واعتصموا

 ما را به راه بیار ابوتراب. سایه‌تان تمام عمر بر سر ما و بچه‌هایمان باشد. ما را در پیروی خودت همراه کن ولی خدا. ما را در محبتت شریک هم کن. سرپناه ما در این آشفته‌بازار دنیا نام شماست. یادت را همه عمر حرم خاطر من کن. 

۴ دانه حرف ۱۶ قلب

کابل ۶۵




کسی نمانده که لبخند را ترانه کند، قهار عاصی
۰ دانه حرف ۴ قلب

صبح آمدم سر تنور نبودی

 


جای خالی سلوچ، محمود دولت‌آبادی، نشر چشمه

۳ دانه حرف ۲ قلب

دیدار دوباره

 

 

  روح سرگردان تولستوی می‌داند لحظه می‌شمردید برای برگشتن شب‌های فوتبالی‌. می‌پرسد:

 اولین هفته‌ی لیگ جزیره را چه‌طور دیدید؟

۶۱ دانه حرف ۲ قلب

اولین آن‌ها چلسی بود

 

 باز می‌توانم نفس بکشم. راه نفسم را فریادی که برای گل دوم کشیدم باز کرد. فکر می‌کردم شاید دیگر فوتبال مرا آن‌قدرها خوش‌حال نکند. آن خوش‌حالی با اطمینانی که دوامش مثل شادی یک‌شبه‌ی برد پاری‌سن‌ژرمن نباشد، که غصه‌ی «بعد چه می‌شود؟» ننشیند به جای آن توی دلم. فصل جدید شروع شد و قصه‌ها از سر گرفته می‌شوند. امید باز به سکوها برمی‌گردد. دلمان دوباره تپش می‌گیرد. می‌شود این بار؟ 

بازی شروع پاسخ خوشایندی است. تماشای بازیکنانی که خواستن، آن‌ها را به سمت پیروزی حرکت می‌دهد. تماشای جنگیدن و دست‌نکشیدن در رقم‌زدن لحظه‌های کوچک که دیده می‌شوند، اثر می‌گذارند و از ما قهرمان می‌سازند. تلاش جوان‌هایی که روزنامه‌ها را پر نمی‌کنند، با گفت‌ونمودشان تن هوادار را نمی‌لرزانند، در روزهای سخت توفان حاشیه به پا نمی‌کنند. صبور می‌مانند و می‌جنگند و دل‌وجان می‌گذارند به تمنای آن‌که دوباره فاتحان زمین باشند. 

امشب گل چهارم را پسرکی هم‌سن‌وسال من زد. او که با آمدنش ماجرا را برای من عوض کرد و به رویاپردازی‌های ما رنگ بخشید. یادم آورد که هرچیزی را در این جهان که سستی و ناامیدی دربرگرفته و مردم آن را ضعیف پذیرفته‌اند و کنار گذاشته‌اند و مشغول شده‌اند به منفعت خودشان، باید نگاه تازه بخشید. باید اجازه داد نفس دیگری بیاید که خستگی و ناکامی نچشیده تا از نو بیازماید، جهان را تازه کند. شاید او بتواند. شاید من بتوانم. شاید بهتر است سراغ چیزهایی که رهایشان کرده‌ایم برگردیم، دست از ناامید‌کردن هم برداریم و قهرمان تسلیم‌نشدنی لحظه‌های کوچک باشیم.

 

 

خ. آن جمعه با رفقایی که بودند یک همنشینی داشتیم و از کتاب‌ها حرف زدیم. این جمعه، ساعت ۴ بعد از ظهر اگر به وبلاگ من سر بزنید و به تالار گفت‌وگو بیایید، دور هم از فوتبال صحبت می‌کنیم. :) 

۱۲ دانه حرف ۹ قلب

زیر آسمان شهر

 کارگر افغانستانی یک کیسه پر زردآلو گرفته بود دستش و زیر تیغ آفتاب مرداد سلانه‌سلانه می‌رفت تا ته کوچه.

۶ دانه حرف ۹ قلب

دیدار اول


 روح سرگردان تولستوی می‌پرسد:

 در این تابستان با چه کتاب‌هایی همنشین بودید؟

۱۴۸ دانه حرف ۶ قلب

ماه و پلنگ

 

 

ماه و پلنگ، حسین منزوی

 

۶ دانه حرف ۴ قلب

جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر، به تماشاگه پرواز ببر.

 مرا به خانه‌ی قدیمی‌ام ببر. حس‌های قدیمی را در من تازه کن. شاید به یاد بیاورم که بودم و قلبم برای چه می‌تپیده. 

بگو آن شب که نشستیم در پیاده‌رو و درز دلمان را گشودیم و همه چیز را ریختیم روی آسفالت سرد، چه می‌درخشیده در چشم‌های من که خودم را ستاره‌ی مسافری تصور می‌کردم که به جان این خاک آشنا گشته و محبت زیستن در همه ذرات تنش تپیدن گرفته. 

شیره‌ی زندگی را گوارای جان من کن. 

۱ دانه حرف ۱۲ قلب

تفنگ دسته‌نقره‌م را فروختم

 درازنای شب اندوهان را از من بپرس که در کوچه تا سحرگاه رقصیده‌ام و سنگ‌فرش‌های حوصله را به شیون عبث گام‌هایم آغشته‌ام‌. از من بپرس که همپای بادها در شهر و کوه و دشت به دنبال تو گشته‌ام و ساعت کوکی کهنه‌ام را به وقت ساحل ابدیت میزان کرده‌ام. جای پاهای کوچکت را بر ماسه‌ها دیدم. صدا زدم الکساندر... دویدی بالای صخره‌ها. مرا نگاه نکردی.

۵ دانه حرف ۸ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست