گفت‌وگو آیین درویشی نبود

‌ پنجره بسته‌ست و پرده‌ها کشیده.
۰ دانه حرف ۳ قلب

مرا می‌بخشید که باز هم سخن از گل‌های بنفشه گفتم

کاش از فقدان می‌نوشتم، از خاطره‌ی دست‌ها روی دیوارهای خانه، از نارنجی پنهان‌شده زیر کاغذدیواری‌های گل‌برجسته. کاش در سکوت نیمه‌شب خانه که چشم‌هایم حرکت سایه‌ها را رد می‌زد، از صوت داوودی تو می‌نوشتم. از زیر آواز زدنت، سعدی‌ات، بنانت، خراسانت. کاش به جای هربار بغض در گلوم، عطر چادرت را در فاصله‌ی کلمات پخش می‌کردم. کاش بوی موهای تو را می‌نوشتم. کاش خاطرم می‌ماند بار آخر که در آغوشت به آسمان پرستاره‌ی حیاط نگاه کردیم، در گوشم چه گفته‌ای. کاش تصویر بعدازظهرهای کودکی‌ام را می‌نشاندم جای دست‌وپادردهای شبانه‌ات. اگر این آخرین نوشته‌ی من بود، تمام سال‌های نبودنت را می‌نوشتم در خاطره‌ی معمولی آن شب‌های بارانی که از راه می‌رسیدی و دستانت بوی نان می‌داد و موهای تر تابدارت بوی یاس. از دوری‌ات ترانه می‌خواندم، قصه می‌نوشتم، مدادرنگی‌هایت را می‌آوردم و آسمان می‌کشیدم. هنوز هربار به خانه می‌رسم و دست‌های کوچک تو دور پاهایم حلقه نمی‌شود، آه می‌کشم و آه نمی‌آِید. قایق‌های کوچک کاغذی درست می‌کنم برای جوی خشک کوچه. دلتنگ سنگینی سرت روی شانه‌ام می‌شوم و دست‌هایت دور گردنم. نفس‌های گرمت که وقتی راه می‌بردمت و شعر می‌خواندم آرام می‌شد و به خواب می‌رفتی. بار اول که دیدمتان، از دست‌های من کوچک‌تر بودید. کاش از تو می‌نوشتم که مرا دوست داشتی و یادت نمی‌آید. مرور می‌کردم هربار را که کنارت گریه کرده‌ام و می‌نوشتم از آن وقتی که خنده‌های بلندت را درآورده‌ام. از قاب‌ها که به جای آدم‌ها. دست‌خط‌ها به جای شنیدن‌ها. کاش هربار چشم‌هایم را می‌بستم و از لبخند تو می‌نوشتم. کاش می‌نوشتم چه‌قدر می‌خواستم کاش نبود این خواستن‎ها. چه‌قدر می‌خواهم نبودن هیچ‌کدامتان نبود و من این آدم دور از شما نمی‌شدم. کاش می‌توانستم بگویم زندگی بی‌انصافی کرده، من هیچ‌وقت تحمل نبودنتان را نداشتم، ندارم، ندارم. من هیچ‌وقت نبودنتان را نخواستم. همه‌سال با خودم حملشان کردم و هیچ‌چیز نگفتم، نه در خاطر و خلوتم، نه هیچ‌وقت پیش شما. من رنج‌هایش را برای خودم برداشتم تا خاطر شما از من راحت باشد. رفتنتان، بزرگ‌شدنتان، در زندگی و مرگ غرق‌شدنتان. من اما هیچ‌وقت نخواسته بودم. زندگی همه‌چیز را از آدم می‌گیرد اما در نبودن چیزی نیست که بشود گرفتش، فقدان همیشه می‌ماند. من کودکی‌ام را به تو دادم، نقاشی‌هایم را به تو. آوازهایم را لالایی تو کردم، هرچه نوشته‌ام برای تو. من خوابم را به تو دادم و قلبم را به این پنجره که هربار زمستان زد، از بنفشه‌ها نوشت تا خاطر آرمیده‌ات را گذری، نظری، نرنجاند. 

۲۲ قلب

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال

من از اون‌چه پشت پلک‌هامه می‌ترسم. 

۱ دانه حرف ۱۱ قلب

خودفروشان را به کوی می‌فروشان راه نیست

زندگی را بر چه اساسی نظم می‌دهی؟ وقتی می‎خواهی، وقتی تمنا می‌کنی، وقتی می‌ترسی و قلبت به تپش می‌افتد و بی‌تاب التماس می‌کنی خدایا، تو رو خدا، درستش کن. چه خواسته‌ای؟ از کجا آمده این تمنا؟ می‌خواهی شبیه که بشوی؟ فکر کن، خوب فکر کن. یک‌وقت‌هایی حواست نیست چه‌قدر از آن چیزی که فکر می‌کنی هستی، فاصله داری. ببین دنیا تو را نبلعیده. خودت را نگاه کن و ببین جدا از تصوراتی که توی ذهنت داری از خیالات قرارگرفتن در موقعیت‌هایی و واکنش‌های قهرمانانه، واقعا رفتارت چگونه‌ست. از کجا می‌آید؟ در دام نیفتاده‌ای؟ میل نیست که تو را جلو می‌برد؟ می‌خواهی، می‌خواهی بدانی چه‌خبر است، می‌خواهی بدانی فلانی چه می‌گوید، می‌خواهی سهمت را در دنیای آزاد ادا کنی، می‌خواهی صدایی باشی آن وسط‌ها، می‌خواهی بودنت را نشان بدهی. میل نیست که تو را می‌برد جلو؟ از کجا آمده؟ انقدر مهم شده که برایش بهانه بیاوری. دارد چه شکلی می‌کند تو را؟ برایت ارزش می‌سازد، عرف و هنجار می‌سازد، تو را می‌سنجد، به تو ابزار سنجش می‌دهد. داری شبیه چه می‌شوی؟ خودت را با چه می‌سنجی؟ چه تعریف کرده برای تو از بودن دنیای کثافت جدید؟ این همه خواستن آن از کجا می‌آید؟ فردا که شد و روز آمد یادت نرود چه جهنمی بوده شب‌ها وقتی مضطربی. با چه وحشتی لحظه‌ها را می‌گذراندی و یادت نرود اضطراب واکنش حفاظتی‌ست. می‌خواستی چه‌کار کنی اگر بابا نبود همه‌عمر آزاده زیسته تا وجود اسارت را بفهمی؟ اگر نفرتی که صمد در ذهنت کاشته را نداشتی، حالا تو هم فراموش‌کار نبودی؟ که صمد نه، تعبیر خودت از صمد که او هم اگر بود شاید مسخر می‌شد. اگر زبان نمی‌دانستی، طفلک بیچاره، اگر کلمه روز و شب تو نبود، اگر کلمه تکانت نمی‌داد که ببین مرا دارم از کجا می‌آیم، اگر کلمه خواب از شبت نمی‌برد... کجا بودی بی‌اضطراب؟ آسوده‌تر بودی به یقین، می‌دانم، اما دوست داری شبیه که باشی؟ چه‌چیزی دارد دنیای تو را ترتیب می‌دهد؟ 


+ رفیق دردی‌کشم، حافظم، حافظه‌م

۲ دانه حرف ۱۵ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست