اتاق بوی بهار می‌دهد

کاش پشت پنجره‌های مات، در کوچه نور ببارد. 

۳ دانه حرف ۱۴ قلب

ستاره‌ای می‌سوخت، ستاره‌ای می‌رفت، ستاره‌ای می‌مرد.

 

در آب‌های سبز تابستان، دفتر تولدی دیگر، فروغ فرخزاد

 

۱ دانه حرف ۸ قلب

زندگی من این‌جوری می‌گذره

دلبرا، از رهی بشنو معنی الف از حروف متشابهات. بدانک الفات از شطحیات اشارات استواء قدم در قدم بر قدم از قدم است و فردانیت ذات بر ذات در ذات و تجلی کنه بر کنه و عین به عین، و خبر است از عین جمع و جمع جمع و اسقاط علل. آن اصل علت و ظهور حقیقت بی‌رسم ربوبیت بروز کرده در لباس نکره و معرفت در معرفت به شرط نکره. عرفان در نکره مجهول است و نکره در حقیقت معرفت منقطع. الف اصل قدم است. حدثان به نعت فنا، در آن غایت عدم بر قدم مزاحم نیست زیرا که در حقیقت جز قدم نیست. :))

۱ دانه حرف ۱۰ قلب

Won't you stay with me just a little longer

کمی بمان. بگذار برایت یک لیوان دیگر چای بریزم. بگو در راه که می‌آمدی از کجاها گذشتی، که‌ها را دیدی. بگذار کتت را بگیرم. بیا بنشین.‌ دارم برایت انار دان می‌کنم. پیش از سپیده‌ی صبح آخرین ستاره‌ی شب در آسمان حیاط ما سوسویی زد. گمان کردم که مژده‌ای‌ست. چرا نمی‌نشینی؟ اگر خانه گرم است پنجره را باز کنم. کتاب تازه‌ای خوانده‌ام. نامش را یادم نمی‌آید. آخر داستان شوکه کننده بود. چایی‌ات دارد سرد می‌شود. چرا بلند شدی؟ بیا برویم گلدان‌هایم را نشانت بدهم. گل‌های رزمان خشکیده بود. حالا دارد غنچه می‌کند، می‌بینی؟ کجا داری می‌روی؟ یک عالم با تو حرف دارم. کمی دیگر بمان. بگذار این آهنگ را با هم برقصیم. چرا عجله داری؟ بیا یک اپیزود دیگر ببینیم. همه‌اش انگار می‌خواهی بروی، وقتی من می‌خواهم کمی بیشتر پیشم بمانی. چرا برگ‌های چنار در یک روز می‌ریزند؟ ته قوری اندازه‌ی یک فنجان دیگر هم چای نیست‌. تا چشم به هم می‌زنی بهار می‌رسد و بعد زمستان است. چرا نمی‌مانی تا بعد از این ترانه؟ مثل این است که همیشه روی زانوهایم التماس می‌کنم. حس‌های خوب‌، همه‌اش انگار می‌خواهی بروی، وقتی من آن دیگری را می‌خواهم که کمی بیشتر بمانی. 

۱ دانه حرف ۱۴ قلب

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود؛ اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

گاهی خودم را از جریان زندگی جدا می‌کنم و بالا می‌برم، بالاتر از این‌که لحظه‌ای به چشم بیاید یا گذرش حس شود. مسیر آمده را نگاه می‌کنم، ردی بی‌زمان و آرام، راهش را رفته، کارش را کرده، می‌کند، رخ می‌دهد. چشم‌اندازی دلهره‌آور نیست. وقتی از زمینه جدا می‌شود، دیگر احتیاج به پاسخگویی را حس نمی‌کنی. خودت را در معرض قضاوت نمی‌بینی، دست به ویرایش خاطرات نمی‌زنی. در این دیدگاه مسلط دورافتاده، تماشاگر فقط منم و خدای بزرگ‌تر از همه‌ی ما. دیگری‌ها نیستند. وز وز صداهای دیگر ذهن را پر نمی‌کند. مسیر آمده را نگاه می‌کنم. آرامم. حالم خوب است. هیچ کم نگذاشته‌ام. همه را کامل و سالم زیسته‌ام. به حقیقت درد کشیده‌ام، به حقیقت محبت ورزیده‌ام. هرکجا لازم بود باشم، بودم. هرگاه وقت رفتن رسید، رفتم. در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد اما تصویر بزرگ‌تری هست. فارغ از این‌که چه چیزهایی پیش آمده، رد مسیری می‌ماند از تو که چگونه پیموده‌ای. من زندگی را تمام و کمال خواسته‌ام. دردهایش را به جان می‌کشم. تا هرزمان که تاریکی طول بکشد، کورمال کورمال به دنبال روشنایی می‌گردم و آماده‌ام هروقت که بخواهد با همه‌ی قلبم شاد باشم و محبت کنم‌. 

۰ دانه حرف ۱۲ قلب

نمی‌دانم این همه دیوار از خواب آبی ارغوان چه می‌خواهند

۱ دانه حرف ۹ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست