پایان‌ها آدم را آزاد می‌کنند

در پیاده‌رو فقط من راه می‌روم. ماسکم را باز کرده‌ام، باران نرم و آرام می‌بارد. شب آرام است و خلوت و خنک. تنهاام و سرگردان، اما، اما از ترس خالی‌. خسته‌ام و امید کمی دارم. گاهی خیال می‌کنم، اما خیلی رویش حساب باز نمی‌کنم. چیزی هست، در این راه، در این شب خلوت خیابان سپه که مرا پیش می‌برد و می‌توانم باقی راه را پیاده بروم، یا منتظر اتوبوس بمانم، یا برگردم و بروم جای دیگری. همین را از همه بیشتر دوست دارم. هیچ چیز نمی‌تواند اشتباه پیش برود؛ هزار مسیر ممکن هست و هر کدام رو به دنیای تازه‌ای. دوست دارم که مجبور نباشم؛ دوست دارم که بازیگوشی کنم. 


۲ دانه حرف ۱۰ قلب

من و بهار و شب و پنجره

آه، پنجره... باید بیشتر بنویسم. این وقت خالی چندماهه که هیچ‌وقت دیگر گیرم نمی‌آید، فقط باید بخوانم و بنویسم، بدوم و فریاد بزنم. از همین حالا می‌دانم که حداقل دو سفر در پیش دارم. فکرکردن بهشان کمک می‌کند این تصویری که از خودم پیش چشم دارم، اسیر انزوای خانه، کنار بزنم. خیلی وقت است که بلند و طولانی در جمعی صحبت نکرده‌ام. خیلی وقت است که فقط گوش داده‌ام، خوانده‌ام و خوانده‌ام شب‌وروز و زیاده‌تر از آن‌که باید فکر کرده‌ام! 

باید بنویسم، اما نوشتن سختم شده. اول آنکه انقدر ساکت بوده‌ام، اطمینان به ارتباطم با کلمات را از دست داده‌ام. تازگی مدام زبانم موقع حرف‌زدن می‌گیرد و مشغولیت مکالمات غیرفارسی، عادتم داده به حس در موضع ضعف بودن. قدرت سخنوری‌ام را یادم رفته. دلتنگم برای معلم‌بودن و برای بحث‌های پرتب‌وتاب دانشگاهی و دوستانه. نمی‌دانم آدم‌های اطراف من‌اند که دیگر با هم صحبت نمی‌کنند، یا همه‌جا همه مکالمه را پس می‌دهند. اما اگر راست و درستش را بخواهی، بیشتر از هرچیز نمی‌نویسم، چون باید بنشینم پشت کیبورد، ساکت بنشینم و به حرف‌های خودم گوش کنم. قضیه این است پنجره که این روزها خیلی پیش خودم محبوب نیستم. دلخوری سال‌های گذشته جمع شده با اضطراب همه‌ی چیزهایی که باید باشم و هیچ‌وقت نخواستم باشم و خودم را ول کرده‌ام رفته‌ام. این‌طوری که در ماه‌های آخر یک لحظه را در سکوت نگذرانده‌ام. همیشه موسیقی یا تکرار سریال‌های چندبار دیده یا پادکستی گوش‌ها و چشم‌هایم را مشغول کرده که مجبور نباشم به صداهای توی سرم گوش کنم. دیگر حتی یادم نمی‌آید که چرا اذیتم می‌کرد، فقط عادت کرده‌ام فرار کنم. یک بخشیش را اضطراب مفیدبودن غذا می‌دهد. تا همین اواخر من عمیقاً باور داشتم که غذاخوردن تلف‌کردن وقت است (و کارهای پس‌وپیشش) و همیشه همراه غذاخوردن مشغول دو سه کار دیگرم و کلاً چندکارگی عادت قدیم من است. حالا مثلاً که زندگی کمی از بارهای روی دوشم برداشته و مجبور به چندکارگی نیستم، همیشه در اضطرابم که به اندازه‌ی کافی نگران نیستم! در من درونی شده که اگر مقداری نگرانی در امکان‌های مختلف سرمایه‌گذاری نکنم، از تلاش می‌ایستم، فرصت‌هایم را از دست می‌دهم. از جایی این نگرانی همراه من شده که بلندپرواز نباشم و از فرصت‌هایی که پیش می‌آید بگذرم. نگرانم که ترسو بشوم یا تنبلی کنم. و این‌جا با خودم جنگم می‌شود. هی برمی‌گردم عقب و نشانه می‌آورم از همه‌ی زندگی‌ام و می‌خواهم بدانم چه‌چیزی می‌تواند کوچک‌ترین نگرانی‌ای در من ایجاد کند که وصله‌ی تنبلی به من بچسبد. آن وقت از خودم می‌پرسم چرا انقدر تقلا می‌کنم برای اثبات خودم؟ بعد آهسته آهی می‌کشم و جواب می‌دهم برای این‌که به من اعتماد نمی‌کنی و تلاش‌های مدامم را نمی‌بینی. بعد یک سمت ذهنم پتو می‌کشد روی سرش و می‌خوابد و آن یکی تا صبح در بالکن سیگار می‌کشد. 

وقتی که من خودم را دوست ندارم، چه‌طور می‌توانم اطمینان کنم پنجره که باقی آدم‌ها مرا قبول می‌کنند؟ دلهره‌ی سنجیده‌شدن همه‌جا دنبالم می‌کند و می‌دانم که این صدا دارد از درون به گوش می‌رسد ولی ترس از بیرون شنیدنش محبوسم می‌کند در انزوای خودم. انقدر که فراموشم شود چه‌قدر برای نوشتن در این صفحه‌ی ارسال مطلب دلتنگم. انقدر که غریبی‌ام می‌شود با فارسی‌نوشتن. صدای خودم را در آن تشخیص نمی‌دهم. نمی‌دانم که چه‌طور به گوش بقیه می‌رسد. 

بگذار همین رابطه‌ی وصل و جدایی مکرر را حفظ کنیم. همین‌که دلخوش باشم به این‌که همیشه جایی برای برگشتن دارم، برایم کافی است. می‌آیم که بیشتر به تو گوش کنم پنجره، که من هر چه‌قدر هم از خودم فرار کنم، باز گذرم می‌افتد به این‌جا که پر از حضور من است و حقیقتش را بخواهی، آن ته‌های قلبم همیشه این کنج را دوست داشته‌ام. 

۲ دانه حرف ۹ قلب

برق ستاره‌ای و شب بی‌نهایتی

جا بگذاریم و بریم... 
 

حجم: پنج مگ
SoundCloud
Spotify
۳ دانه حرف ۳ قلب

من رو برگردون به آغاز

هیچ‌کس نگفت آسونه 

هیچ‌کس هم هیچ‌وقت نگفت قراره انقدر سخت باشه


۰ دانه حرف ۹ قلب

حضور غایب

این روزها خیلی به این فکر می‌کنم که ذهن ما چه‌طور جاهای خالی ناشناخته‌ها را با فرض‌هایش پر می‌کند و این‌که این فرض‌ها از کجا می‌آیند، در طی چه فرآیندی انباشته شده‌اند و ذخیره‌ی شناخت قابل اتکای ما؛ و چه‌طور می‌شود از آن بداهت‌زدایی کرد. 

برای 8 مارچ/ 17 اسفند امسال مشغول خواندن کتاب زنان نامرئی1 هستم. همه‌ی کتاب نمونه‌های فراوان و متنوعی با موضوعات مختلف، در حیطه‌های مختلف و در کشورهای مختلف است برای این مسئله که چه‌طور دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم و تصمیم‌هایی که این دنیا را شکل می‌دهند و عوض می‌کنند، بر پایه‌ی داده‌های مردانه است. مثل استانداردهای طراحی و ساخت پله‌ها، میز و صندلی‌ها، ماشین‌ها که بر اساس بدن مردانه‌اند. مثل سیاست‌های ترجیح راه‌سازی بر اصلاح و تقویت حمل‌ونقل عمومی که انتخاب اول درصد بیشتری از زنان است و لحاظ‌نکردن تفاوت شیوه‌ی سفر درون‌شهری زنان با مردان که بیشتر زنجیره‌ای است تا تک‌مقصدی. زنان 75 درصد کار مراقبتی بی‌مزد جهان را انجام می‌دهند و دسترسی کمتری به اتومبیل شخصی دارند. در خانواده‌هایی که یک ماشین شخصی دارند، مرد خانواده از آن استفاده‌ی بیشتری می‌کند و زن سهم بیشتری دارد در کارهایی مانند رساندن بچه‌ها به مدرسه، بردن سالمند خانواده پیش پزشک و خرید در راه بازگشت به خانه. برای همین تغییر مسیر در سفرهای زنان بیشتر است و هزینه‌ی بلیت اتوبوس بیشتر، که در کنارش باید گفت که به طور عمومی زن‌ها از مردها فقیرترند. در متروی تهران، برای تغییر مسیر در نقاط تقاطع احتیاجی به کارت‌زدن دوباره نیست، اما مثلاً در سیستم حمل‌ونقل شیکاگو تغییر مسیر هزینه دارد و در تهران هم، جاهایی که مسیر از خطوط مترو به اتوبوس وصل می‌شود. راه حل سیستم حمل‌ونقل لندن، «نرخ سفر سریع» است که دو سفر در طی یک ساعت، به اندازه‌ی بهای یک سفر در نظر گرفته می‌شود. یک مثال جالب دیگر این است که در طراحی فضاهای عمومی منطقی به نظر می‌آید که فضای یکسانی برای دستشویی‌های زنانه و مردانه در نظر گرفته شود؛ اما این نادیدن تجربه‌ی زنانه است. زنان دفعات بیشتری به دستشویی می‌روند (در دوره‌ی بارداری و قاعدگی) و زمان بیشتری صرف می‌کنند، لباس‌های سخت‌تری برای دستشویی‌رفتن دارند، کودکان و سالمندان با احتمال بیشتری همراه زن دارند. به این ترتیب، نگاه بدون جنسیت معنای نادیده‌گرفتن نیازهای زنانه را گرفته. مقدمه‌ی جالب توجه کتاب با عنوان «مذکر پیش‌فرض» به این می‌پردازد که آنچه «خنثاجنسیت» (gender neutral) در نظر گرفته می‌شود، همگانی فرض‌کردن تجربه‌ی زیست مردانه است. 

آنچه می‌تواند غیاب داده‌های زیست زنانه را جبران کند، عینی‌کردن آن است. جایی از کتاب مثالی می‌آورد از یکی از مدیران ارشد گوگل که به خاطر تجربه‌ی شخصی دشوارش در دوره‌ی بارداری، توجه تصمیم‌گیران را به این جلب کرد سهمیه‌ای از پارکینگ‌های نزدیک به آسانسور را به خانم‌های باردار اختصاص بدهند. آنچه پیش‌فرض‌های مردانه را تثبیت کرده، صاحب روایت بودن مردهاست (مردهای جوان سالم سفید) و سهم ما در تغییر آن این است که از خودمان حرف بزنیم، هر کجا که ایستاده‌ایم، هرکدام در مسیر خودمان. هر چه‌قدر هم که کوچک باشد. یکی از دوستان من که در حوزه‌ی درمان کار می‌کند، هر ماه در اینستاگرامش یادآور معاینه‌ی سینه می‌گذاشت و با آگاهی به این‌که چه‌قدر اطلاع‌رسانی در رابطه با بهداشت زنان کم است، گاهی زمان می‌گذاشت و رشته‌استور‌ی‌هایی می‌نوشت. کس دیگری برای پایان‌نامه‌اش به دشواری‌هایی که در فضای شهری زنان را درگیر می‌کند، فکر می‌کرد. 

من هر سال فکر می‌کنم به داستان‌ها، شعرهایی که خوانده‌ام، دیده‌ام، زن‌هایی که با آن‌ها وقت گذرانده‌ام و بخش‌هایی از خودم را در آن‌ها دیده‌ام و همراهی آثارشان نگذاشته در حس‌هایم، فکرهایم و خستگی‌هایم تنها بمانم. پیش از همه دوست دارم بروم سراغ شعر و این چهار خانم که بیشتر می‌خوانم و حس می‌کنم که مرا بیشتر می‌فهمند: فروغ، امیلی دیکنسون، الخاندرا پیثارنیک و کارین بویه. رد و اثری از هرکدام گوشه و کنار پنجره هست. مدت زیادی است که فیلم سینمایی ندیده‌ام، اما امسال باز برگشتم و هر دو فیلم گرتا گرویگ را دیدم: لیدی برد و اقتباس زنان کوچک. و در بین سریال‌ها، بیشترین وقت‌ را با یکی از زنان همیشه محبوبم گذراندم، ایمی شرمن پالادینو: دختران گیلمور و خانم میزل شگفت‌انگیز. شخصیت‌های داستان‌های هر دو نفر را دوست دارم و به خصوص روابط زنانه در دل داستان‌هایشان را. مادر و دخترها و دوستی‌های دخترانه که به شدت در داستان‌های دیگر کمرنگ و غیرواقعی‌اند. و دنیاهای عجیب‌وغریب داستان‌های ایمی همان جایی است که من دوست دارم زندگی کنم و همان‌قدر که تماشای ظاهر فانتزی و افسانه‌ای‌شان دوست‌داشتنی و سرگرم‌کننده است، کار خودش را خوب بلد است در بردن و گذاشتن تو روبه‌روی زندگی و تنهاگذاشتنت در حس‌کردن عمق واقعیت. امسال با دنبال‌کردن ایمی، به دوروثی پارکر رسیدم. همین ماه گذشته بود که پیدایش کردم و کتاب مجموعه‌ی شعرهایش را همیشه همراهم دارم و همیشه غافلگیرم می‌کند و می‌خنداندم. وقتی این اسم‌ها را در ذهنم مرور می‌کردم، دوست داشتم جایی برای موسیقی هم باشد، همین چیزهایی که خودم گوش می‌کنم و البته من قطعه‌های جدید را همیشه از بین فیلم و سریال‌هایی که می‌بینم پیدا می‌کنم و برای همین بیشتر کرول کینگ گوش کرده‌ام و سم فیلیپس که هر دو مرتبط با دختران گیلمور بوده‌اند. اما از چند هفته پیش به این فکر می‌کردم که در لیست آهنگ‌های من اسم‌های زنانه خیلی کم‌ترند و فکر کردم که دوست دارم ترانه‌های دخترانه‌ی بیشتری گوش کنم. اسپاتیفای همیشه در چنین مواقعی کمکم می‌کند. رفتم و چیزهایی از لیست دیگران گوش کردم و همین تازه میتسکی میاواکی را پیدا کردم و واقعاً شنیدنش را دوست دارم. دلم می‌خواهد از پژوهشگرهایی هم نام ببرم که هروقت احساس ضعف کردم، به یادآوردن‌شان و خواندن درباره‌شان بهم قوت داد. دوست ندارم با برچسب «پژوهشگر زن» جدایشان کنم، چون الزامی نیست که در ساحت علم و پژوهش احساس وظیفه کنند در بازتاب زنانگی یا آن را موضوع کارشان قرار بدهند؛ اما در عین حال وقتی در ذهنم فکر می‌کنم به پژوهشگران زن، نام‌های به یادماندنی برایم خیلی اندک‌اند و نسبتش را می‌سنجم با تعداد دانشجوهای زن، می‌بینم که توجه به این عنوان اهمیت دارد، پشتش حرف‌هایی دارد. پژوهشگران زیادی هستند که با شوق ازشان صحبت می‌کنم و رد پایشان را دنبال می‌کنم و فقط کاری که کرده‌اند برایم مهم است، اما آوردن اسم افسانه نجم‌آّبادی و فاطمه مهری میان‌شان، برای خودم این پیام را دارد که جا برای اسم‌های زنانه هست و می‌گذارد خیال کنم اسمم را کنار آن‌ها. 



روز جهانی زن گرامی. اگر دوست داشتید و شما هم از زنانی که می‌خوانید و می‌شنوید و دوست دارید نوشتید، خبر کنید که پای این پست لینک کنم. 



1.کرولاین کریادو پرز، (1400ش/ 2019م) زنان نامرئی (افشاگری سوگیری داده‌ها در دنیایی طراحی شده برای مردان)، نرگس حسن‌لی، نشر برج./ در طاقچه، در فیدیبو، خلاصه در پادکست بی‌پلاس

۰ دانه حرف ۴ قلب

و سعی کردم بخونم اما چیزی یادم نیومد

بارون می‌باره روی شونه‌هام. سردم نیست، با این‌که نفس‌هام بخار می‌کنه. توده‌ی داغ توی سینه‌م بی‌قراری می‌کنه. بارون می‌باره و دونه‌دونه خنکیش به پوستم می‌نشینه و آرومم می‌کنه. از به یاد آوردن خسته‌ام، اما انگار عادت ذهنمه که جست‌وجو کنه چندبار ایستاده‌م این‌جا و با آسمون بارونی درد دل کرده‌م، چه‌ها گفته‌م، چه‌ها خواسته‌م. اما، فکرها جون موندن ندارند. و من بارون رو دوست دارم برای تازگیش و برای تازه‌شدن. برای این‌که بایستم تا دید عینکم رو تار کنه، از دیدن دست بردارم و چشم ببندم و گوش کنم به تکرار صحنه‌ی باریدن، بدون این‌که از من بخواد چیزی بهش اضافه کنم و انقدر سخاوتمند که اجازه بده جزئی ازش باشم و از یاد ببرم. 

۳ دانه حرف ۱۰ قلب

The Hardest Part

 


حجم: ۶مگ

در SoundCloud

در Spotify

ترجمه‌ی ترانه به فارسی 

 

خ. دلم نمی‌خواد به استفاده از متن و شعر و ترانه‌ی غیرفارسی ادامه بدم بدون اینکه ترجمه‌ای ازش کنارش بگذارم. هر دفعه هرجایی این اتفاق می‌افته، انگار نگارنده عده‌ای رو از مخاطب‌هاش حذف می‌کنه و من نمی‌خوام چنین آدمی باشم، هرچه‌قدر که منزوی و گریزانم. و هیچ ادعایی در دونستن هیچ زبانی ندارم. هرچی که می‌فهمم از متن‌ها به قدر وسع خودمه و نهایت سعیم هم اینه که همون رو منتقل کنم. قابل اتکا نیستند، همه‌ی چیزی که می‌تونه باشه نیستند، فقط شمه‌ای از حال‌وهوای متن‌هااند و تلاشی برای باز نگه‌داشتن دریچه‌ای که نگذاره از هم جدا بشیم. 

 

پرهام نوشت

۱ دانه حرف ۲ قلب

خسته‌ام پنجره. بدحالم. و هیچ‌کس را پیدا نمی‌کنم، هیچ راهی پیدا نمی‌کنم. مرا از این‌جا ببر. 

۱۲ قلب

خداحافظی با خورشید درخشان غروب پشت کاج‌های بلند و چنارها، از بالای پله‌ها قبل از رفتن

آخرین امتحان کارشناسی تمام شد. پنج‌ دقیقه زودتر بیرون آمدم و هنوز نشسته‌ام پشت میز. هنوز در اتاقم بسته است و دنیای بیرون آن در نمی‌داند که قصه‌های من و دانشکده‌ام دیگر مثل قبل نخواهد بود. چه‌قدر خسته‌ام و چه‌قدر دلتنگم. توی ذهنم پله‌ها را پایین می‌دوم و در راهروی خلوت‌تر از صبح با آن‌هایی که می‌شناسم حال‌واحوال می‌کنم. کوله‌ام را از کلاس ۱۲۲ برمی‌دارم. خداحافظی می‌کنم. از در شیشه‌ای می‌گذرم. فلاسکم را در بغلم نگه می‌دارم و دستکش‌هایم را آرام دستم می‌کنم، نگاهم به افق سرد و لطیف دانشکده، درخت‌ها، نیمکت‌ها، آدم‌های آشنا و ناآشنا. فکر می‌کنم که آن‌جا از هرکجای دیگر بیشتر خانه‌ی من است و فکر می‌کنم به هرروزی که با لبخند از سرازیری حیاط پایین آمده‌ام. به دنیای پایین سرازیری، به اتوبوس و مترو و خیابان انقلاب، به دنیای غریبه‌ای که مال من نیست. 

۷ دانه حرف ۱۰ قلب

پشت آینه‌ها چشمی نیست

دیروز نشسته بودم وسط مبل سه‌نفره و باید گریه می‌کردم. روبه‌رویم‌ نشسته بود و حرف می‌زد؛ به جای من که چیزهایی که باید می‌گفتم را نمی‌گفتم؛ برایشان فکر و کلمه نداشتم. حرف می‌زد و اشک‌ها پشت پلک‌هایم می‌آمدند و برمی‌گشتند. آرام نشسته بودم، دست‌هایم روی زانوهایم، آرام نفس می‌کشیدم و خیره او را نگاه می‌کردم که از میلیون‌ها سال جنگ و قحطی و غارت می‌گفت و من که مثل مجسمه‌ای در میدان شهر شاهد همه‌ی آن‌ها بوده‌ام، خون پاشیده به دامنم، گوشه‌ی کتفم شکسته و نشسته‌ام به او خیره نگاه می‌کنم. یادم افتاد آن باری که نقاشی خودم را کشیده بودم و درباره‌اش حرف می‌زدیم. گفته بود ولی به نظرم خورشید اگر اون‌ طرف میز بنشینه، لبخند می‌زنه. و گفته بودم نه، واقعاً نمی‌زنه!! و آن سالی که چهارشنبه‌سوری سبحان مرا برده بود سینما و پارک لاله و بعد بلوار کشاورز را که قدم می‌زدیم، گفته بود بایستم کنار درخت‌های کامواپیچ شده که عکسم را بردارد و به قدر مرگ معذب بودم و آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و وسط چهارراه شلوغ، از جایی که بتواند من و درخت را توی کادر جا بدهد داد می‌زد بخند... بیشتر! 

حس می‌کردم که امتناع چگونه در بدنم کار می‌کند. دست‌هایم را به‌هم می‌فشردم و لب‌هایم را جمع می‌کردم انگار رازی پشت آن‌ها هست که نباید بیرون بیاید و با نفس‌های آرام و پیوسته اشک‌هایم را عقب می‌‌بردم. باید گریه می‌کردم. حس کردم که خسته‌ام و شک رخنه کرد در ذهنم که اگر این‌بار لازم نباشد؟ دست‌هایم را باز کردم از هم و چشم‌هایم پر شد. به او نگاه می‌کردم که کوتاه و صریح از چیزهایی می‌گفت که به خودم اجازه نداده بودم بهشان فکر کنم. گفت گریه کن و اشک‌هایم ریخت. عینکم را برداشتم گذاشتم روی مبل، ماسکم را در آوردم، در کیفم گشتم دنبال دستمال و مرتب‌ و منظم گریه کردم. 

۱۱ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست