در چاه بیم امید به ماه ندیده داشت

دنبال تو می‌گردم، سراسیمه. گاهی صدای تو را گم می‌کنم. حرف‌های نامفهوم درهم می‌پیچند. انگار ماهی بابل از گوشم افتاده. حرف کسی را نمی‌فهمم. اصوات ناشناخته اما انبوه خالی تاریکی را پر نمی‌کنند. راه می‌روم، دست می‌کشم، می‌نشینم روی زمین سنگی، چشم‌هایم را می‌بندم و سوت می‌زنم. مکرر و ملایم سوت می‌زنم و منتظر می‌مانم تا پیدایم کنی. گوش‌هایم گاهی بسته می‌شوند. چهره‌های دوتا شده درهم می‌پیچند. کسی را من نمی‌شناسم. با انگشت‌هایم اسم‌هایی که بلدم را می‌شمارم و هربار یکی از انگشت‌هایم کم می‌شود. من تو را می‌خواهم، پیوسته و مکرر. گاهی آن‌قدر رشته‌رشته و پراکنده‌ام، به‌هم پیچیده‌ام، خودم را گم کرده‌ام که نمی‌دانم کجا، که نمی‌دانم چه‌طور. بعضی وقت‌ها بودنم غیرممکن است و ناگزیر. گاهی من نامحتملم و نمی‌توانم تابش بیاورم. اما اما تو انکارناپذیری و تو هستی‌، هرچه‌قدر که من محو می‌شوم. تا پدیدارم تو را صدا می‌زنم. هرچه هستم، جویای توام و این آخرین ذره‌ی ازبین‌نرفتنی من است. مرا پیدا کن، ظاهر کن مرا. تاریکی خالی را پر از نقش کن. من یک خیال ازیاد‌رفتنی‌ام. تو مرا به یادت بسپار. همه صرف نظر می‌کنند. من می‌ایستم، با آخرین بارقه‌ی امید در قلبم، صورتم را در شال‌گردن می‌پوشم و قدم‌قدم برف‌ها را زیر پا می‌فشرم، از درخت‌های سالخورده می‌پرسم گذر تو را ندیده‌اند؟ تا هرکجا که جان دارد کفش‌های من. پیش از آن بیا. دست‌های مرا بگیر و نگاهم کن تا خودم را در چشم‌های روشن تو ببینم.

۱ دانه حرف ۱۰ قلب

ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو

     در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

       تا ابد سرنکشد وز سر پیمان نرود

                                        حافظ





موسیقی: هرگزم مهر تو_سهیل نفیسی 

۱ دانه حرف ۴ قلب

دیوآر

دومین نقد زندگی‎‌ام را نوشتم. داستان محمد بود. سپرده بودندش به من. در جمع کانون کتاب دانشگاه خواندم. محمد هم بود. قبلش داستان را با صدای خودش خواند. بعدش هم آمد. بعد از تشکرها و آن صفت‌ها که من خیلی دوستشان دارم، پایان صحبتش سه‌بار گفت:« خیلی عالی بود، خیلی عالی بود، خیلی عالی بود». بوی کاغذ و چوب آمد و انعکاس نوری که سر می‌کشید از پنجره‌های بالایی کتاب‌خانه. حس کردم کنار هم‌ایم، برگشته‌ایم خانه. 

۰ دانه حرف ۱۰ قلب

در خم زلفت دل شیدا شکست


«دوتار ساز دل است. هیچ‌کس از عبارت دوتارنوازی استفاده نمی‌کند و همه می‌گویند دوتارزنی. دوتار را می‌زنند ولی بقیه سازها را می‌نوازند. دوتار یک جور فریاد است اما این زدن به معنای خشونت نیست. بیشتر جوشش و عصیان روح است. روال دوتارزدن اینگونه است که از یک دعوا شروع می‌شود و به آشتی ختم می‌شود».

دریافت

دل شیدا
غلامعلی پورعطایی
۱ دانه حرف ۷ قلب

دارم خفه می‌شوم. هرچه نگفته‌ام، هرچه نگه داشته‌ام و فراموش کردم دارد خفه‌ام می‌کند. کیست که خیال می‌کند سهمی دارد در جهان؟ من هیچ‌کجا نیستم. انگار این دیوارها، میزی که پشت آن می‌نشینم، تختی که روی آن می‌خوابم مرا خیال کرده‌اند. دست‌خطم از روی تابلو از صفحه‌های اول کتاب‌ها پاک می‌شود. صدای من مانده توی گلویم، جمع شده، یخ زده، کسی مرا نمی‌شنود. می‌خوابم بیدار می‌شوم صبح‌ها شب می‌شوند و من هیچ‌جای زمان سپری شده نبوده‌ام. جهان تنگ شده فشار می‌آورد به سرم ذهنم قلبم نمی‌توانم نفس بکشم. هیچ‌کس حرف نمی‌زند، سال‌هاست کسی صحبت نکرده، من در ذهن هیچ‌کس نبوده‌ام. راه خیال بسته شده. هر جهانی درش را بسته. سرگردانی در برهوت دنیاها، تشنگی، کویر که از جانم می‌کشد و می‌مکد و خارها می‌رویند از من و جسدهای بی‌جان. من هیچ‌جا نبودم و هیچ‌کس نبودم و رفتن اوهام بود. همه مرده بودند.

۱۱ قلب

شلیک به صورتک خندان روی دیوار

چرا همه‌چیز انقدر خسته‌کننده‌ست؟ چرا کسی یک حرف جالب نمی‌زند؟ چرا کسی چیز جالبی نمی‌نویسد؟ وقتی جلسه‌ی درس تمام می‌شود، سکوتی خاکستری‌رنگ باز روی همه‌چیز را می‌پوشاند. با هرکس وارد مکالمه می‌شوم، بعد از صحبت از هرچیز شوق‌انگیز، نگاهشان را می‌گیرند، جواب نمی‌دهند و می‌روند. در این دوماه بعد از آخرین مکالمه‌ام با هرکس، به شکل مرموزی غیب شده‌اند و دیگر نشانی از هیچ کدامشان دیده نشده. شاید باید به پلیس گزارش بدهم. عادتی قدیمی دارم که بنشینم پشت پنجره و عبور آدم‌ها را تماشا کنم. چه‌قدر کسل‌کننده‌اید آدم‌ها. دنیایتان چه‌قدر خالی‌ست. شاید منم که کسل‌کننده‌ام برای شما!  

۶ دانه حرف ۱۲ قلب

قصه‌های من و مام‌بزرگ (۲۷)

شام می‌خوریم. اخبار برف ‌و بارش مناطق مختلف را نشان می‌دهد. اسم شهرها را برای مام‌بزرگ می‌خوانم. زنجان و خوی حسابی سرد است. مام‌بزرگ می‌گوید: این‌جوری باید برف بیاد. می‌گویم همین‌جوری من دارم یخ می‌بندم‌. تعریف می‌کند که قدیم دهات طوری برف می‌آمد که تونل می‌کندند برای رفت‌وآمد. حنابندان حسن‌عمو، خانه‌ی فرنگ‌ننه جا برای خواب نبوده. شبانه با مِیرَم زن‌عمو برمی‌گردند سمت خانه‌شان. آقا هنوز نرسیده بود از تهران. مام‌بزرگ خاله حاجیه پشتش بود و بغلش خاله ثریایم (که طفل معصوم عمرش به سه‌سال نرسید). زمین یخ بسته بود که پا در هر قدم سر می‌خورد. کفشش را درآورده بود و گرفته بود زیر بغل. در تاریکی شب رسیده بودند خانه‌. چند ساعتی بعد هادی‌عمو در را کوبیده بود. برگشتنی از شب‌نشینی، گرگ‌ها دنبالش آمده بودند. چوب‌دستی چرخانده بود و پشت‌به‌پشت خودش را رسانده بود به در خانه. گفته بود خدا به داد برسد و کسی امشب بیرون نماند‌. دم صبح در صدا کرد.

راننده‌ی اتوبوس گفته بود بیا ببرمت تا جوکار و صبح برگرد اما سر جاده پیاده شد و پای پیاده به راه افتاد. برف و تاریکی روی خانه‌ها و باغ‌ها را که می‌پوشاند، تشخیص نشانی سخت می‌شود. سر بلند کرد و دید رسیده به عشاق‌قله، باغ‌های حوالی جوکار. رد پایش را گرفت و راه را برگشت تا رودخانه را پیدا کرد که یخ بسته بود و بالا آمده بود. از روی همان سطح یخ‌زده‌ی رودخانه نرم‌نرم آمد.‌‌ دم‌دمای صبح بوده. رسید پشت در، با چرخ خیاطی روی دوشش.

۳ دانه حرف ۹ قلب

«به زودی» مرا دنبال می‌کند



قطار به موقع رسید، هاینریش بل، کیکاووس جهانداری، نشر چشمه


درباره‌ی متن‌های «هزار شب و یکی» که خودم از گوشه و کنار می‌خوانم، می‌توانیم گفت‌وگو کنیم. می‌توانیم پیرامون‌شان بگردیم و جهان متن را گسترش بدهیم. لذا اگر مخاطب این پست‌ها هستید، از گفتن برداشت‌هایتان عقب ننشینید. 

۰ دانه حرف ۸ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست