شب یلدای ۹۷

۲ دانه حرف ۱۲ قلب

قصه‌های من و مام‌بزرگم (۱۴)

مام‌بزرگ شب‌ها قبل از خواب یک دعایی می‌خواند. وقتی که مسواک زده‌ام، کاغذ و کتاب‌های پخش و پلا روی تختم را منتقل کرده‌ام روی میز تحریر و صندلی‌اش و آرام گرفته‌ام زیر لحاف گلدار بنفش که مام‌بزرگ مخصوص زمستانم آماده کرده و فریاد زده‌ام"شب به خیر مامان" که اگر از صدای بلند تلویزیون تشخیصش بدهد، جواب می‌‌دهد و سفارش می‌کند صبح بدون صبحانه نروم و تلویزیون را خاموش می‌کند، بافتنی‌اش را می‌گذارد کنار، یک‌کم در آشپزخانه تق و توق می‌کند، چراغ راهرو را می‌کشد و کمی بعد، خانه هم تاریک می‌شود. چشم‌هایم را می‌‌بندم و گوش می‌دهم به زمزمه‌ی ذکر مام‌بزرگ که أشهد أن لا اله الا الله دارد. پیش از آن‌که خیالی به خاطرم برسد، به خواب می‌روم. 

 امشب مام‌بزرگ خانه نیست. با لحافم خوابیده‌ام سر جای او که بوی یقه‌ی لباسش را می‌دهد. خانه خیلی خالی و پر از تنهایی است. ساعت پنج صبح باید بیدار شوم. خوابم نمی‌برد. پر از بی‌قراری‌ام. 



۴ دانه حرف ۱۳ قلب

جهان با عینک رمان


بابا لنگ دراز عزیز،

چک مقرری ماهانه دریافت شد. از شما خیلی ممنونم. اولین کاری که باید با آن می‌کردم، خریدن کاموای پشمی سبز بود برای بافتن شال‌گردنی که مثلا قرار است مادربزرگم برایم بفرستد. او پیرزنی جدی و سخت‌گیر است که همیشه نگران است من سرما بخورم. اسمش لوییزا است، آن را از روی اسم نویسنده‌ی زنان کوچک انتخاب کرده‌ام. از او خواسته‌ بودم شال‌گردنم آبی باشد اما او فکر می‌کند آبی مرا رنگ‌پریده و بیمار نشان می‌دهد. رنگ زرد هم مناسب دختری به نام سیلویا است که موهای قهوه‌ای روشن، قد بلند و کمری باریک دارد، نه من. سبز، رنگ جودی ریزه میزه‌ی پر جنب و جوش است که در سرمای سخت زمستان به یک جوانه‌ی کوچک امید می‌ماند. 

اما بابا، نمی‌دانید که چه شد. وقتی برای خرید به سمت مرکز شهر می‌رفتم، حراجی کتاب‌های دست دوم را دیدم که دخترهای فارغ التحصیل راه انداخته بودند. بابا، امیدوارم تصور نکنید دختر بی‌فکر و ولخرجی هستم. شما هم اگر خوب به این مسئله فکر کنید که در دنیا چه‌قدر چیز برای دانستن هست، درک می‌کنید که چه‌طور تا آخرین سکه‌ام را کتاب خریدم. ماجراهای تام سایر از مارک تواین، غرور و تعصب جین آستن، بلندی‌های بادگیر، نمایش‌نامه‌هایی از ایبسن و شعرهای اسکار وایلد، والت ویتمن و امیلی دیکنسون. شما تا به حال از امیلی دیکنسون خوانده‌اید؟ بابا، اگر یکی از شعرهای او را خوانده بودید، شما هم تمام پول‌هایتان را خرج کتابش می‌کردید. شاید هم به خاطر همین چیزهاست که آقای گریگز را استخدام کرده‌اید. کار خوبی کردید، چون در غیر این صورت، دیگر ماشین نداشتید. مثل من که پول اتوبوس هم نداشتم و در سرما ایستاده بودم با ده جلد کتاب سنگین و فکر می‌کردم مادربزرگم شاید ماه بعد شال‌گردنم را بفرستد. به هرحال، پیری است و فراموشی!

نگران نباشید بابا. همان موقع جیمی مک‌براید را دیدم. او داشت برای دیدن سالی به خوابگاه می‌رفت. گفت مرا هم می‌برد و کمکم کرد وسایلم را در ماشین جا بدهم. مک‌برایدها واقعا آدم‌های مهربانی هستند. وقتی رسیدیم، سالی از من و جولیا دعوت کرد برای عصرانه همراهشان باشیم و ما در راه کافه تریا، دانشکده را به جیمی نشان دادیم.

 حالا دیگر هوا سرد شده و با این‌که خیلی کم باران می‌بارد، بیشتر وقت‌ها آسمان ابری و دلگیر است. درخت‌ها هنوز برگ می‌ریزند و ما هر روز با صدای جارو کشیدن برگ‌های خشک بیدار می‌شویم. اوایل صبح، وقتی هنوز آفتاب درنیامده، هوا سوز دارد. ما یقه‌ی پالتویمان را بالا می‌دهیم و می‌دویم تا کافه تریا، یک لیوان قهوه می‌گیریم و می‌رویم به کتاب‌خانه. امتحانات نزدیک است و جولیا حسابی درس می‌خواند. او می‌خواهد امسال هم شاگرد اول بشود. بابا، قول می‌دهم درس‌هایم را خوب بخوانم. حالا که شما محبت و لطفتان را نصیب من کرده‌اید، نمی‌خواهم ناامیدتان کنم.  

آفتاب از پنجره‌ی کتاب‌خانه افتاده روی میز و جزوه‌ی دستور زبانم و سالی از آن طرف سالن علامت می‌دهد که برویم برای نهار. 



                                                                                              دوستتان دارم بابا.

                                                                                             دخترک کوچک شما 

                                                                                                     جودی



پ.ن. می‌توانم امیدوار باشم که در تعطیلات شما را در مزرعه‌ی لاکویلو ببینم؟ 






خ. به دعوت غمی، با دعوت از فافا، عارفه، محمدعلی و هرکه دلش به نوشتن است.

۸ دانه حرف ۹ قلب

چه‌طور شد؟ تموم شد؟ کجا رفت؟

بعضی‌ها رفتند. بعضی‌ها دیگران را هم بردند. بعضی‌ها تلف شدند. بعضی‌ها جان سپردند. بعضی‌ها را قربانی کردند. بعضی‌ها را کشان‌کشان بردند. بعضی‌ها خودشان را فدا کردند. بعضی‌ها مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح دادند. سر بعضی‌ها رفت بالای دار. بعضی‌ها زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌گیرند. بعضی جان دادند. بعضی جان کندند. بعضی برگشتند. بعضی‌ها را گرفتند. ابوالفضل زرویی نصرآباد را از ما پس‌گرفتند. 

۳ دانه حرف ۹ قلب

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز

چه شد پس؟ به نفس‌نفس افتادی. پاکشان می‌روی، شانه افتاده، سر در گریبان. دماغت به خاک می‌مالد. جواب سلام نمی‌دهی. اخم‌هایت را کشیده‌ای توی هم و دست‌هایت را مشت کرده‌ای توی جیب، سرت را انداخته‌ای پایین و می‌روی. به کجا‌؟ هیچ کجا. مدام می‌روی و می‌آیی این کوچه را. راه نمی‌برد دختر، حاصل ندارد. دست بکش از گز کردن سنگ‌فرش‌ها.

 می‌دانم سخت بوده. می‌دانم دلت نازک بوده، شکسته. می‌دانم خود غلط بود آن‌چه می‌پنداشتی. می‌دانم تلاش کردیم و نشده. تمام روز و شب‌ها را، تک‌تک لحظه‌ها را یادم هست. تو که پشیمان نیستی از گذراندنش، هستی؟ راستی خورشید، مگر ما نمی‌دانستیم سخت است؟ مگر تک‌تک لحظه‌هایی که راه باز می‌کردیم، این احتمال توی سرمان زنگ نمی‌زد که "شاید نشود، شاید نشود..." با این همه، مگر عاشق تک‌تک لحظه‌هایی که گذرانده‌ای نیستی؟ چه شد پس؟ چرا دیگر شب‌بیداری‌هایمان به مناجات صبح نمی‌شود؟ قول و قرارهای سر سجاده به کجا رسید؟ از کی دیگر به جای نمازخانه‌ی دوست‌داشتنی دانشکده، کلاس خالی سرد طبقه‌ی چهارم پناهگاه‌مان شد؟ ما که یک‌دل شده بودیم. ما که می‌خواستیم از صبر، توشه‌ی تقوا بیندوزیم. چه شد که به جای دعا خواستیم با "سرگرم شدن" سختی را بگذرانیم؟ ما که دلمان صاف بود، نگاهمان به دست‌های آسمان. کجا رفت زمزمه‌های بیگاه در دل مشغولیت‌های روزانه. می‌گفتیم سلمنا یا لطیف، راضی شدیم به آن‌چه تو می‌خواهی. آیا فکر کردیم کافی است که بگوییم ایمان آوردیم و آزموده نمی‌شویم؟ 

 حالا رو گرفتنت از دنیا و قهری شدنت چیست؟ چه می‌خواهی بگویی؟ "دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت، پروردگارا، ما دیگر قبولت نداریم. من بعد رضایتت را بر پایه‌ی خواسته‌های ما قرار بده." بی‌انصاف شدی خورشید؟

 تو حق داری تا همیشه خودت را لوس کنی. می‌توانی تا ابد از دنیا رو بگیری. اما حیف نیست؟ سر بالا کن. دنبالش بگرد. این کوچه اگر بن‌بست است، در آن گیر نکن. به راه‌های دیگر سرک بکش. زندگی باز معنا و امید می‌زاید و باز می‌میراند. متوقف نشو. جاری باش. باز اعتماد کن. باز دل ببند به احتمال کوچکی که توی سرمان صدا می‌کند "شاید بشود، شاید بشود،..."

 

خ. 

 

 

 

 

 

 
۸ دانه حرف ۱۰ قلب

از روزانه‌ها

این روزها را دوست ندارم. ذهنم مشغول است. فکر می‌کردم به این‌جای زمان که برسم کارهای زیادی برای انجام دادن دارم. ایده‌های بسیاری توی سرم چرخ می‌زنند، طرح‌های مختلفی برای مطالعه ریخته‌ام، قرار گذاشته‌ام به سلامتی‌ام فکر کنم، اما دست و دلم به هیچ کدام‌شان نمی‌رود. روزها سخت تلاش می‌کنم و به خانه که می‌رسم مستقیم به رخت‌خواب می‌روم. فکر می‌کنم مشغولیت‌هایم را دوست دارم؟ دارم ولی از طرف دیگر، چیزهایی هست که خودم را نسبت به آن‌ها موظف می‌دانستم و حالا نمی‌توانم برای‌شان زمان و انرژی بگذارم. مثلا صحبت کردن با دوستان، آن‌طور که همیشه کنارشان بوده‌ام، مفصل و سر حوصله و مشکل‌گشا. مثلا رفتن به دنبال نوشتن برای کودکان. حالا که امکانش هست نمی‌دانم چرا نمی‌توانم در زندگی‌ام جای‌شان بدهم. با خودم قرار گذاشته بودم به کسانی که دل‌شان می‌خواهد در نوشتن بهتر باشند، کمک کنم. می‌خواستم از هنر صحبت کنم. در این وبلاگ، دریچه‌های دیگری باز کنم. حالا وبلاگ‌هایتان را می‌خوانم، نکته‌ها هست بسی ولی توانی برای حرف زدن کجاست؟ 



خ. از این‌که گاهی اوقات کامنت‌ها را می‌بندم، نمی‌خواهم عذرخواهی کنم. گاهی مواجهه‌های یک طرفه بهتر است، هم برای متن، هم برای ما.  اما می‌خواستم چیزی بگویم. من می‌دانم که آن بیرون چه خبر است. می‌دانم که این روزها همه گرفتاری دارند و غصه دارند و دل‌خوشی‌ها کمتر شده. معتقد نیستم که به این خاطر نباید از ناراحتی‌ها نوشت، اما این‌که شما می‌خوانید، با این همه هنوز این‌جا را می‌خوانید و به من اعتماد می‌کنید و به من محبت دارید، باعث می‌شود توی چشم‌های من اشک جمع بشود. عمیقا از ته دل سپاس‌گزار هستم.

۳ دانه حرف ۱۴ قلب

پسرخوانده‌ی فاینمن


 قابل نیستم برای این‌که حرف بزنم از چگونه بودن یک آدم. معمولا هم از این کارها نمی‌کنم. حالا می‌خواهم بکنم. از دست ندهید وبلاگ این پسرک فیزیکدان را که صفای وجود مهربانش در تمام کلماتی که می‌نویسد هویداست. من فکر کرده‌ام. فراتر است از مهارت‌های خوب نوشتن، این‌که تمام پست‌هایش زیباست و شوق را در دل آدم زنده می‌کند. امیدوارم با فیزیک به جاهای خوبی برسد و راستش از الان دلم را برای نوشتن زندگی‌نامه‌اش صابون زده‌ام. :دی


 Daily Me



۴ دانه حرف ۱۰ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست