نامه‌ی آخر

خدا حافظ !            

 و اما بعد...                         

 داشتم می‌گفتم، آری من دچار آن گناه نابخشودنی، دچار آن حس قدیمی ؛ اکنون به این‌جا رسیده‌ام: نشسته بر کناره‌ی تغار زندگی، کشک عشق سابیده، با تجاربی ارزنده از این بازی باخته ؛ بازنده. همین منی که ترا بی ترازوی هیچ کیفیتی سنجیده بود و دوستت داشت و دوستت داشت: به اندازه‌ی تمام ستاره‌های توی آسمون؛ اکنون به اینجا رسیده‌ام که... بهتر است "صدایش را در نیاوری".

این نامه شاید اخرین نامه‌ای باشد که برای به رحم اوردن دل سهمگین این روزگار سنگدل می‌نویسم. نامه که هیچ،  تو خود قضاوت کن که "سر کیسه این دل؛ همیشه شل بوده است" و من تا کنون همه چیزم را خرج کرده‌ام ؛ تو خود بهتر میدانی ... اما یک چیز را مطمئنم نمی‌توانی حدس بزنی  و آن این است که : بعد از این ؛ نه " معتاد می شوم" ؛ نه خود را از "برج میلاد" پرت خواهم کرد ؛ و نه چون ستاره سوخته‌ای در کنج عزلت اورانوس فال آرزوهای تباه شده‌ام را خواهم گرفت ...و حتی ... ومن اگر حتی بروم "سراغ نفر بعدی" ؛ و یا بروم سراغ "اتحادیه تاکسیرانی" و یا حتی بروم سراغ "اعظم خانم چرخ گوشتی" فقط و فقط "با خاطراتت زندگی خواهم کرد"            

  قربانت، داود




خ. نوشته، تکمله‌ی یک نمایش‌نامه‌ی قدیمی از بابا بود. 

خ. دیگر نمی‌نویسم. تا کی؟ نمی‌دانم. شاید تا فردا. 

۲۰ دانه حرف ۱۴ قلب

ماجراهای من و مام‌بزرگ(۱۵)


صبحمان را با چهارده کیلو نارنگی وسط اتاق آغاز کردیم. مام‌بزرگ در جواب نگاه متحیر خواب‌آلوده‌ام، خندید و گفت باغ خریده‌م. و در پاسخ به نگاه پرسشگر "جان من؟"ام، گفت دیشب که خاله سهیلا از گرگان برمی‌گشته، یک باغدار پیدا کرده که نارنگی کیلویی هشت و پانصد این‌جا را می‌داده چهار و پانصد. سریعا با خانه‌ی ما تماس گرفته و تیم احتکار خانه‌ی ما (mambozorg) با شعار "جا میوه‌ای پر است، حیاط که داریم." سفارش ۱۴ کیلو نارنگی در یک گونی سفید داده که نیمه شب وصول شد. 

من قبلاها معتقد بودم نارنگی اگر می‌خواست در کمال خودش باشد، باید یک شکلی می‌بود شبیه برگ درخت با حجم بیشتر و رنگ آبی ولی بعدها به این نتیجه رسیدم که نباید در کار خدا دخالت کرد. مام‌بزرگ می‌گوید باغدارها حالا به این‌ها روغن می‌زنند و نگه می‌دارند برای عید. فکر می‌کنم ما هم باید همین کار را بکنیم و در سند چشم‌انداز بیست سال دیگرم ذیل قسمت کشاورزی، کنار مزرعه‌ی خشخاش یادداشت می‌کنم "باغ نارنگی".



پیشنهاد خواندنی: اگر ابر چندضلعی را یادتان باشد، حتما مملی را می‌شناسید. حمید باقرلو در تلگرام نوشتنش را از سر گرفته. 

۲۱ دانه حرف ۱۳ قلب

خانه تنگ است برایم، پیراهنم، تنم.

امروز سومین روز تعطیلات بین ترم دانشگاه و مدرسه است و من بعد از سه ماه از شش و نیم صبح شنبه تا ده شب چهارشنبه بیرون از خانه بودن، بین نماز مغرب و عشاء به گریه می‌افتم که خدا من خالی و پوچ و بی‌هیچ‌چیز، گرفتار و اسیر سرگرمی‌ها شده‌ام که اگر این‌ها نباشد، چه باشد؟ این حفره‌ها پر نمی‌شود. خدایا نجاتم بده، نجاتم بده، نجاتم بده.



خ. پیشنهاد خواندنی : خارج از دایره‌ی توجه دیگران یا دنیای ایده‌آل

۳ دانه حرف ۱۲ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست