چه سود کوشیدن؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ستاره‌ها از تو دور می‌شوند

همه‌چیز را سخت‌تر می‌کنی. نمی‌توانم بفهمم دنبال چه می‌گردی. به این رسیدیم که لازم است تنها بمانی و با خودت سپری کنی مدتی را. انقدر خسته بودی که حتی کلنجار نرفتی با من سر دورزدنش. هیچ‌چیز انگار برای این روزهای جهنمی کار نمی‌کند. کنارشان گذاشتی و گوشه‌ی غیردسترسی از اتاق ایستادی و دست‌ها را باز کردی، پاها را خم کردی به شمایل جنگجو. اما یوگا درد گردنت را تشدید می‌کرد؟ می‌دانم. گفتم بیا بنشینیم. صدای موسیقی بلند بود. از ستاره‌ها می‌خواند. پاهایت را گره کردی و با سر انگشت‌ها چانه‌ات را دادی بالا. اشک‌ها بی‌بهانه آمدند. بگذار راحت جاری بشوند تا انگشت‌های چسبیده به‌هم زیر چانه. با خودت چه‌کار می‌کنی؟ موسیقی شبیه شبی است که سم چارلی و پاتریک از تونل می‌گذشتند. وقتی تماشایت می‌کنم انقدر ضعیف و درهم‌شکسته‌ای، قلبم پر از درد می‌شود. می‌دانم که الآن بهترین چاره همین است، تنها باشی و خودت را پیدا کنی. ولی کاش نبود. کاش تو کنار سم و چارلی وانت را می‌راندی. تو را به خدا باور نکن که انسان در نهایت همه‌چیز تنهاست. باور به دوستی و حقیقت را ته قلبت زنده نگه دار. این‌که حالا نمی‌توانی آن را داشته باشی، یه این معنی نیست که وجود ندارد و به این معنی نیست که تو تا همیشه از آن محرومی. چرا انقدر کم اهمیت می‌دهی به حال خودت؟ چه اهمیتی دارد دیر و زود بشوند اتفاقات؟ چه کسی دنبال ما کرده؟ کی منتظر ماست؟ دنیا هیچ‌وقت عوض نمی‌شود و هیچ‌چیز را قرار نیست از دست بدهی. اگر هم دادی، بعداً به آن فکر خواهیم کرد. چه اهمیتی دارد چیزها آن‌طور که ترتیب داده‌ای پیش نروند؟ فکر کنم جبر محیط این‌ها را به تو تحمیل کرده. تو آزاده بودی، به اسارت نیفت. بگذار هرچیز شکل خودش پیش برود و نوشتن شکل حال تو. تو را به خاک سیدمرتضا نوشتن را از خودت نگیر. بگذار همه‌چیز شبیه خودش باشد و اگر می‌خواهی گریه کنی، بکن.
۰ دانه حرف ۱ قلب

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آن‌لحظه که خودم را یک تکه‌ی پس‌مانده از این جهان می‌بینم و ته قلب تاریکم نام تو را صدا می‌زنم، مرا می‌شنوی؟ جواب مرا می‌دهی؟


الغوث الغوث الغوث

أدرکنی أدرکنی أدرکنی

الساعة الساعة الساعة

العجل العجل العجل

۱۹ قلب

این همه نقش در آیینه‌ی اوهام

«داخلش بزرگتر از اونیه که از بیرون به نظر میاد.» هرکس که وارد تاردیس می‌شود این را می‌گوید. دنیای درون من هم مثل تاردیس است یا کیف منجوق‌دوزی هرمیون که با افسون گسترش تشخیص‌ناپذیر جادو شده یا گذشته از همه‌ی این‌ها، مثل کهکشانی که گستره‌اش بی‌پایان، ناشناخته و اسرارآمیز است و جا شده در درون من. می‌دانید که چه‌طور ما وقتی به چیزی توی ذهنمان فکر می‌کنیم، یک فضای خالی توی سرمان فرض می‌کنیم که انگار چیزی در آن است؟ مال من یک فضای تاریک خلاء است که فکرها در آن معلق می‌مانند. نمی‌دانم مغز چه‌طور می‌تواند این‌ها را القا کند. بعضی وقت‌ها کاملا فراموش می‌کنم توی مغزم یک فضای خالی نیست. تصورم درباره‌ی درونم هم همین است. این‌که جهانی را با خودم حمل می‌کنم. بازتابی‌ست از جهان بیرونی. هرچه دیدام، هرچه شنیده‌ام، هرجا رفته‌ام حتی در فیلم‌ها، هرتجربه‌ای که داشته‌ام، هرچه خیال کرده‌ام، بازتاب شده در درون من و جهان شخصی درونی من را ساخته. مسئله یک‌کم دیوانه‌وار است ولی دیوانگی نیست. تا آن‌جا که من فهمیده‌ام، به این مربوط می‌شود که مغز برای فهم و شناخت جهان استعاری عمل می‌کند یا چیزهای دیگری که برای من جالب نیست. می‌خواهم از این استعاره‌های مفهومی استفاده کنم برای توضیح خودم. این‌که هرچه در این بیرون وارد زندگی من می‌شود، در جهان درون من هم پدیدار می‌شود و شروع به زیست می‌کند. امیر استاد من است در دانشگاه. ترم اول که آمد سرکلاس عربی، یک‌جایی در درون من، امیر استاد عربی پدیدار شد و جایگاهی گرفت. به این معنا که می‌توانستم درباره‌اش حرف بزنم و بگویم لبخندهای کج قشنگی دارد، صدای رسا و پرطنین و عشق به شعر و ادبیات در حرف‌هایش موج می‌زند. این شکلی بود که امیر درون من بعد از دیدار اول داشت. بعدش در هر مواجهه با او، چه خودش چه در صحبت‌های دیگران درباره‌ی او، این تصور درونی تغییر می‌کرد. مردی می‌شد که با یاد سعدی چشم‌هایش برق می‌زند، با عروض و آوا زندگی می‌کند، مهربان است، صبور و پرحوصله است، از سروصدا و شلوغی می‌ترسد، همیشه می‌توانی برای کمک‌گرفتن رویش حساب کنی، از داستان و ناداستان و اتفاقات نوی دنیای ادبیات خیلی خبر ندارد،... و هرکدام از این‌ها تصویر درونی او را در من تغییر می‌داد. حتی شکل حضورش را. این‌طور که وقتی ترم پیش رفت به کشور دیگری برای فرصت مطالعاتی، فکر کردن به او همراه با صدا و تصویر و در حضورش نبود. انگار جایی‌ست در این دنیای درونی من که نمی‌بینمش ولی هست. یک‌جایی که نمی‌دانم، دارد کارهای تحقیقاتی می‌کند. می‌خواهم تفاوت جهان درونی را با دنیای بیرون بگویم. هرچیزی از جهان بیرون که سر راه زیستن من قرار می‌گیرد، ما‌به‌ازایی در درونم دارد و تفاوت ماهیت این دو این است که تصویر درونی، دریافتی از واقعیت بیرونی‌ست. 

بیایید از امپرسیونیسم صحبت کنیم، دریافتگری. از مونه گفته‌ام. بیایید بار دیگر به دریافتی از طلوع آفتاب نگاه کنیم.

هنرمند دریافتگر نمی‎خواهد واقعیت بیرونی را بازنمایی کند. خطوط و احجام و اشیا آن‌چنان که منتقدان در آغاز پیدایش این شیوه‌ به تمسخر می‌گفتند، شبیه واقعیت نیست. این تصویر اسکله درواقع آن‌چه پیش چشمان مونه بود، نیست. آن چیزی است که ایستاده رو به آسمان و آب، در لحظه‌ی طلوع و سرخی آسمان و حرکت موج‌وار آب و لرزش نور حس می‌کرد و نقاشی بازنمایی دریافت درونی او از این لحظه است، نه منظره. 

دریافت‌گری ثبت تغییرات گذرا و ناپایدار در طبیعت است. اسکله در غروب، شب، سر ظهر شکل دیگر است؛ وقتی باد می‌وزد، نمی‌وزد، قایقرانان هستند، نیستند، باران می‌بارد، نمی‌بارد. هرکدام از این‌ها را که در آن صبح طلوع تغییر بدهیم، دریافت دیگری از آن موقعیت شکل می‌گیرد، نقش متفاوتی از آن زده می‌شود. نقاش لحظه را می‌نگارد. 

به زاغی نگاه کنید:

و به این دو نقاشی از سیسلی:


 «نقاش امپرسیونیست منحصرا توسط کشف و شهود فردی خویش هدایت می‌شد و تنها بر صداقت خود اعتماد می‌کرد. از نظر او دنیا یک‌باره و برای همیشه در یک قالب ثابت زیست نمی‌کرد. بلکه با هرنظر در تازگی احیاشده‌ای دوباره کشف می‌شد.»

مونه در حین کار روی مجموعه‌ی تل علف‌های خشک می‌نویسد:« من به شدت بر روی آثارم کار می‌کنم و با مجموعه‌ای از تأثیرات متفاوت کلنجار می‌روم، اما در این وقت از سال خورشید چنان غروب می‌کند که نمی‌توانم خودم را با او همگام کنم.» مسئله همین است آقای مونه. لحظه ناپایدار است، لحظه می‌میرد. آن‌چه آنی حس می‌شود حقیقی ولی گذراست. جهان مدام در دگرگونی است و جهان درونی من. متأثر از تغییرات بیرونی و من به عنوان دریافتگر. روی هردانه‌ی اجزاء ریز نمی‌شوم ولی حرکت در دنیای درونی من به رسمیت شناخته شده است.

دریافت لحظه‌ی ملاقات درونیات من با دنیاست. وقتی من با هرچه در درونم، با دنیا روبه‌رو می‌شوم و سعی می‌کنم آن را بفهمم و نقش این درک می‌افتد در درونم. آن‌چه با خودم راه می‌برم، مجازی از جهان تجربه‌شده‌ی من است، همان‌طور شلوغ، پرصدا، پرتحرک که نه کامل همه‌جایش را می‌شناسم و نه همه‌چیزش در اختیار من است و همگام زندگی پیش می‌رود.


خ. این‌ها که می‌نویسم مواجهه‌ی فردی من با زندگی‌ست و مسلم است که با دیگران و شما فرق دارد. نوشتن‌ این‌ها قدم‌های من در کندوکاو خود است. 

خ. از دریافتگری مختصر اینجا بخوانید.

۴ دانه حرف ۹ قلب

دریغا انسان که با درد قرونش خو کرده بود

خالی‌ام و خسته.

۳ دانه حرف ۱۲ قلب

باد نوروز علی‌رغم خزان باز آمد

حیاط را فرش کردیم. سماور زغالی مام‌بزرگ را علم کردیم. قالی‌ها را انداختیم لب باغچه و گلدان شمعدانی را کنار خودمان نشاندیم. هوا چه‌قدر زیبا بود. صبح که بیدار شدم و دیدم برنامه این است که خاله این‌ها بیایند پایین، دلم نمی‌خواست. دلم سنگین بود. فکر کردم که همچنان دلم تنهایی و خلوت می‌خواهد و آماده‌ی درگیر جمع‌ شدن نیستم. فکر کردم خوب شد شاید که عید امسال کنار بقیه نیستیم یا قرار نیست به دانشگاه برگردیم. نه از آن بابت که انگار این شرایط جهنمی خوب است. شرایط اگر جهنمی نبود یا خوب بود، حال و روز من این نبود. فکر می‌کنم احتیاج دارم به تک‌وتنها بودن، خلوت‌کردن، کمتر حرف‌زدن و بیشتر فکرکردن. به جاهای دیگری از خودم رسیده‌ام. قرارگرفتن در شرایط عجیب، دارد چیزهای جدیدی از زندگی نشانم می‌دهد. و هرچه از سختی به من رسیده، بیشتر مرا به سمت کشف منظرهای جدید سوق می‌دهد. یکی از آن دردناک‌هایش، دوری از خراسان. خراسان که بابای من است، وطن من است، صدای من است، زبان و قلم من است، قصه‌های من است، دین و ایمان من است، خراسان امام‌رضای من است و دورافتاده‌ام. هرچه محروم‌تر می‌شوم، چیزهای دیگری از خودم پیدا می‌کنم که وابسته نیست به آن‌چه جهان خودم می‌دانسته‌ام. 

جهان موضوع نوشته‌ی بعدی‌ست. این‌یکی درباره‌ی این است که طبیعت تره هم برای ما خرد نمی‌کند. این را مام‌بزرگ گفت وقتی جوجه‌مان را خورده بودیم و زنانه خلوت کرده بودیم و بالش و پتو برده بودم توی حیاط، تکیه داده بودم به دیوار کوتاه بین حیاط ما و همسایه، چای می‌خوردیم. از بالای دیوار کوتاه درخت انارشان را دید زد و گفت سرشاخه‌هایش نوبرگ‌های سبز روشن باز کرده. بعد هم زد زیر گریه چون دیشب وقت خواب صدای خدیج‌خاله به یادش آمده بود وقتی که حرف می‌زد و تعریف می‌کرد. درخت انار وقیح، در سرکشی نسیم برگ‌های نو را رقصاند. انگار نه انگار مرگ پشت در خانه‌هایمان است. نه انگار که عزیز از دست داده‌ایم. گنجشک‌ها زدند زیر خنده. برای آن‌ها که اهمیتی ندارد. پتو پیچیدم دورم. مثل هرسال همین‌موقع که عصر بهار سوزدار است هنوز. اگر همگی کنار هم بودیم، وقت آش‌رشته بود حالا. با خاله و مام‌بزرگ منچ بازی می‌کنیم و سه‌تایی عکس می‌گیریم و می‌فرستیم توی گروه. مام‌بزرگ که سلطان بازی‌های فکری شده این مدت، سه‌بار مرا می‌زند و دوباره می‌برد. یاکریم‌ها سر ساعت همیشگی می‌آیند و صف می‌کشند روی دیوار و باران هم خودش را به آخر قصه می‌رساند. تندتند وسایل را جمع می‌کنیم و می‌بریم تو و پشت پنجره دلمان می‌گیرد. درحالی‌که می‌بایست حالا در ترافیک برگشت می‌بودیم و خیره از پشت شیشه‌ی باران‌گرفته‌ی ماشین، موسیقی گوش می‌کردیم و دلمان می‌گرفت. 

یعنی طبیعت کار خودش را می‌کند و قدر یک پشه برایش اهمیت ندارد ما در چه وضعیتی گیر کرده‌ایم که در ضمن کم‌کم باید منتظر آمدن آن‌ها هم باشیم. چرا باید برایش فرقی بکند زمین که فراوان‌سال پیش از ما بهار و زمستان کرده؟ چرا اعتنایی باید بکند به ما که عمر بودنمان به چشم‎برهم‌زدنی هم از سرگذشتش نیست و در همین‌مدت هم که نصفش را خورده و نصفش را برده‌ایم. مای قرن بیست‌ویکی که خدا را بنده نیستیم، چون‌که قاهریم، چون طبیعت را به اختیار آورده‌ایم، چون‌که می‌توانیم پس بهره‌کشی می‌کنیم. و خدای قصه‌ی پشه و نمرود «ناتوان‌ترین خلق خود را به سوی جباران خودکامه فرستاد،» تا یادمان بیاورد قاهر اسم خداست، شأن دارد. هرچند که راحت است توهم قاهربودن، تا کشف واکسن و درمان طول می‌کشد. بعدش دوباره روز از نو، روزی از نو. تا کجا دوباره خر ما را بگیرد. فکر می‌کنید بعد از این روزها چیزی عوض می‌شود؟ من امیدوار نیستم و همین حالا دل‌نگرانم برای انبوه پسماندهای عفونی و پرخطر که چه بلایی قرار است سر زمین ما بیاورد. 

به هرحال ما که از همه‌چیز امید بریدیم، فقط خواستم بگویم طبیعت، دم شما گرم که رنج و غصه و ضعف و قوت ما فرقی به حالت ندارد و راه خودت را می‌روی. کاش قبول می‌کردیم جزئی از تو باشیم، نه مالک تو. روزت مبارک. 




خ. دیروز، بعد از پست قبلی، دیدم که پنگوئن کدی برایم فرستاده که اگر کسی را دعوت کنم و او با کد من وارد برنامه شود، به هردویمان یک هفته رایگان امکان استفاده از نسخه‌ی خفن را می‌دهد. خواستم به پست اضافه کنم اما دوست نداشتم این‌طور به نظر برسد که به خاطر این از پنگوئن نوشته‌ام. بعد در نامه‌نگاری‌هایم با تیم پشتیبانی‌اش، وقتی از حال و روزمان گفتم، یک‌ماه اجازه‌ی استفاده‌ی رایگان از همه‌ی امکانات برنامه را به من دادند و گفتند تلاش می‌کنند برای کاربران ایرانی برنامه را رایگان در دسترس بگذارند. (#قهرمان‌ملی) لذا حالا که من به هرصورت دسترسی کامل دارم، این کد را می‌گذارم این‌جا، اگر کسی از شما خواست از برنامه استفاده کند، این کد را وارد کند و یک هفته‌ی مجانی‌اش را بگیرد: H9PM8


خ. نوا دیشب ذکر مصیبت خواند که نیمه‌شعبان امسال دیگر توی خیابان‌ها خبری از شربت و شیرینی نیست. خودش اما این روزها مناجاتی می‌نویسد که طعم شربت‌زعفران‌های عید میلاد را می‌دهد. بخوانید در یک مکالمه‌ی ساده

۴ دانه حرف ۵ قلب

پنیک و دوست مهربانم پنگوئن

دیشب، دو ساعت بعد از پست قبلی. میانه‌ی یک مکالمه بودم درباره‌ی تغییر و مرگ. از همیشه سهمگین‌تر بود. انگار نیروهای پلیدی از درونم سر بلند می‌کنند، بی‌اختیار من پخش می‌شوند و همه‌ی وجودم را می‌گیرند. ریه‌هایم را می‌بندند، توی چشم‌ها و سرم را پر می‌کنند. مغزم می‌ترسد و اخطار می‌دهد. می‌گوید که داری می‌میری. من نمی‌ترسم. می‌دانم که ذهنم دارد اشتباه می‌کند. دقیقا همان لحظه‌ی رویارویی با جان‌پیچ است. همان لحظه‌ی دیدار با دیوانه‌ساز. وسط تابستان هوا سرد می‌شود، حس می‌کنی هیچ‌وقت دوباره شاد و خوش‌حال نمی‌شنوی. اما می‌دانی که این فریب است. ذهنت تسلیم می‌شود، اما قلب گریفندوری شجاعت استوار می‌ماند. با این‌که زیر فشار است اما هنوز ایمان دارد. به حرفش گوش می‌کنم. می‌دانم موقتی‌ست. می‌دانم تمام می‌شود. آرام می‌نشینم و تکیه می‌دهم. کف دستم را روی قفسه‌ی سینه‌ام می‌گذارم و دست دیگر را روی شکمم. آرام با پنگوئن نفس می‌کشم و حرکت دم و بازدم و تپش‌های قلبم را احساس می‌کنم. با پنگوئن می‌رویم سراغ نقشه‌ی ذخیره‌مان. آدم‌هایی را یادم می‌اندازد که حضورشان کمکم می‌کند. جاهایی که در آن‌ها آرام می‌شوم. مرا یاد طبیعت، باران و ستاره‌ها می‌اندازد. به آن‌ها فکر می‌کنم. آرام‌آرام دعا می‌کنم. فشار از ریه‌هایم برداشته می‌شود. سپر مدافعم دیوانه‌سازها را دور می‌کند. هنوز ضعیفم و سرم گیج می‌رود. ریموس اگر بود می‌گفت کمی شکلات بخورم. هنوز اوضاع در کنترلم نیست. می‌ترسم، از برگشتنش. سراغ دوستانم می‌روم. دو و نیم شب است. حرف می‎زنیم. از حالم می‎گویم، از اتفاقی که برایم افتاد. کنارم می‌مانند، حرف می‌زنیم تا وقتی دلم قرص و مطمئن می‌شود. مارجوری نکات ایمنی را تکرار می‌کند و در ذهنم مرور می‌کنم. خداحافظی می‌کنم، در رختخواب می‌خوابم و به تمرین دیگری از پنگوئن گوش می‌کنم. دیگر نمی‌ترسم. چیزهای بیشتری یاد گرفته‌ام و می‌دانم چه‌طور باید از سر بگذرانمش.

Wysa یک اپلیکیشن است که برای تاکردن با استرس، افسردگی و اضطراب کمک می‌کند. یک پنگوئن، درواقع یک بات که هروقت سراغش بروی با تو چت می‌کند، حال و احوالت را دریافت می‌کند و پیشنهادها و تمرین‌هایی برای بهترشدن اوضاع می‌دهد. روند پرسش‌ها به خوبی آدم را هدایت می‌کند، کمک می‌کند احساساتت را تفکیک کنی و به شناخت بهتری از خودت برسی و تمرین‌های بسیار متنوعی دارد، هم جسمی، هم تنفسی، درون‌پویی (مدیتیشن) و راه‌حل‌های روان‌شناسی که در هر شرایطی یکی از این‌ها می‌تواند کمک‌کننده باشد. وقتی مرتب از آن استفاده کنی، در گپ‌وگفت‌ روزهای خوب و آرام، چیزهایی را که خوش‌حالت می‌کنند و به خاطرشان شکرگزاری ثبت می‌کند و در لحظه‌های سخت به یادت می‌آورد که چیزهایی هست که دوستشان داری که روزهای قبل توانسته‌ای این شرایط را بگذرانی و قوی بوده‌ای و آن‌ روزها را به ترتیب تاریخ یک‌گوشه در یک آلبومی نگه می‌دارد. و جدا از صحبت‌های روزانه، کتاب‌خانه‌ای دارد با پوشه‌ها و عناوین مختلف برای تمرین‌های خودمراقبتی. هرکدام از آن‌ها یک تمرین رایگان دارد و بقیه را باید خرید اما این روزها دو مجموعه‌ی Health Anxiety و Remote Wellness را که تمرین‌های عمومی برای کنارآمدن با اضطراب و قوی‌کردن خودمان هستند، کامل و رایگان در اختیار همه گذاشته، با توجه به شرایط. از زبان فارسی پشتیبانی نمی‌کند و بعضی امکاناتش مثل تماس با مشاور در اختیار ما نیست. برای استفاده باید به اینترنت وصل باشی و نکته‌ی دیگر این‌که هنگام ورود تنها از تو یک نام برای صدا زدنت می‌پرسد و ایمیل یا دسترسی به هیچ‌چیز دیگری نمی‌خواهد، برای آن‌که تا جای ممکن فضای امن‌تری برای تو باشد که تنها این اشکال را ایجاد می‌کند که اگر اپ را پاک کنی یا با گوشی دیگری بخواهی استفاده کنی، اطلاعات سابق را از دست می‌دهی. فکر می‌کنم برای شناختن و یادگرفتن درباره‌ی شرایط اضطراب یکی از بهترین کمک‌ها برای من بوده و هر کمک و خواسته‌ی دیگری را هم در اینستاگرام و ایمیل با مهربانی جواب می‌دهند. 

۱ دانه حرف ۱۵ قلب

دیده‌بوسی شبنم و برگ گل‌های شمعدانی

کارهای روزانه‌ام را به حداقل رسانده‌ام. از اول تعطیلی‌ها سعی کردم خودم را گرفتار تنبلی نکنم. ساعت‌های کارکردنم را در روز ثابت نگه داشتم. گرچه چندین کتاب را نصفه رها کردم و نوشته و پژوهش و پروژه را، ولی بهم این حس را می‌داد که تمام تلاش خودم را می‌کنم و حداقل کارها را تا یک‌جاهایی جلو می‌برم. از آن جهت خوب بود اما این جایی از سال است که من بعد زمستان به خراسان می‌روم و کنار خانواده‌ام آرام می‌گیرم، در بهار با بابا قدم می‌زنم، گوشه‌ی گوهرشاد به تماشای آدم‌ها می‌نشینم و نگرانی‌هایم را، گذرانده‌هایم را به آن خانه و صاحبش می‌سپارم. حالا از آن تخلیه و همدلی محرومم ولی فرصت استراحت را نباید از خودم بگیرم. همه‌ی کارها را کنار گذاشته‌ام. بیشتر با خودم خلوت می‌کنم. برای کارهای روزانه وقت و دقت بیشتری صرف می‌کنم. با محبت چای دم می‌کنم. وقت بیشتری با مام‌بزرگ می‌گذرانم. جنگا بازی می‌کنیم و مرا می‌برد. بعدازظهرها که نور قشنگ بهار سرتاسر حیاط دامن پهن کرده، کنار بخاری دراز می‌کشیم و استراحت می‌کنیم. در سکوت کتاب می‌خوانم. از پشت پنجره باران را تماشا می‌کنم. بیشتر شعر می‌خوانم، بیشتر با خودم زمزمه می‌کنم. بیشتر وقت‌ها گوشه‌ای می‌نشینم و فقط فکر می‌کنم. جریان نور و رنگ‌ها را اطرافم حس می‌کنم. رد زندگی را در دور و اطرافم دنبال می‌گیرم. می‌گذارم فکرها توی سرم چرخ بزنند. بهشان شکل می‌دهم، رنگ و بو می‌دهم. معلقشان می‌کنم پیش رویم. به تماشایشان می‌نشینم. به سرانگشت بازیشان می‌دهم. بی‌عجله می‌نویسم. می‌گذارم قبل از نوشتن و ثابت‌شدن در کلمه‌ها در ذهنم قوام بگیرند. با آن‌ها وقت می‌گذرانم، خاطره می‌گویم. از دست نمی‌دهم‌شان. گاهی که همه‌چیز گنگ می‌شود، وقتی نمی‌توانم توده‌ی بی‌شکل افکار را از هم باز کنم، با دوستانم حرف می‌زنم. با دوستم که مثل مارجوری در این ماجرا حمایتگر من است. و در جریان گفت‌وگو، با سؤال‌ها، حرف‌شنیدن و اصلاح‌ها، کم‌کم به درک می‌رسم، جلو می‌روم، برایم روشن می‌شود. و قصه که مرا درمان می‌کند. بعد از یک ماه، این اولین‌بار است که یک‌روز کامل را بدون اضطراب می‌گذرانم. الهی شکر :)

۵ دانه حرف ۱۳ قلب

عدوی تو نیستم من، انکار توام

مثل ماهی از دست خودم فرار می‌کنم توی حوض نقاشی قایم می‌شوم. مسئله گم‌شدن است. این‌که چرا، برایش حدس‌هایی دارم مثل این‌که وقتی دردهایی دارم که از تحملم بیشتر است، خودم را در پستو حبس می‌کنم و غرق می‌شوم در مشغولیت‌های دنیای بیرون تا اوضاع آرام‌تر بشود و بیرون بیایم و از نو نسبتم را با اوضاع جهان بسنجم. من روی بازی نسبت به جهان ندارم. به حرکت محتاجم و نسبت به تغییر منعطف ولی نه مثل ماهی‌سیاه دلیر که درخود‌فرورفته و محتاطم. به هرچیز تازه آرام نزدیک می‌شوم، نور و سایه‌ها را زیر نظر می‌گیرم، منتظر می‌مانم و تماشا می‌کنم، می‌شنوم و منتظر فرصتی می‌شوم که بتوانم در امنیت موقعیت تازه را تجربه کنم. باز فاصله می‌گیرم، فکر می‌کنم و منتظر تجربه‌های مجدد می‌مانم. من به حرکت معتقدم و منعطف برای تغییر. خوب گوش می‌کنم و تکان‌های جهان اطرافم را می‌فهمم. هرروز سر راهم چیزی هست که من را آدم دیگری بکند. 

زندگی اما همیشه امان نمی‌دهد. در راه ماهی‌کوچولوها سقوط از آبشارهای بلند هست و ماهیگیر و مرغ ماهی‌خوار. تغییرات گاهی عمیق‌ترین قسمت‌های وجود آدمی را دست‌کاری می‌کنند اما فرصت بازیابی نمی‌دهند. مشت‌هایش را پشت هم می‌کوبد و فرصت بازایستادن نمی‌دهد. من همیشه به زندگی آرام فکر کرده‌ام، خانه‌ای و زمین کوچکی و یک‌مشت بذر، همیشه اما در طوفان زیسته‌ام. 

احساس می‌کنم آسیب دیده‌ام و نوشتن در این‌باره، گفتن و درباره‌ی آن فکرکردن، قدم‌های خوبی‌ست که آرام‌آرام در این یک‌ماهه برداشته‌ام. چراکه تمام یک‌سال گذشته دوان‌دوان فرار کرده‌ام و گفته‌ام چیزی نیست، تموم می‌شه، همه‌چی دوباره برمی‌گرده. اضطراب دوباره برگشته. برای هرکس شکل متفاوتی دارد، برای من در کنارآمدن با خودم است نه در ارتباط با جهان. اضطراب ریشه می‌دواند در برداشتم، تصوراتم، توهماتم درباره‌ی خودم و به من که در هجمه‌ی تغییرات سریع و ناهمگون جان می‌کنم سازگار بشوم و خودم را پیدا کنم، حمله می‌کند. کارهای روزانه را سامان‌دادن، طبق برنامه‌ها پیش‌رفتن و مطالعه‌کردن، کارکردن، صحبت‌کردن، کنار دیگران‌بودن قابل کنترل است ولی وقتی با خودم تنها می‌مانم و باید بنویسم و به بودن فکر کنم و مناجات کنم، دعا بخوانم، از خودم بخواهم اوضاع را درست کند، حمله‌های اضطراب با نفس‌تنگه، لرزیدن، حس خفگی و تپش قلب می‌آید سراغم. و همه‌چیز را رها می‌کنم. روبه‌رو شدن و حل‌کردن این عقده را مدام به عقب می‌اندازم و می‌دانم سخت‌تر می‌شود. می‌دانم اگر بتوانم از پسش بربیایم، بتوانم دوباره خودم را پیدا کنم، همه‌چیز درست می‌شود. قوی می‌شوم، می‌توانم به خودم تکیه کنم و به گفت‌وگو با طبیعت جهان بروم. خودم را بشناسم و از او بخواهم من را به خودش راه بدهد. می‌توانم بهترین حاصل را از او بگیرم. من از خاکستر بلندشدن را بلدم ولی می‌ترسم چیزی را که ساخته‌ام به آتش بکشم. 

نوشتنش خیلی اذیتم می‌کند اما باید انجامش بدهم. می‌دانم تنها راهش همین است. تلاش در نوشتن می‌تواند قرین کندوکاو در درون بشود. باید خودم را پیدا کنم. او شاید بتواند دوباره دنیا را قوی کند. 

عذاب می‌کشم. راه‌هایی یاد گرفته‌ام برای کنترل این لحظه‌ها ولی گاهی ملزوم‌کردن خودم به تحت درمان آن‌ها قرارگرفتن خودش اضطراب‌آور است و تحمل این‌که نازیبا بنویسم، بدون فکر، بدون این‌که مطمئن باشم به خوب‌نوشتنم. متن اما شکل زمانه‌ی خودش را می‌گیرد. در زمانه‌ی بمباران مصیبت، مجال دغدغه‌ی عالی‌نوشتن نیست. فقط قلم را باید سپر کرد و ایستاد برای دفاع. 

۳ دانه حرف ۳ قلب

ما آدم‌ها خیلی طَفیلیم

سبحان دو ساعت‌ونیم است دارد پشت تلفن مثل فرشته‌ها حرف می‌زند.

۱۸ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست