ای لاله‌ی صحرایی، نشکفته چرایی؟


هرگز ز دل امید گل‌آوردنم نرفت

این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست

  _سایه


موسیقی 

۲ دانه حرف ۱۳ قلب

نامه‌ای در صندوقچه‌ی کوچک کنار دریاچه

جو،
تغییردادن بعضی چیزها خیلی سخت است، از شمار سال‌ها فراتر می‌رود و بسیار انسان‌ها برایش تلاش می‌کنند و پیش از آن‌که به آن غروب دلخواه پشت پنجره برسند (آن روز خرمی که همه‌چیز در جای خود قرار گرفته،) عمرشان به سر می‌رسد. از آن بار نخست که لوییزا از تو نوشت خیلی چیزها عوض شده اما رنج‌ها نه. فقط شکل دیگری گرفته‌اند. لباس دنیای جدید پوشیده‌اند و برای همین هروقتی کسی برگشته و متن لوییزا را در اثری، تازه کرده، کسانی بوده‌اند که دیده‌اند و خودشان را در تو، جو، حس کرده‌اند. اما من هیچ‌وقت گمان نکردم که هیچ‌یک از آن‌ها واقعا تو را فهمیده باشند. تا دیروز، مگر در این آخری. جو، تو در حرکات آن دختر زنده بودی. در اشارات چشم‌هایش، قدم‌هایش، غمش، خوشحالی‌اش. و من در تو نفس می‌کشیدم، می‌دویدم، می‌نوشتم. پیش چشمم می‌دیدم خودم را که تعریف می‌شوم. 
 جو، این نامه را نوشته‌ام برای آن لحظه‌های اتاق زیر شیروانی، کنار مارمی. که من می‌فهمم وقتی می‌لرزی و می‌خواهی مستقل باشی. وقتی آدم‌های زیادی را دوست داری ولی نمی‌خواهی در اسارت میل و آرزوهای آن‌ها باشی. نمی‌خواهی وقتی نمی‌خواهی پیرو آن‌چه مرسوم است، غیر از خودت بشوی. این‌که استانبولی درست کنی چون ذهنت را خالی می‌کند، نه این‌که استانبولی وظیفه‌ی هرروزه‌ی تو باشد، نه این‌که از تو بخواهند از پای کتابت بلند شوی و استانبولی درست‌کردن یاد بگیری. لب پایینی‌ام می‌لرزد با تو وقتی می‌گویی می‌خواهی با تمام چیزهایی که از دستت برمی‌آید دیده شوی. تو فقط یک مادر نیستی، تو زن کسی نیستی، تو خانم خانه نیستی، تو یک انسانی و همه‌ی دنیا برای توست که زندگی کنی. تو هم می‌توانی عالم باشی، تو هم اگر بخواهی می‌توانی همه‌ی زندگی‌ات را صرف دانش‌اندوختن کنی. تو هم می‌توانی خانواده بسازی و برای پیشرفت خانواده‌ات تلاش کنی و برای خواسته‌هایش سرمایه بیاوری. 
روزها با کتاب‌هایت گوشه‌ی اتاق‌ ماندن، افسردگی نیست. همراهی‌نکردن در غیبت و حرف‌های خاله‌زنکی خجالت و گوشه‌گیری نیست. بی‌هدف سر کلاس حرف‌نپراندن معنایش تلاش‌نکردن و درس‌نخواندن نیست. این‌که نمی‌خواهی فشارهای بیرون به تو بگویند چه‌طور باشی و چه‌کار کنی، این‌که برای انجام هرچیزی در جهان راه مخصوص خودت را داری می‌فهمم و وقتی که جان می‌کنی خودت باشی و خودت را حفظ کنی، می‌فهمم وقتی می‌گویی خیلی تنهایی. و مرا می‌فهمی وقتی خیلی تنهاام. 
تنهاماندن انتخاب ما نبوده است اما اگر ایستادن پای اصول معنی‌اش این است که دیگران ما را رها می‌کنند، جو مارچ ما از مرزهایمان عقب نمی‌کشیم. 
خوشبخت بوده‌ایم که مارمی و مادر من را داشته‌ایم. مادرم یک قهرمان است.

به مگ و تدی سلام برسان.
دوست‌دارت: خورشید 


خ. بازی وبلاگی  
علیرضا و سید مهدی اگر خواستند، بنویسند. 
۱۲ دانه حرف ۱۰ قلب

امشب سه ستاره به آسمان من برگشت

تاریکی توهم فراموشی‌ست، گنگی و گیجی قرص‌های خواب‌آور. خاطره‌ای محو و کدر در سرگیجه‌ها تکرار می‌شود. پس می‌زنیم، مست می‌کنیم، خاک می‌پاشیم تا از یاد ببریم اما تصویر نیمه‌ای در پس ذهن نشسته و از خاطر نمی‌رود. قلم را روی کاغذ می‌لرزانیم اما کلمه نمی‌شود. می‌خواهیم بگوییمش و بیرون بریزیم اما از زبان الکن ما فقط داد و ضجه‌های لال‌وار بیرون می‌زند. نه فراموشش کرده‌ایم، نه دیگر یادمان می‌آید که چیست. تاریکی ترس ندارد. بی‌قرار نباید بشوی. در تاریکی سایه‌هایی نشسته‌اند، صداهایی از دور که از شنیدنشان فرار می‌کنی. نباید بترسی. من کنار تو می‌مانم. به تاریکی برگرد و بگذار سایه‌ها از خاطرات گنگ و مبهم بگویند. گوش بسپار. به یاد بیاور و بگذار ذره‌های ریز آشنا دست هم را بگیرند و سرجای خودشان برگردند. نور به یاد آوردن است. خودت را در روشنی شناختن تماشا کن. بگذار کمک کنیم به هم تا درست بشود. برگردد، راه خودش را برود. مهم‌ترین چیز دنیا همین است. تو خورشیدی، شب‌ها را به طلوع برسان. 

۵ دانه حرف ۱۱ قلب

سقوط

تسلیم می‌شوم. دیوارهای اتاق تنگ‌تر می‌شوند. حلقم بسته می‌شود. به گور می‌روم. 

۱۵ قلب

هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

آن دل قیرگون شب‌زده

Imagine dragons_ Demon

ترجمه

۲ دانه حرف ۵ قلب

شورای الروند

روح سرگردان تولستوی، بی‌اعتنا پیپش را می‌کشد. هرچه چشم و ابرو می‌آییم که ناسلامتی پیر خردمندی شما، بیا پندی ده؛ نگاهش را دوخته به افق‌های دور از چشم ما. به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج. 

شما بگویید: 

در روزهای سخت چه‌طور ذهن و روانمان را مستحکم نگه داریم؟


۸۲ دانه حرف ۸ قلب

اطلاعیه

خیلی زمان است که با هم گپ‌وگفتی نداشتیم. مسئله‌ی این روزهای من این است که در دل روزهای سخت چه‌طور روانم را مستحکم نگه دارم. فردا ساعت ۴ بعد از ظهر، در تالار گفت‌وگو (که به نوار بالای وبلاگ اضافه می‌شود،) با هم درباره‌اش صحبت می‌کنیم. اگر خواستید، فردا ساعت ۴ به پنجره سر بزنید.
۱۲ قلب

قصه‌ی بی‌تمام حسرت‌ها (۲۳)

خواهر بزرگه‌ی مام‌بزرگ فوت کرده. غصه‌دار و بی‌تاب نشسته اشک می‌ریزه و تلفن‌های مکرر سعی می‌کنند تسلی باشند. کسی تعریف می‌کنه دیشب خواب خاله رو دیده. خوش‌حال نشسته بوده توی مسجدی. ازش پرسیده خاله چی شده انقدر خوش‌حالی؟ گفته بعد چهل‌سال دارم پسرم رو دوماد می‌کنم. مام‌بزرگ با بغض می‌گه بعد چهل سال بلاخره رفت پیش مهدی. همه ریزریز اشک می‌ریزیم. نمی‌دونم برای خاله‌ست یا برای پیکر بازنگشته‌ی مهدی، برای این همه‌سال دوری و سالیان هجران در پیش...


بابانوشت: «یک‌زمان‌هایی هم بود که مردم به پسرخاله‌هاشان کتاب عیدی می‌دادند و پسرخاله‌ها هم در کمال صفا و سادگی مکتوب می‌کردند که کتاب نمی‌خوانند و بعد می‌رفتند و شهید می‌شدند.»

۷ دانه حرف ۱۵ قلب

او می‌رود دامن‌کشان

من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان

کز دل نشانم می‌رود... 

۱۶ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست