ چندتایی سوا می‌کند و برایم تکرار می‌کند. امروز این‌قدر مردند، کجا به کجا حمله کرد، پلیس معترضان را در خیابان‌های آمریکا زیر گرفت و آقای فلانی با پیوندزدن خشخاش به نارنگی کشاورز نمونه‌ی استان شد. 

عصرها که کلاس‌هایم تمام می‌شود و به کارهای شخصی مشغول می‌شوم، مام‌بزرگ رادیو روشن می‌کند. دارد با قلاب یک آدمک برای داداش من می‌بافد. گاهی که می‌روم چایی بریزم یا بعد ورزش دراز کشیده‌ام در سکوت نیمه‌تاریک اتاق، چیزهایی می‌شنوم. بعضی وقت‌ها یک‌چیزی گوش می‌کند درباره‌ی نانو ذرات یا آخرین پیشرفت‌های هوش مصنوعی، گاهی با برنامه‌های رادیو فرهنگ در آرای افلاطون غور می‌کند، پنج‌شنبه‌ها یک‌برنامه‌ی ورزشی گوش می‌دهد و بعد از من سوال‌هایی می‌کند شبیه این‌که برانکو از پرسپولیس رفته؟ گاهی یک‎برنامه‌ی مشاوره‌ی کنکور قصه‌هایی تعریف می‌کند از بچه‌هایی که تا فروردین کتابشان را باز نکرده بودند، بعد مشاور تحصیلی این‌ها وردی خوانده و فوت کرده و پزشکی تهران قبول شده‌اند. اگر وقتی مجری شماره‌های تماس را می‌خواند آن دور و اطراف باشم، بی‌آن‌که  چشم از قلاب بردارد زیر لب می‌گوید زنگ بزنیم برای سپهر. تازگی هم عصرها اگر یادش باشد، رادیو تهران را می‌گیرد برای برنامه‌ی ۰۲۱ که در آن شرکت‌کننده‌ها صدای غاز و اردک درمی‌آورند و شعرهای کودکانه را دکلمه می‌کنند و اگر سوال‌ها را درست جواب بدهند، مجری‌های برنامه برایشان می‌خوانند: گل گفتی آی گل گفتی، مثل یک بلبل گفتی ، جواب عالی دادی، غنچه بودی شکفتی.

۵ دانه حرف ۱۶ قلب

‌‌

باران گرفته. نشسته‌ام سر پله‌های حیاط. آسمان چندوقت یک‌بار می‌غرد و بادی برگ‌ها را تکان می‌دهد. محل نمی‌گذارم. دفترچه‌ام را آورده‌ام و یک‌ پیش‌دستی کدو که مام‌بزرگ سرخ کرده با شیره. خوش‌حالم که سر پا شده و کارهایش را می‌کند و خوش‌حالم که برای آخر وقت امروز کدو دارم. مژده‌ی هرساله‌ی اول پاییز است. کم‌کم روز به روز نارنگی و انار هم می‌رسد. شاید ممددایی برایمان از خرمالوهای حیاطش بیاورد. مام‌بزرگ خیلی اهمیت می‌دهد به میوه‌های فصل. چند هفته پیش کلی آلو گرفتیم چون معلوم نیست دیگر کی بخوریم و چون زیاد بود و نخوردیم، یک‌عالمه لواشک درست کردیم و تقسیم کردیم. ولی بعد بچه‌ها که به مام‌بزرگ زنگ زدند باز دلشان خواسته بود، پس یک‌عالمه دیگر درست کردیم و هرچه سینی داشتیم حالا ردیف شده روی مبل در انتظار خشک‌شدن پخته‌آلوها.

هوا ابری است و کمی دیگر تاریک می‌شود اما حالا نور خوبی دارد برای نشستن، خستگی درکردن. لاله‌عباسی‌های باغچه گل‌کرده‌‌اند. باران می‌بارد و باد تندی می‌پیچد میان درخت‌ها. خیس خالی شده‌ام. امشب باید لحاف بنفشی که مام‌بزرگ دوخته برای فصل سرمایم بیرون بیاورم. آسمان باز شده و هوا روشن‌تر. آرامم. به خودم می‌لرزم. 

کلاس‌های دوشنبه تمام شده. با لیوان چایی آمده بودم. دیدم می‌خواهم همین‌جا بمانم، بیشتر. ذهنم را خلوت کنم. هفته سریع می‌گذرد. به ذهنم رسیده چون نقطه‌ی سختی برای گذر ندارد. شماره نمی‌اندازم برای آمدن و ردشدن‌ها. همه‌چیز روان و یکنواخت است در زندگی درسی‌ام، با یک‌میزان فوران شوق و علاقه. همه‌چیز در صلح است. اگر، ای کاش، می‌توانستم صداهای دیگر را خاموش کنم. صدای موتور، ماشین، چرا حالا باید بیاید؟ باران بند آمده. دراز کشیده‌ام و به برگ‌های شاخه‌ی بالایی نگاه می‌کنم و حرکت یک‌‌دست پرنده‌ها، نرم و آرام، برخلاف حس غلیظ و سنگین جاذبه. فکر نکنم دیگر هیچ‌وقت بخواهم به بیرون از خانه برگردم. حیاط و باغچه بزرگ‌تر به نظر می‌رسند. مثل وقتی کودک بودم و شب یلدا که همه می‌آمدند و دورتادور می‌نشستیم، به نظرم اصلاً کوچک نبود. سست و خواب‌آلوده شده‌ام. مثل لحظه‌های تنهایی در سفرهای ییلاقی که نفس‌های عمیقم به تازگی هوای دشت‌های سرسبز عادت کرده و حس می‌کنم یک‌بی‌نهایت در این‌جا بوده‌ام. یک بی‌نهایت خالی و‌ خلوت می‌خواهم؛همین‌جا، در حیاط کوچک آشنا که برگ‌ها می‌لرزند از خاطره‌ی نسیمی که رفته، به تماشای حرکت ابرها در قلب بزرگ آسمان.

۷ دانه حرف ۱۴ قلب

در کوچه پاییز است

 


دریافت

 

۱ دانه حرف ۱۰ قلب

‌شاخه‌های غرق شکوفه‌ی گیلاس

جایی ته قلبم که خیلی در دسترس این و آن نمی‌گذارم، اشتیاقی هست، امیدی، آرزویی برای این‌که یک چیز خوب اتفاق بیفتد، شنیدن صدایی که نامم را بخواند، قدم‌هایی کنار قدم‌های من و لمس بال ژاکت‌ها در پیاده‌راه پاییز. لرزش شوق‌انگیزی که هنوز فراموش نکرده‌ام. و از این انتظار عمیقاً احساس حماقت می‌کنم. 

۶ دانه حرف ۱۸ قلب

‌‌

یک دو سه، یک دو سه، بی‌آنکه لب‌هایم را تکان بدهم. فشردن بند انگشت‌ها تا حس‌کردن سفتی استخوان و لغزیدن. انگشت کوچک، انگشت حلقه، انگشت وسط. نرمی کف دست، خطوط پراکنده، زبری و پوستگی کناره‌ها، مسیر حرکت رگ‌ها، خمیدگی انگشت اشاره، ناخن‌ها. لبه‌ی صندلی تاب‌خوردن. پی صدایی از در نیمه‌باز بالکن سر می‌کشم و جست‌وخیز گنجشکی را میان گلدان‌ها پیدا می‌کنم. یواشکی لبخند می‌زنم. گنجشک سر برمی‌گرداند و کمی نگاهم می‌کند. از سر دیوار می‌پرد. گل‌های محو و پیدای کاغذدیواری، گوشه‌های ور آمده و کنده شده از نم و ضربه و پارگی، زبری برگ‌ها. زبری باغچه زیر پای برهنه، گرمی بوته‌های غرق گل زیر نور راه گم کرده‌ی آفتاب، جَستن گنجشگک‌ها در زمینه‌ی لاکی فرش. دیوار سیمانی همسایه قد کشیده تا آسمان، و دوتا خانه آن‌طرف‌تر و خانه‌ی پشتی‌اش و ساختمان دیگری از آن‌ها بلندتر. خانه‌های قدیمی پایین می‌ریزند و هر ساختمان جدیدی که به محله‌ی ما می‌آید، سهم تماشای من را از آسمان محدود می‌کند. پرنده‌های کاغذی از تکه‌نخی آویزان، در پرواز از وزش پنکه. کتاب‌خانه‌ای پر از اسم‌های آشنا، تازه از خاک روفته، کتاب‌هایی خاطره‌ی دست‌ها را از یاد برده. آلبوم عکسی از ابرها و آسمان، نواهایی محبوس در جلد آلبوم‌ها. خاموش‌کردن چراغ‌ها، غریبگی تارهای صوتی با نجوا. در کوچه ماشین‌ها می‌روند، می‌آیند. در کوچه صداها حرف می‌زنند. صداها غریبه‌اند. تماشای نورها از شیشه‌های مات اتاق بی‌پنجره. زانوها را جمع‌کردن، پهلوها را بغل‌کردن، نشستن، چشم‌بستن، هیچ‌نگفتن.

۴ دانه حرف ۱۹ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست