یار دبستانی

 

 

 

جشن در آسمان، ناصر کشاورز

 

۹ دانه حرف ۸ قلب

نگاهی به نقش روی آب

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

گفت و شنیدن‌های من و مام‌بزرگ (۲۰)

گوشه‌ی کافه‌ی شلوغی در خیابان انقلاب، همنشین یک دوست قدیمی هستم. تلفنم زنگ می‌خورد. جواب می‌دهم و سعی می‌کنم بین آن همه صدای مختلف، مام‌بزرگ را پیدا کنم. از آن طرف بلندبلند حال و احوال می‌کند و قبل از آن‌که جواب بدهم می‌گوید روزت مبارک. با داد و فریادی که بشنود می‌گویم روز خودت مبارک. می‌خندد و خجالتی جواب می‌دهد من که پیرزنم. هزاربار، هزاربار، هزاربار قربان‌صدقه‌اش می‌روم.

۶ دانه حرف ۱۷ قلب

قصه‌های مام‌بزرگم (۱۹)

 رسیدم خانه و مام‌بزرگ با یک عالمه نان نشسته بود روی مبل و با قیچی تکه‌تکه می‌کردشان برای بسته‌بندی. کنارش روی زمین نشستم و یک‌ تکه‌ی خشکش را کندم و دندان گرفتم. دایی خانه‌ی ما بود. قرار بود شبانه راهی جاده شود برای سفری. توی آشپزخانه بود، پرسید شام می‌خورید؟ مام‌بزرگ گفت فعلا نه، تو بخور که زود راه بیفتی بیچاره نکنی من رو. دایی پرسید من شب تا صبح رانندگی می‌کنم، تو بیچاره می‌شی؟ گفتم مام‌بزرگ تا برسی نمی‌خوابه. گفت من چهل ساله دارم رانندگی می‌کنم، همیشه هم شب می‌رم. گفتم مام‌بزرگ چهل ساله شب‌ها نمی‌خوابه.

۹ دانه حرف ۱۱ قلب

رویای نیمه‌شب تابستان

امید بی‌پایانم، اجابتم کن. 

۱۷ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست