و سعی کردم بخونم اما چیزی یادم نیومد

بارون می‌باره روی شونه‌هام. سردم نیست، با این‌که نفس‌هام بخار می‌کنه. توده‌ی داغ توی سینه‌م بی‌قراری می‌کنه. بارون می‌باره و دونه‌دونه خنکیش به پوستم می‌نشینه و آرومم می‌کنه. از به یاد آوردن خسته‌ام، اما انگار عادت ذهنمه که جست‌وجو کنه چندبار ایستاده‌م این‌جا و با آسمون بارونی درد دل کرده‌م، چه‌ها گفته‌م، چه‌ها خواسته‌م. اما، فکرها جون موندن ندارند. و من بارون رو دوست دارم برای تازگیش و برای تازه‌شدن. برای این‌که بایستم تا دید عینکم رو تار کنه، از دیدن دست بردارم و چشم ببندم و گوش کنم به تکرار صحنه‌ی باریدن، بدون این‌که از من بخواد چیزی بهش اضافه کنم و انقدر سخاوتمند که اجازه بده جزئی ازش باشم و از یاد ببرم. 

۳ دانه حرف ۱۰ قلب

The Hardest Part

 


حجم: ۶مگ

در SoundCloud

در Spotify

ترجمه‌ی ترانه به فارسی 

 

خ. دلم نمی‌خواد به استفاده از متن و شعر و ترانه‌ی غیرفارسی ادامه بدم بدون اینکه ترجمه‌ای ازش کنارش بگذارم. هر دفعه هرجایی این اتفاق می‌افته، انگار نگارنده عده‌ای رو از مخاطب‌هاش حذف می‌کنه و من نمی‌خوام چنین آدمی باشم، هرچه‌قدر که منزوی و گریزانم. و هیچ ادعایی در دونستن هیچ زبانی ندارم. هرچی که می‌فهمم از متن‌ها به قدر وسع خودمه و نهایت سعیم هم اینه که همون رو منتقل کنم. قابل اتکا نیستند، همه‌ی چیزی که می‌تونه باشه نیستند، فقط شمه‌ای از حال‌وهوای متن‌هااند و تلاشی برای باز نگه‌داشتن دریچه‌ای که نگذاره از هم جدا بشیم. 

 

پرهام نوشت

۱ دانه حرف ۲ قلب

خسته‌ام پنجره. بدحالم. و هیچ‌کس را پیدا نمی‌کنم، هیچ راهی پیدا نمی‌کنم. مرا از این‌جا ببر. 

۱۲ قلب

خداحافظی با خورشید درخشان غروب پشت کاج‌های بلند و چنارها، از بالای پله‌ها قبل از رفتن

آخرین امتحان کارشناسی تمام شد. پنج‌ دقیقه زودتر بیرون آمدم و هنوز نشسته‌ام پشت میز. هنوز در اتاقم بسته است و دنیای بیرون آن در نمی‌داند که قصه‌های من و دانشکده‌ام دیگر مثل قبل نخواهد بود. چه‌قدر خسته‌ام و چه‌قدر دلتنگم. توی ذهنم پله‌ها را پایین می‌دوم و در راهروی خلوت‌تر از صبح با آن‌هایی که می‌شناسم حال‌واحوال می‌کنم. کوله‌ام را از کلاس ۱۲۲ برمی‌دارم. خداحافظی می‌کنم. از در شیشه‌ای می‌گذرم. فلاسکم را در بغلم نگه می‌دارم و دستکش‌هایم را آرام دستم می‌کنم، نگاهم به افق سرد و لطیف دانشکده، درخت‌ها، نیمکت‌ها، آدم‌های آشنا و ناآشنا. فکر می‌کنم که آن‌جا از هرکجای دیگر بیشتر خانه‌ی من است و فکر می‌کنم به هرروزی که با لبخند از سرازیری حیاط پایین آمده‌ام. به دنیای پایین سرازیری، به اتوبوس و مترو و خیابان انقلاب، به دنیای غریبه‌ای که مال من نیست. 

۷ دانه حرف ۱۰ قلب

پشت آینه‌ها چشمی نیست

دیروز نشسته بودم وسط مبل سه‌نفره و باید گریه می‌کردم. روبه‌رویم‌ نشسته بود و حرف می‌زد؛ به جای من که چیزهایی که باید می‌گفتم را نمی‌گفتم؛ برایشان فکر و کلمه نداشتم. حرف می‌زد و اشک‌ها پشت پلک‌هایم می‌آمدند و برمی‌گشتند. آرام نشسته بودم، دست‌هایم روی زانوهایم، آرام نفس می‌کشیدم و خیره او را نگاه می‌کردم که از میلیون‌ها سال جنگ و قحطی و غارت می‌گفت و من که مثل مجسمه‌ای در میدان شهر شاهد همه‌ی آن‌ها بوده‌ام، خون پاشیده به دامنم، گوشه‌ی کتفم شکسته و نشسته‌ام به او خیره نگاه می‌کنم. یادم افتاد آن باری که نقاشی خودم را کشیده بودم و درباره‌اش حرف می‌زدیم. گفته بود ولی به نظرم خورشید اگر اون‌ طرف میز بنشینه، لبخند می‌زنه. و گفته بودم نه، واقعاً نمی‌زنه!! و آن سالی که چهارشنبه‌سوری سبحان مرا برده بود سینما و پارک لاله و بعد بلوار کشاورز را که قدم می‌زدیم، گفته بود بایستم کنار درخت‌های کامواپیچ شده که عکسم را بردارد و به قدر مرگ معذب بودم و آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و وسط چهارراه شلوغ، از جایی که بتواند من و درخت را توی کادر جا بدهد داد می‌زد بخند... بیشتر! 

حس می‌کردم که امتناع چگونه در بدنم کار می‌کند. دست‌هایم را به‌هم می‌فشردم و لب‌هایم را جمع می‌کردم انگار رازی پشت آن‌ها هست که نباید بیرون بیاید و با نفس‌های آرام و پیوسته اشک‌هایم را عقب می‌‌بردم. باید گریه می‌کردم. حس کردم که خسته‌ام و شک رخنه کرد در ذهنم که اگر این‌بار لازم نباشد؟ دست‌هایم را باز کردم از هم و چشم‌هایم پر شد. به او نگاه می‌کردم که کوتاه و صریح از چیزهایی می‌گفت که به خودم اجازه نداده بودم بهشان فکر کنم. گفت گریه کن و اشک‌هایم ریخت. عینکم را برداشتم گذاشتم روی مبل، ماسکم را در آوردم، در کیفم گشتم دنبال دستمال و مرتب‌ و منظم گریه کردم. 

۱۱ قلب

قصه‌ها می‌گن کمک همیشه می‌رسه

تکه‌آینه‌ی شکسته را در دستم می‌فشارم و منتظرم‌‌. 

۱۵ قلب

یلدای سال صفر

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد 

بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر 


۱ دانه حرف ۹ قلب

چرا همیشه انقدر فاصله هست؟

کاش کمتر خسته بودم و تو همین‌جا بودی، بغل دستم، که دیگر حتی نیاز نباشد از پشت میزم بلند شوم و بعد بگردم و گوشی‌ام را پیدا کنم و بگردم دنبال شماره‌ات و منتظر شوم پشت صدای بوق‌ها، آیا که تلفن بغل دستت باشد، تا صدای تو را بشنوم و بگردم در ذهن خالی‌ام دنبال کلمه‌ای که باید از دهنم دربیاید تا تو را آن طرف خط کمی بیشتر نگه دارد. همین‌جا، انقدر نزدیک که سرم را که می‌گذارم روی میز و در خودم جمع می‌شوم، نگاهت کنم بی‌آنکه احتیاجی باشد به کلمه‌ای.

۰ دانه حرف ۱۳ قلب

روزانه‌های دانشجوی ترم آخر از چیزهایی که فقط برای خودش جالب است و کس دیگری به آن اهمیت نمی‌دهد

استاد جامعه‌شناسی‌ام اذیت می‌کند. انتظار رسیدن کلاس‌های شنبه‌مان با او، معجونی از شوق و وحشت است. اول برای این‌که بسیار یاد می‌گیریم. اسم کلاس‌‌مان در واقع «مکاتب نقد ادبی» است، یکی از درس‌های اختیاری. در چارت درسی ما، واحدی که مرتبط با علوم اجتماعی باشد وجود ندارد، ولی مثلاً در دانشکده‌ی جامعه‌شناسی درس‌هایی در ارتباط با جامعه‌شناسی ادبیات تدریس می‌کنند. این ترم برای درس‌گرفتن با این استاد درخواست دادیم و شروع کردیم سر کلاس مکاتب نقد، جامعه‌شناسی ادبیات یادگرفتن. و میانه‌ی بحث‌های هیجان‌انگیز، ناگهانی استاد لاین را عوض می‌کند و شروع به هشدار برای نمره‌دادن می‌کند. این‌طور برخوردها خیلی برای من استرس‌آورند، از آن‌جا که نمی‌دانم چه‌طوری باید برخورد کنم. نمی‌دانم طرف مقابل چه می‌خواهد از من که راضی باشد. به خودم فشار می‌آورم که فعال‌بودنم بیشتر به چشم بیاید و از این متنفرم! از این‌که اول کلاس باید اضطراب داشته باشیم که قبل از بقیه داوطلب بشویم برای ارائه‌ی خلاصه‌ی جلسه‌ی قبل و اگر نوبت به ما نرسد، باز تمام هفته‌ی بعد باید استرس آمادگی مجدد برای ارائه را حمل بکنیم. 

اول شخص جمع اما خیلی ضروری نیست، این‌ چیزها بیشتر مشکلات ذهن نگران من‌اند. دوست ندارم بروم سراغش و با آن درگیر بشوم، اما وقتی شروع می‌کنم به گوش‌دادن صوت جلسه‌ی قبل و یادداشت‌برداشتن، ذهنم جدا می‌شود از بایدها و چرا بایدها و نکندها و به خود حرف‌ها فکر می‌کنم و این‌که جملاتش خیلی مرتب و دقیق نیست مثل استادهای فلسفه و ادبیاتم. گوش می‌کنم و با نظم خودم دوباره بحث را مرتب می‌کنم و می‌نویسم. جاهای خالی‌اش برایم پیدا می‌شود. این‌ها می‌ماند گوشه‌ی ذهنم برای آن لحظه‌هایی در کلاس که به شکل معذب‌کننده‌ای ساکت می‌شود یا به شکل خارج از کنترلی هیجان‌زده می‌شوم. بعد می‌روم سراغ انجام تکلیف. این هفته قرار بود از بین شعرهای منتشر شده بعد از سال ۹۰، یک اثر استیضاح‌کننده و یک اثر هویتی پیدا کنیم و از نظر فرمی تحلیلش کنیم. بعد از نوشتن خلاصه که یادم آمد هر کدام این‌ها را چگونه تعریف می‌کند، دلشوره‌ام در انتخاب شعر این بود که خیلی وقت است شعرهای تازه چاپ شده نخوانده‌ام و با این‌که هر اثری را می‌توان این‌طور بررسی کرد، نمی‌شود هر اثری را برد سر کلاس و خواند. ترکیب این همه سال معلم و دانشجوبودن، یادم داده که ارائه‌ی هر نمونه متنی برای هر بحثی لازم است روی چه نکاتی تکیه کند، از کدام‌ چاله‌ها باید بپرد و چه‌چیزهایی در ارائه‌ی متن باید برجسته‌تر بشوند، و همه‌ی این‌ها از دل خود متن بیایند و چیز دیگری به آن تحمیل نشود. و این فرایند پیداکردن متن را پیچیده و گاهی بسیار خسته‌کننده می‌کند. پیش آمده که چند ماه درگیرش بوده‌ام و یا آنی در خاطرم درخشیده است. 

صبح زودی که بی‌خواب شده بودم، به فیدیبو سر زدم و بعد از این‌که یادم آمد چه‌قدر دل‌ناچسب و آزاردهنده است، رفتم در کتاب‌خانه‌ی بی‌نهایت طاقچه بین کتاب‌های شعر انتشارات نگاه گشتم. یکی دو دفتر از سیدعلی صالحی ورق زدم و از آوازهای فرشته‌ی بی‌بال شمس لنگرودی تکه‌ای جدا کردم. کتاب کوچک معصومیت و امید را از ثالث خواندم، منظومه‌ی بازگشت را از چشمه، و دیدم از غلامرضا طریقی و علیرضا بدیع آبی گرم نمی‌شود. یک دفتر شعر از سابیر هاکا برای خودم جدا کردم و شعرهایی از محمدهادی کریمی که پیدا کردم که پیش از آن در فیلم‌هایش شنیده بودم و گشته بودم ببینم از چه کسی‌ست، اما نیافته بودم. فاضل نظری حوصله‌ام را سر برد. علیرضا قزوه زیادی واضح و درشت در چشم مخاطب بود. گذرم افتاد به بخش شعر سوره‌ی مهر و بین اسم‌های جدید آن که دنبالش بودم را پیدا کردم. در صحن علنی سینا علی‌محمدی، شعری بود با رنگ عاشقانه که می‌خواست برگردد و با عطر خمپاره عاشقی کند. چیزی بود که می‌شد اسمش را بگذاری شعر، نه از آن‌هایی که اعلامیه‌های موزون و مقفا هستند و وقتی می‌خوانی معلوم می‌شود که چه‌قدر از آن متنفری. روخوانی‌اش آن‌قدر مجال به بی‌طرفی در وهله‌ی اول می‌داد که فرصت به من بدهد برای این‌که توجه را به نکته‌ی اصلی جلب کنم، این‌که فراموشی و بی‌حواسی ترویج شده، چه‌طور می‌تواند در لایه‌های ناآشکار اثرش را بگذارد. برای متن مقابلش، پستی از خوابگرد یادم افتاد. رفتم و پیدایش کردم و شعر کوتاه و صادق و روشنی از حافظ موسوی سر راهم آمد و حس درستی می‌داد. 

ارائه‌ی اول کلاس را کسی قاپید، برای نیمه‌ی کلاس نوبت گرفتم. گفته بود یکی را بخوانید. من اولی را خواندم و گفتم که تصویر رمانتیک از خرمشهر با عطرِ خمپاره چه‌قدر هولناک است و چه‌چیزهایی را فراموش می‌کند. گفتم شعر دیگر را در صفحه‌ی چت پست می‌کنم، که علیه این فراموشی‌ست. گفت بخوان. خواندم و صدایم لرزید و صدای استادم آرام و متأثر شد. دیگران خواندند، شعرهایی از خودمان و بقیه. عصر شنبه غم‌انگیز شد و یاد هزار ستاره‌ی رفته درخشید. 

۱ دانه حرف ۱۰ قلب

بگذار در همان خاطره‌ی دور بمانم


آخرین روزی که این‌جا بودم، بعد از آخرین کلاسم دویده بودم تا کتابخانه و مستقیم آمده بودم در این راهروی کتاب‌های لاتین که ستونی میانه‌اش داشت و آن‌قدر می‌گذشت از وقتی که کسی سراغی از کتاب‌هایش گرفته بود، همه‌شان زیر لایه‌ای از غبار خواب رفته بودند. فقط من بودم که به آن‌ها سر می‌زدم. حال خوبی نداشتم آن روزها و کتاب‌خانه همیشه من را در بر می‌گرفت، قایمم می‌کرد. در آخرین دیدارمان دویده بودم تا ته راهرو، عینکم را گذاشته بودم روی قفسه‌ی کتاب‌ها و در مقنعه‌ام گریه کرده بودم. بعد هم نشسته بودم روی زمین، پای ستون و دیدم در قفسه‌های پایینی امیلی نشسته است. شعرهایی خوانده بودم و درد دلم را گفته بودم. وقت خداحافظی گفتم زود برمی‌گردم و کوله‌ام را برداشتم، عینکم را زدم و سوسور و شکسپیر را با خودم بردم خانه. دنیا از روز بعدش به هم ریخت و کتاب‌خانه از اتاق من دور شد و سوسور قهر کرد و رفت پیش ناتل خانلری. 

خیلی زمان گذشت تا برگردم. خانم کتابدار مرا یادش نمی‌آمد؛ از بین دانشجوها، آن تعداد کمی که در دانشکده بودند، کسی را نمی‌شناختم؛ در نمازخانه بسته و برق‌ها خاموش بود و تا طبقه‌ی پنجم بالا رفتم و دیدم در اتاق همه‌ی استادهای محبوبم بسته است. اما هنوز کتابخانه و راهروهای تنگش و کتاب‌های غبارگرفته‌اش پایین پله‌ها منتظرم بودند. مرا در بر گرفتند و پنهان کردند و برایم قصه‌ی روزهایی را گفتند که خورشید کم‌جان غروب سر می‌کشید وقتی عصرها از پله‌های دانشکده پایین می‌آمدی و از آن افق مسلطی که به اندازه‌ی خیال وسعت داشت، چیزهای زیادی بود برای دوست‌داشتن.  

۴ دانه حرف ۹ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست