خونه‌ی بهار کدوم وره؟

خیلی خسته‌ام. که نمی‌دانم چه‌قدر باید از خسته بودن بنویسم که ذره‌ای‌ش از جانم بیرون برود. که حتی نوشتن هم خسته‌ام می‌کند و فکر کردن به نوشتن. این را بگیر و ببر در همه‌ی انواع ارتباط‌های بیرونی. کلامی، چشمی، لمسی، هرچه. نمی‌توانم دیگر کسی را اطرافم تحمل کنم. کلمه‌ای یا صدایی را. و ارتباط درونی، که ممکن است بپرسی مگر داریم؟ داریم، دعا. و من از دعا کردن خسته‌ام.


۱۶ قلب

گوشه‌ی دفتر مشق خورشید (۵)




خ. دیروز عصر، سر کلاس متوجه شدم که به طرز عجیبی شعف‌انگیز است برایم که بخوانند "شاه شمشادقدان..." و اجازه بدهند ادامه‌اش را بخوانم.

۱۰ دانه حرف ۱۰ قلب

زمزمه‌های عصر جمعه (عارفه می‌گوید شماره‌‌ی ۴)


▪️این سپیدار کهنسالی که هیچ از

قیل و قال ما نمی‌آسود

این حیاطِ مدرسه

این کبوترهای معصومی که ما روزی به آن‌ها دانه می‌دادیم

این همان کوچه

همان بن‌بست

این همان خانه همان درگاه

این همان ایوان همان در... آه!


از بیابان‌های خشک و تشنه از هر سوی صد فرسنگ

در غروبی ارغوانی رنگ

با نشانی‌های گنگ و دور

آمدم تا هفت سال از سر گذشتم را

بشنوم شاید

از اشارت‌های یک در

از نگاه ساکت یک پنجره یک شیشه یک دیوار

در حرم در کوچه در بازار

آمدم خود را مگر پیدا کنم


کیف زرد کوچکی بر پشت

نیزه‌ای از آن قلم‌های نیی در مشت

گوش‌ها از سوزِ سرما سُرخ

رهگذر بر سنگفرشِ راه ناهموار

آمدم شاید ناگهان در پیچ یک کوچه

چشم در چشمان مادر واکنم

های‌هایِ اشتیاق سالها را

سردَهیم

وآنچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده‌ایم

سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم

هیچ

در میان ازدحام زائران

پای تا سر گوش

شاید از او ناله‌ای در گیر و دار این همه فریاد 

مانند باشد در فضا

هرچند نامفهوم

در رواقِ سرد و ساکت

می‌دویدم در نگاه صد هزار

آیینهٔ کوچک

شاید از سیمایِ او در بازتابِ جاودان این همه تصویر

مانده باشد سایه‌ای

هر چند نامعلوم

هیچ

هیچ غیر از بغض تاریک ضریح

هیچ غیر از شمع‌ها و قصه برپر زدن در اشک

هیچ غیر از بهت محراب آه

هیچ غیر از انتظار کفش کن

باز می‌گشتم

زخم کاری خورده‌ای تا

جاودان دلتنگ

ز بیابان‌های خشک و تشنه صد فرسنگ صد فرسنگ

پیش چشمم گردبادی خاک صحرا را

چون دل من از زمین می کند و می‌پیچاند و تا اوج فضا می‌برد

خود نمی‌دانم

موجی از نفرین این بیچاره آدم بود

و در چشمان کور آسمان می‌ریخت

یا که باد رهگذر سوغات انسان را به درگاه

خدا می‌برد

خاک خواهی شد

از رخِ آیینه‌ها هم پاک خواهی شد

چون غباری گیج گم سرگشته در افلاک خواهی شد.



فریدون مشیری

از دفتر بهاران را باور کن


خ. شفیعی کدکنی می‌گوید مشیری این شعر را در تصویرِ یادِ کودکی‌های خویش در مشهد سروده است و به جستجوی اجزای تصویر مادرِ خویش است که در آینه‌های کوچک و بیکران سقف حرم حضرت رضا تجزیه شده و او پس از پنجاه سال و بیشتر به جست و جوی آن ذرّه‌هاست. 

خ. در کانال تلگرام shafiei_kadkani خوانده‌ام.

خ. دلم برای شیخ بهایی و گوشه‌ی امن گوهرشاد، بسیار تنگ و کوچک شده. 


۶ دانه حرف ۷ قلب

من مام‌بزرگ را دارم (۱۳)

 به خانه آمدم، شانه‌ام می‌لرزید. خیلی شب بود و من بسیار خسته بودم از تکاپوی هر لحظه‌ای و کلنجار مداوم با خودم. پیش از طلوع بیرون زده بودم و برای تنم هم دیگر نایی نمانده بود. کلید انداختم. هوای گرم پناهم داد. آمدم داخل، دیدم مام‌بزرگ بخاری را راه انداخته. دیشبش با بافتنی و چندتا پتو خوابیده بودم. آهی کشیدم از خوشی. سلام کردم. خسته نباشیدی گفت. روزی قوت من از همین خوش‌آمدگویی‌های وقت رسیدن مام‌بزرگ است. دوست دارم وقتی می‌رسم خانه، کسی با من صحبت کند. دوستش دارم وقتی حواسش به من هست، می‌پرسید: یک جوری مریضی انگار، یا شاید کارت زیاده. می‌گفتم: خوبم. آن شب رمقی برایم نمانده بود. کوله‌ام را کناری انداختم و با مقنعه روی زمین خوابیدم. قبل از آن‌که چشم‌هایم بسته شود پرسید: دوست داری کتلت درست کنم برای فردات؟ جویده جویده گفتم عاشقشم. 

در خواب و بیداری بودم، نمی‌دانم چه قدر گذشته بود. صداهای غریبه شنیدم. صدای خانه وقتی فقط خودمان دوتا نیستیم و مهمان هست. تن به بیدار شدن ندادم. 

نیمه شب بود. هول، پریدم از خواب. خانه ساکت بود، امن و لذت‌بخش مثل وقتی فقط خودمان دوتا هستیم. از لای در مام‌بزرگ را دیدم که نشسته بود روی کاناپه‌اش کنار بخاری، با صدای هولناکی تلویزیون می‌دید و بافتنی آبی راه‌راهی می‌بافت که جوراب یک پسربچه‌ی چهارماهه بود. نیم‌خیز شدم. ترسیده و بی‌پناه، بلندتر از صدای تلویزیون داد زدم: مام‌بزرگ، کتلت داریم هنوز؟ لبخند آرام‌بخشی زد وگفت: فکر کردی می‌خوریم و برای تو نگه نمی‌دارم؟ 



فردایش با خودم بردم، کنار این‌ها خوردیم‌شان. این و اون.


۱۵ دانه حرف ۷ قلب

استعینوا بالصبر و الصلاه


 گفت:« وقتی یک دونه رو می‌کاری بابا جان، باید صبر کنی. آبش بشی، آفتابش بشی، صبر کنی.»

۵ دانه حرف ۱۳ قلب

خواب دیدم

همین حالا از خواب بیدار شده‌م. خواب دیدم که برگشته بودم به گذشته. آگاهانه. به خودم گفتم که دیگه نمی‌تونم تحمل کنم این دنیا رو. برگشتم به گذشته. رفتم سر کلاس صمد. صمد بهرنگی. عجیب بود. همراهش شدم. می‌نشستم سر کلاس‌هاش. باهاش صحبت می‌کردم و گوش می‌دادم. یادم رفت چرا اومدم گذشته. پر از شور انقلابی بودم. با خودم می‌گفتم مسیر تاریخ رو عوض می‌کنم این بار. نمی‌گذارم چیزی بشه به مناف، به بهروز. صمد اومد سر کلاس یک بار. خالی بود اتاق. من بودم و یکی دیگه. گفت نقشه‌ی ترور شاه رو داریم. انگار این اتفاق توی تاریخ افتاده بود. می‌خواستم این بار موفقیت‌آمیز باشه. من و یک دختر دیگه رفتیم کاخ سعدآباد. انگار مراسمی بود که کسی رو راه نمی‌دادند. قرار بود بگم به عنوان پرستار اومده‌م. با ماشین رفتیم تا پشت کاخ، تک به تک قرار بود بریم تو. رفتم جلوی در، بلد نبودم از آیفون و دم و دستگاهش استفاده کنم. اون یکی دختره اومد. زنگ زد. گفت پرستار بچه‌ایم. رفتیم داخل. آقایی ایستاده بود. با خوشحالی یک چیزی گفت که از وسطش شنیدم ...  آقای طالقانی پیششونند. 

رفتیم پایین. کنار پله‌ها چندتا زن ایستاده بودند به عنوان نگهبان برای ورود. چیزی نگفتند. از پله‌ها رفتیم پایین، هال کوچکی بود و اون سمت اتاقی که زیاد دیده نمی‌شد. سر برگردوندم از اتاق، دیدم آقای طالقانی بلند شده، عباش رو جمع کرده، داره می‌ره با دو سه نفر دیگه. نفسم بند اومده بود. تماشاش می‌کردم. برگشتم دیدم شاه ایستاده. شکل‌شون دقیقا همون‌طور بود که توی مستندات هست. سلام کردم. با تاخیر یادم افتاد باید طبیعی باشم. تعظیم کردم. بقیه آدم‌ها نکردند. فهمیدم کارم ضایع بوده. متوجه شدم صمد رسیده. چهره‌ش مثل صمد نبود اما من توی خواب می‌دونستم صمده. شاه دعوت‌مون کرد بنشینیم. روی میز چاقو بود سه تا،دسته قرمز و نارنجی و ظرف بزرگ میوه. رفتیم به سمت مبل‌ها   هنگام نشستن من یواشکی یکی از چاقوها رو برداشتم. حال و احوال‌مون رو پرسید. من اشاره کردم به اتاق که زنی با لباس فاخر انگار روی تختی دراز کشیده بود. فقط دامن لباسش پیدا بود. پرسیدم شهبانو حال‌شون مساعد نیست؟ روش رو برگردوند، من از پشت دختر همراهمون،چاقو رو دادم به صمد. گرفت. شاه گفت که مختصری سرگیجه داشته شهبانو. صمد رفت نشست کنار شاه. شروع کرد آرام صحبت کردن. دیدم صدای خرخر میاد و یونیفرم نظامی شاه سرخ رنگ شده. دیدم دست صمد پهلوی شاهه. به دختر زدم گفتم بریم، بدو. نگران صمد نبودم. نگران هیچچی نبودم. فکر می‌کردم کار انجام شد. دختر می‌پرسید صمد چی‌؟ گفتم بعد میاد خودش. می‌دونستم لازم نیست نگرانش باشم. دویدیم و رفتیم از پله‌ها بالا، جلوی زن‌های نگهبان ، مرد... دختره رو ندیدم دیگه. رفتم. رسیدم به خونه‌ای که انگار خونه‌ی مادر صمد بود. خواهراش و مادرش توی حیاط کنار حوض بودند. رفتم توی یک اتاق که فضاش مثل آشپزخونه قدیمی خاله اینا بود ولی اتاق بود. یک اتاق خالی که کفش موکت قهوه‌ای داشت. حالا پر دلهره بودم. تمام اتاق رو قدم‌رو می‌رفتم. منتظر بودم صمد برگرده. می‌دونستم که ترور موفق نبوده. زخم اون قدر بزرگ نبود که بکشه. فکر می‌کردم بلاخره می‌فهمند. فکر می‌کردم چه جوری باید بشه که بعد از بیرون اومدن صمد متوجه بشن‌. می‌دونستم گیر می‌افتیم‌. نگران نبودم. پشیمون هم نبودم. می‌دونستم کار درستی کردیم. ولی بعد به این فکر کردم که من اومده بودم کار رو درست کنم. از پسش برنیومدم. همه چیز همون‌طور موند. باز هم نشد. حالم بد بود. دلهره داشتم. کلافه و عصبی بودم و طول اتاق رو راه می‌رفتم. صمد پرده رو کنار زد و از در اومد تو. صمد بود. محکم بغل کردمش. زبونم بند اومده بود. آویزون گردنش بودم و گریه می‌کردم که خدایا، زنده‌ست. مادر و خواهرش اومدند تو که بپرسند چی شده صمد؟ من رو دیدند از جلوی در برگشتند. بوسیدمش، بغلش کردم، گریه کردم. صمد نگهم داشته بود، اما نمی‌دونست چه خبره. ولی نپرسید. آروم پایین اومدم و عقب رفتم. چهره‌ش خنثی و خالی بود. پرسیدم چی شده؟ گفت دختره لومون داده. گفت رفته به اون نگهبانای زن گفته چی‌کار کردیم. صمد زودتر اومده بود بیرون ولی. دختره گفته صمد هم اگه شرافت داشته باشه می‌ره خودش رو معرفی می‌کنه و تقصیرها رو گردن می‌گیره. گفته مارکسیست‌ها دیگه دارند از خط رد می‌شن. آه نفرت‌باری کشیدیم جفت‌مون. گفت میان پیدام می‌کنند. نشست زمین. مثل آقام که می‌نشست وسط اتاق، تکیه می‌داد به بالش‌های پشت کمرش و پاش رو زاویه‌دار می‌گذاشت. جوراب نداشت، پاش هم شبیه آقا بود، جوانتر. گفت پیدام می‌کنند. حالتش خیلی آسوده و آرام بود. بدون ذره‌ای نگرانی، خستگی یا پشیمونی. انگار طبیعی بوده، انتظارش رو داشته. همیشه می‌دونسته، منتظرش بوده. نشستم کنارش، دو زانو. می‌دونستم باید بهش بگم. می‌لرزیدم. صدام هم وقتی گفتم صمد، باید بگم یه چیزو... نگاه کرد. تمام تنم می‌لرزید. دستش رو گرفتم. آروم گرفت تنم. وقتی می‌گفتم صدام واضح و روشن بود. من از آینده اومدم صمد. خواستم همه‌چی رو درست کنم. اما نشد. هربار که کسی برمی‌گرده اتفاق‌ها یک جور دیگه می‌افته، اما هیچچی عوض نمی‌شه. (انگار هرکی از آینده می‌اومده،باعث می‌شده اتفاقات یک جور دیگه بیفتند ولی نتیجه‌شون تغییر نکنه. مثلا همین که در واقعیت صمد توی ارس غرق شد و از این کارا نکرده بود اصلا‌.) نتونستم هیچ‌کاری کنم صمد. حالا هم باید برگردم، بدون این‌که فایده‌ای داشته باشه. 

آروم بود. مرد نشسته بود با یک زانوی عمود و تکیه به بالش‌های گرد قرمز با روبالشی سفید. نشسته بود که مرگ به سراغش بیاد. تعجب نکرد. نه که معمول باشه براش، اصلا مهم نبود این چیزها. برای من هم مهم نبود. یک چیز بود که ما بهش اهمیت می‌دادیم، مردم اون بیرون. دستش توی دستم بود. نگاه مستقیم و روشن نافذش به چشم‌هام بود. گفت تاریخ مسیر خودش رو می‌ره خورشید. بیدار شدم.

۸ قلب

آهو نمی‌شوی به این جست و خیز گوسفند


 اما اگر راستش را بخواهی، دیگر دلم نمی‌خواهد زندگی کنم.

۲۰ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست