دیو شهر شب بیداره امشب

در دورترین جای دنیا به تو ایستاده‌ام. گم شده‌ام مرتضا. به دیدارم بیا. در من نوری بیفروز. چشم‌بسته، دست‌بسته، ناشنیده‌ام. نمی‌بینمم مرتضا. به دادم برس. نور از کدام طرف می‌تابد؟ من ایستاده‌ام پشت به نور یا دست جفاکاری پیش روی آفتاب پرده کشیده؟ همه‌جا تاریک است مرتضا. چگونه می‌بینی؟ 

۹ دانه حرف ۱۴ قلب

خوشا غم تو که با ما کنار می‌آید

می‌دوم میان زندگی. در سراشیبی خیابان دانشکده با کوله‌ی سنگین و کتاب‌های بغلم راه نمی‌روم، می‌دوم. قبل از آن‌که خورشید طلوع کند. آن کتاب‌خانه و راهرو و کلاس‌ها خانه‌ی من شده است. خانه‌ی امنی که آدم‌هایش را دوست دارم یا کاری به کارشان ندارم. خانه‌ای که کمکم می‌کند خوب باشم و هیچ‌وقت اذیتم نکرده و نمی‌کند. خوش‌حال می‌شوم. صدای خنده‌ام می‌پیچد. چیزهایی که می‌خوانم را بلندبلند تعریف می‌کنم. معلم‌هایم نام کوچک مرا به خاطر سپرده‌اند. به دوراهی‌های کوچک می‌رسم، مسئله‌ها را حل می‌کنم. در اتاق راحت نمازخانه ذکر می‌گویم و منتظر اذان می‌مانم. 

عصرها خسته‌ی خسته‌ام، همان دم است که روی پل‌هوایی گیشا خوابم ببرد. به زور حواسم را بیدار نگه می‌دارم و تا رسیدن، در مترو چند صفحه‌ای کتاب می‌خوانم. پیمودن یک چهارراه تا خانه مثل راه‌رفتن در خواب است، تصاویر و صداها، صدای موتور، رایحه‌ی گل‌فروشی، حرکت نرم دست آدم‌های جلوی میوه‌فروشی در جداکردن گوجه‌های رسیده، دودها و بوهای مخلوط گریخته از قهوه‌خانه‌ی دم‌کرده، درخت‌های قدیمی شاخه خم‌کرده و رسیدن به ورودی آشنای خانه. 

همه‌چیز خوب است و من روز را که تا به این‌جا می‌شمارم، به سلامت همه‌چیز را از سرگذرانده. وقتی شب به این‌جا می‌رسد، کتاب‌هایم را می‌بندم و کنار می‌گذارم، از بالا‌وپایین‌کردن لیست‌های موسیقی‌ دست می‌کشم و عینکم را برمی‌دارم می‌گذارمش روی سطحی که دستم در تاریکی لمس می‌کند، وقتی ذهن خسته‌ام در قفسه‌هایش می‌گردد به دنبال چیزهایی که مرا آرام می‌کرده، غم تو سر می‌رسد. نه ناگهان، انگار مدتی همین‌جا نشسته بوده و من حالا متوجهش شده‌ام. ذهنم خیالش راحت می‌شود که مرا آرام کرده و به خواب می‌رود. من می‌مانم در سکوت با خاطر تو. بی زره جنگی، زخم‌های روح عریانم پیش چشم نمایان است و من از تو پنهان نمی‌شوم. می‌گذارم در سکوت بنشینی کنارم و آن‌وقت آرام‌آرام از تو می‌خوانم و برای تو می‌گویم که به چه حال و روزی گرفتار شده‌ام. و غم از آن گوشه که بود پیش چشم می‌آید، سلام می‌کند و می‌رود در نفس‌هایم، می‌نشیند روی ریه‌ها. اما غمت آرام است. به یادم می‌آورد حرف‌های نزدنی را، آن راز نگفتنی را میان من و تو. خسته می‌شوم، چشم‌هایم را هم می‌گذارم. شب‌ها خواب پیاده‌روی ولیعصر را می‌بینم. 

۳ دانه حرف ۹ قلب

تلواسه

 


عبدالمهدی نوری

۱ دانه حرف ۷ قلب

صعب‌روزی، بوالعجب‌کاری، پریشان‌عالمی

دیر زمانی‌ است که تو را تماشا نکرده‌ام. فراموشی، بزرگترین رهاورد دنیای جدید است. لحظه‌ای هستی و به چشم برهم‌زدنی پاک می‌شوی. چنان که انگار هرگز نبوده‌ای.
حال تو کجایی که در پس قرن‌ها، میان سیل هرروزه‌ی خبرها که نفس‌گاهم را بسته و جانم را آرام‌آرام می‌گیرد، از زیر گل و لای مصیبت‌ها، صدای تو را نمی‌شنوم؟دستت را کجا رها کرده‌ام کودک رنج‌دیده‌ی خواب‌های من؟
چه دشوار می‌شود ایستادن در هیاهوی خمپاره‌ها.  در خواب‌هایم دستت را گرفتم و دویدم از میان موشک‌ و نارنجک به دنبال پناهی، آغوش دیواری، تا در بغلم از خون و خمپاره حفظت کنم. اما به کدام دیوار تکیه کنم که نریزد؟ برای ما چه مانده از وطن و امید و اعتقاد؟
آه ای وطن که چه ناقابل است جان فرزندانت برای تو. مثل پوشالی که باد هرگز نامش را نمی‌پرسد. خاک خون را به خود می‌کشد، به خیالش جان خود را تازه کرده؛ اما خون نفرینی، خون قربانی بی‌گناه دشت‌ها را، لاله‌ها را، خاطره‌ی سرو و شکوفه را می‌خشکاند. و کویر، تنها خانه‌ی خار و گبن و کلپاسه است. زاینده‌رود در کویر می‌خشکد. خرمی در کویر جای ندارد.‌ برای سربرآوردن جوانه باید آفتاب امید بتابد اما آسمان گرفته‌ی ما نه نعمت‌بخش باران است، نه مجال‌ده تابش امید.
 استواربودن چه سخت است. ایستادن، پای اعتقاد می‌خواهد و ما جانباز اعتقاداتمان‌ایم در معرکه‌ی جنگ خودی. (و آنکه پشت میز گیره‌ی روسری‌اش را سفت می‌کند و ریشه‌ی ایمان مرا نشانه می‌رود، کلپاسه‌ی همین کویر توست وطن که به روییدن دوباره‌ی سنبل و نسترن راضی نیست و خواهان کشتار جمعی بنفشه‌هاست. نمی‌بیند که پرستوها می‌گریزند. نمی‌داند چلچله در کویر بدحال می‌شود.)
 باید غصه‌های فروخورده را کنار بزنم و در خرابه‌ها تو را جست‌وجو کنم.  باید از میان هجمه‌های هرجاییِ چه نباید بودن و چه باید، خودم را پیدا کنم. اما همه‌جا دیوار، دیوار، دیوار...
به هرسو که جاری می‌شوم، سدی از پیش ایستاده. حرکت را که آرزو می‌کنم، بندها به دست و پایم می‌خزند. چرا انقدر تنها مانده‌ام؟ از درک‌شدن، از گفت‌وگو و شنیده‌شدن. به هر آشنایی که سلام می‌کنم، مرا عقب می‌راند، گوش‌هایش را می‌گیرد، می‌خواهد ساکتم کند. قلم دست مرا پس می‌زند. در دانشگاه و در کارهایم بسیار تلاش می‌کنم اما مجال رشد و بروز ندارم. می‌گویند شاکر همین که هست باشم، بیشتر نخواهم، پیش‌تر نیایم، انتظاری نداشته باشم، ساکت شوم، عقب بروم، صدایم در نیاید.
همه‌ی اجزای دنیا، هر که دارم، هر راهی که به زندگی‌ام باز کرده‌ام، مرا از هر طرف پس می‌زنند تا حصار اتاق تنگ و تاریکم. لبخند می‌زنند و با مهربانی می‌گویند در اتاق خودم می‌توانم هر کاری دلم بخواهد بکنم، آزاد آزاد، تا زمانی که طرف کس دیگری نروم، از جهان بیرون چیزی نخواهم. من زیستن در زندان را بلد نیستم.
ایمان به خوبی را زنده نگه‌داشتن سخت است وقتی در آینه نگاه می‌کنی و کم‌کم از یادت می‌رود که بودی و چه آرزوهایی داشتی و خیال یک روز زیبا در ذهنت چه نقشی بود. مرا می‌ترساند اینکه روزی به یاد نیاورم چه‌طور دوست می‌داشتم، چه‌طور با دل‎لرزه‌ای کوچک اما غرق در آرامش با دست‌ها گفت‌وگو می‌کردم. می‌ترسم از دست بدهم خاطره‌ی لحظه‌هایی را که به مهمانی تابستان و آفتاب و باغچه می‌رفتم. می‌ترسم فراموش کنم خیالات کودکی‌ام را از درختان آلوچه. می‌ترسم دیگر آنی نباشم که به تماشای روح جهان رفته و با آبشار سیاه‌تاش دیده‌بوسی کرده. از این‌که همه تنهاییم می‌ترسم. از این‌که در خیابان همدیگر را ببینیم و نشناسیم می‌ترسم.
به تضرع دعا می‌کنم. بی‌اینکه کلمه‌ای بگویم یا بنشینم پای سجاده‌ام. خدای من دیگر تماشایم نمی‌کند. خدای من که عقوبت همه‌ی کوتاهی‌هایم را یک‌جا به سرم آورده. خدای من که می‌داند مثل یک بچه بی‌پناه و مثل یک پیرزن شکسته بیمارم. اما ته قلبم، شب‌ها که آرام آرام می‌نویسم و گریه می‌کنم نامش را صدا می‌زنم بی‌اینکه چیزی بخواهم.
کلمات از من می‌گریزند. دستور زبان دیگر دوستم ندارد. نوشته‌هایم یک توده‌ی آشفته‌ی بی‌شکل‌اند که دیگر محبتم را برنمی‌انگیزند. اما این تنها کاری‌ است که می‌توانم بکنم.
خودم را مجبور کرده‌ام که جملات را سر هم کنم و پاراگراف‌ها را به آخر برسانم. چون هر کار دیگری شروع کردم یکی آمد و راهم را بست. حداقل این‌جا می‌توانم چیزی را خودم تمام کنم.
روزهایی سخت است، روزهایی تمام‌نشدنی. نمی‌دانم فردا چه به سرم می‌آید. نمی‌دانم تا یک ساعت دیگر چه می‌گذرد. زمانم را پر می‌کنم با آت و آشغال، فیلم و کتاب و موسیقی، شعر، پادکست، جاده. دیگر نمی‌توانم در تهران نفس بکشم و در خیابان‌های شهرهای دیگر می‌دوم. انگار می‌خواهم چیزی را پشت سر بگذارم که راه فراری از آن نیست. تا ابد بیخ گلویم چسبیده. تا ابد در بندام.

۶ دانه حرف ۹ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست