Stuck in reverse

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

گشتن بی‌این‌که بدانی چه چیزی پیدا می‌کنی

در این‌جای زندگی که چیزهای مهم، چیزهای زیبا و معنی‌دار تمام می‌شوند و نمی‌دانم بعد از این چه پیش خواهد آمد، به کدام سمت‌وسو کشیده می‌شوم و چه انتظارم را می‌کشد، میان کشاکش دل‌کندن از چیزهای تاریخ‌دار که خیلی زمان با هم بوده‌ایم و دلهره‌ی نامعلومی آینده، در همین حال که نمی‌دانم کدام یک از این‌هایی که در کوله‌بارم جمع کرده‌ام قرار است به دردم بخورد، در کدام‌شان به قدر کافی خوبم و کدام‌شان فقط قرار است علاقه‌ی جانبی باشد، ایستادن در زمان حال و بودن چیزی که هستم، نه سرگردانی میان چیزهایی که می‌توانم بشوم (یا سوگواری برای چیزهایی که زمانی بوده‌ام)، برای مدتی کوتاه اطمینان‌بخش است. 

یک‌شنبه بعدازظهرها با آوا خوش می‌گذرانیم. بعد کلاس وقتی لیوانم را می‌برم و چای می‌ریزم تا زمانی که پشت میزم برگردم و کلاس عمومی اعصاب‌خردکنم شروع بشود، خوش‌حالم. دستور زبان همیشه خوش‌حالم کرده و با او دوباره برمی‌گردم به آن روزهای کشف و جست‌وجو. خطوط کلی‌اش را برایش می‌کشم و بعد می‌برم رهایش می‌کنم میان متن‌ها. می‌خواند، بلندبلند فکر می‌کند، حرف‌های قبلی‌ام را مرور می‌کند و با جمله‌ها کلنجار می‌رود تا گره‌هایش را باز کند. و من کنار می‌مانم و تماشا می‌کنم عرق‌ریختنش را. گاهی یادآوری‌ای می‌کنم، گاهی سؤال‌های هدایت‌کننده می‌پرسم و گاهی دری مخفی باز می‌کنم به چیزهایی که از بودنشان هم خبر نداشته. بعضی وقت‌ها هلش می‌دهم میان ترس‌هایش. آخر جلسه‌ی قبل، گفتم بگذار جالبش کنیم و متنی از تاریخ بیهقی آوردم که تحلیل کند. چه‌قدر غرغر بیخودی کرد و آخر انقدر هیجان‌زده شد از حل‌کردنش که مثال بعدی را از کلیله‌ودمنه آوردیم.

امروز چند دقیقه‌ای با خودش درگیر بود، سر این‌که چه‌طور ممکن است که یک صفت مضاف بشود. و من فکر می‌کردم به آن روزی که خودم درگیر کشفش بودم؛ به کتاب درسی پیش‌دانشگاهی‌ام که مثل کتاب معجون‌سازی شاهزاده‌ی دورگه پر از حاشیه‌نویسی بود. فکر کردم کاش هر سمتی که رفتم بعد از این، شوق جست‌وجو رهایم نکند. برایش از پدیده‌ی صفت جانشین موصوف گفتم و خواندم: 

زیبا،

 هنوز عشق در حول‌وحوش چشم تو می‌چرخد 

از من مگیر چشم. 

دست مرا بگیر 

و کوچه‌های محبت را با من بگرد 

یادم بده چگونه بخوانم 

تا عشق در تمامی دل‌ها معنا شود... 



۰ دانه حرف ۵ قلب

The last dance

خداحافظ آقای شماره‌ی 46. ممنون برای این همه‌ی زیبایی. 

۲ دانه حرف ۱۰ قلب

دوست دارم عنوان را چیزی از بین شوخی‌های شخصی‌مان‌ بگذارم، مثل قضیه‌ی جوراب‌شلواری یا می‌بینمت، می‌شنومت چهارشنبه

قبل از این‌که بروم به رختخواب باید چند خطی بنویسم از دوشنبه که چه‌قدر آرام بود امروز. در این چندسال، صبح یک‌شنبه و دوشنبه همیشه برای خودم بوده. می‌توانستم بیشتر بخوابم، صبحانه‌ام را آهسته‌تر بخورم و یک لیوان چای اضافه بیاورم سر میز و مشغول شوم به مرتب‌کردن کارهایم. این دوشنبه بعد از خیلی زمان، بیشتر از آنکه بار قبلی را یادم بیاید، روی تخته‌ی تقویم و یادداشت‌هایم هیچ‌کاری از آینده منتظرم نبوده؛ هیچ‌چیز مرا نمی‌کشانده‌. خودم بودم و خودم و آرام‌تر بودم. بعد از ویدیوهایی که یک‌شنبه دیده بودم، شیوه‌ی برنامه‌ریزی و یادداشت‌برداری‌ام را عوض کردم. امروز فرصت خوبی بود برای امتحان‌کردنش. از جزوه‌ی جلسه‌ی آخر مکتب‌ها خلاصه‌ای تایپ کردم و جمع کردم کنار یافته‌هایم از مطالعه‌ی قبل از کلاس و لیستی از سؤال‌هایم برای بار بعد مرورکردن این مبحث و در جدول علامت زدم که یک نوبت رئالیسم خوانده شد. بعدش قرار بود بروم سراغ مرور صوت دو جلسه‌ی آخر جامعه‌شناسی، اما اما دلم می‌خواست آن‌طور که دلم می‌خواهد آماده شوم برای شب. دوشنبه تشریفاتی دارد، چیزهایی هست که اگر رعایت کنی، می‌تواند این تجربه را غیرهمسان کند و به بالاترین خوشی‌ها ببرد. رفته بودم ببینم هفته‌ی قبل تا کجای متن خواندیم، دلم نیامد بروم. این مقاله‌ی ۸ صفحه‌ای را اواخر مرداد شروع کردیم و ممکن بود حالا این جلسه‌ی آخرش باشد و من دوست داشتم برای خداحافظی آماده باشم. طول کشید، چون اولین شبی که می‌خواندیم، نسخه‌ی اصلی فرانسوی و ترجمه‌ی انگلیسی را هم آورده بود و پرسید می‌خواید از روی متن انگلیسی جلو بریم؟ و خواستیم. از چند ماهی قبل آن مراوداتی با انگلیسی داشتم و آن موقع حس کردم که با انگلیسی‌خواندن در یک جمع فارسی‌زبان راحتم. و حقیقت این بود که به تجربه‌ی ما از متن عمق بیشتری داد. کلمه‌به‌کلمه با هم ترجمه‌کردن، کمک کرد که در چرایی انتخاب واژه‌ها دقیق بشویم و این چه‌قدر درک‌مان را از کلیت متن عوض کرد. از نیمه‌های بعدازظهر تا وقتی که هوا به تاریکی می‌رفت مشغول دو صفحه‌ی آخر متن بودم. با لغت‌نامه راحت‌تر شده‌ام و این چه‌قدر حالم را حین کار بهتر می‌کند و کلافگی‌هایم را کمتر. و حالم خوب بود همه‌ی آن دو ساعت. بر خلاف وقت‌هایی که تازگی بوستان می‌خوانم، شمیسا می‌خوانم، مثنوی می‌خوانم. چه‌قدر دلمرده شده‌ام سر آن کلاس‌ها. امروز هربار که می‌رفتم و به اتاق برمی‌گشتم، از خلوتی اتاق، از نور ملایم پاییز و میز خلوت و تمیزم کیف می‌کردم. همیشه اتاق شکل ذهن من می‌شود و پاکی و آسودگی‌اش روزم را بهتر می‌کرد. 

صبح فردا کلاس دارم اما می‌خواهم قبل از این‌که خوابم ببرد و امروز تمام شود و سه‌شنبه برسد، از شب‌های دوشنبه چیزی بگویم. یکی دو نفری از بچه‌ها گفته بودند که نمی‌آیند. در واقع، گفته بودند که جلسه را ضبط کنیم، چون حتی اگر جایی گیر بیفتیم، نمی‌خواهیم ثانیه‌ای از امشب از کفمان برود. ساعت ۹ که شد، دو نفر بودیم و با خودم فکر می‌کردم می‌آید و می‌بینیم کم‌تعدادیم و این جلسه را تعطیل می‌کنیم. وقتی درس می‌خواندم، پرسشی از آخر جلسه‌ی چهارشنبه یادم آمده بود که به خاطرش آن روز ساعت‌ها به خودم می‌پیچیدم. باز داشت اذیتم می‌کرد و می‌خواستم بگویمش. وقتی آمد، گفتیم صبر کنیم شاید بقیه هم آمدند و من گفتم که می‌تونم چیزی بپرسم؟ قضیه سر اشاره‌ای به کتاب سپهران بود و همان بحث دورودراز عقب‌ماندگی که داشتیم. اما آنچه گفته بود، با آنچه از صحبت‌هایمان از ترم قبل در خاطر من مانده بود، سازگار نمی‌شد. گفتم و از نقل قولش از نیما گفتم. از استعاره‌ی عقب‌ماندگی گفت، مکانی و زمانی بودنش، از آن وجهی که مشترک است، و از آن وجهی که مستقل، و از علی اصغر حکمت و از نیما‌. از انتشار گفت. چه‌قدر استعاره‌هایش و تصویرهای توی ذهنش را دوست دارم، چه‌قدر با ذهن من مشترک است و آن را می‌فهمم. از سؤالی که طرح شده بود گفتم و این‌که با جوابش مخالفم، جوابش به نظرم همه‌ی آن چیزهایی است که گفت و بیشتر در این‌که رمانتیسیسم وجه غالب است. و گفت دقیقاً، همین جواب منطقی‌تر است، در مقابل آنچه که سپهران می‌گفت که می‌توانیم بگوییم «خب، نه!» و این خب نه خیلی به من مزه داد. تمام این مکالمه. برای این‌که از ترسم به پرسش‌کردن در زمینه‌ای که دوستش دارم و می‌خواهم در آن پیش‌تر بروم، اما تازه‌ام، خیلی تازه، رد شدم و اجازه دادم شکّم بیرون بیاید. گوشه‌ی بخشی از جستاری که ترم پیش نوشته بودم، برایم یادداشت گذاشته بود: به صدای خودت بیشتر از صدای منابع اهمیت بده. 

و بیشتر از هرچیز به خاطر این مزه داد که اهمیت نداشت که من درست می‌گویم. دوشنبه‌شب‌ها اصلاً زمین بازی اثبات خود نیست‌. ما دور هم جمع می‌شویم که با هم یاد بگیریم، که هرچه بیشتر پیش برویم و هرچه بیشتر بفهمیم. چون یک عالمه متن نخوانده هست، یک عالمه دریچه‌ی باز نشده، یک عالمه حرف از سراسر تاریخ که منتظر فهمیده‌شدن‌اند و در این‌جا جا برای همه هست و همه می‌خواهند حرف‌های هم را بشنوند. این‌طوری است که کلاس‌های درسی او تنها جایی می‌شود که هر دو نفر آدمی را اتفاقی هم‌گروهی هم کند، با هم کنار می‌آیند و کارشان خوب می‌شود‌. کسی شکایت نمی‌کند، کسی حسادت نمی‌کند، کسی نمی‌خواهد دیگری را ساکت کند. چون جای حرف برای همه هست‌ و او همه را می‌شنود و همه حس می‌کنند که چه‌قدر استعاره‌های او را دوست دارند، چه‌قدر ذهنیات‌شان مشترک است، چه‌قدر می‌فهمند و فهمیده می‌شوند. برای همین است که در کلاس‌های او زیاد اتفاق می‌افتد که کسی میانه‌ی بحث نوبت صحبت بخواهد ‌و بگوید: ببینید درست می‌گم و فکرهایش را بیرون بریزد و او گوش می‌کند و راهنمایی می‌کند. و همیشه داوطلب هست برای انگلیسی‌خواندن و کسی این‌جا خجالت نمی‌کشد و نه حتی من با سوابق اضطرابم. داوطلب می‌شوم برای بخشی از متن که چیزی از آن نفهمیده‌ام، می‌دانم که بیشتر یاد می‌گیرم. معنی می‌کنم و میانه‌اش می‌پرسم این چی می‌شه؟ می‌گوید. تا نیمه می‌خوانم و منتظر است که ادامه بدهم، می‌گویم چی می‌خواد بگه؟ و دانش‌آموز نوجوان درونم حس می‌کند که این شبیه نیست به آن درس‌پرسیدن‌ها که منتظر بودم تمام شود و خلاص بشوم و ترس و اضطراب شعله کشیده فروبنشیند‌. مهم فقط متن است و فهمیدن متن و ما همه برای آن این‌جاییم و من برای این‌ این‌جا هستم، فقط همین را خواسته‌ام، زیستن با متن. این همه‌ی چیزی است که می‌خواهم از زندگی‌. 

دوشنبه‌ها خسته نمی‌شوم. لازم نیست که از قبل آماده بشوم، سناریو بچینم و انتظار بکشم تا بیاید و برود، مثل همه‌ی چیزهای دیگری که روزهایم را پر می‌کنند. دوشنبه‌ها من خودم هستم، بلند فکر می‌کنم و صدای بلند فکرهایم می‌آمیزد با فکرهای او و دیگران و ما یاد می‌گیریم، چیزهایی که فقط به درد جهان کوچک ما می‌خورد و ما را بزرگ می‌کند، وسعت می‌دهد، خلاق می‌کند و ما زنده می‌مانیم، در جهان مردگان.

۷ دانه حرف ۵ قلب

بعد از سال‌ها که ایستادم هربار و گوش کردم به آدم‌های زندگی‌ام که نمی‌توانند باشند، نمی‌خواهند باشند، خیلی وقت است که رفته‌اند و ساکت‌بودن و پذیرفتن این‌که نمی‌شود کسی را که نمی‌خواهد نگه داشت، و نگاه‌کردن رفتن و دورشدن‌شان، حتی اگر برگشته‌اند عوض‌شدن‌شان و قبول‌کردن این‌که شاید قسمت همین بود و خاک‌کردن همه‌چیز تا بایستم و تا نشوم، نلرزم بمانم، حداقل تا همین‌قدرش که هست، این شب‌ها همه‌چیز را به یاد می‌آورم و زیر باران حیاط در پولیورم قایم می‌شوم و اشک می‌ریزم و می‌خواهم بگویم برگردید، می‌خواهم اصرار کنم که اشتباه می‌کنید، می‌خواهم بیایید با هم قدم بزنیم، گوشه‌ی کتاب‌فروشی‌ها قایم بشویم، تا صبح بیدار بمانیم، شعر بخوانیم، عجیب‌ترین چیزهای جهان را که در سینه‌ی ما پنهان است بازگو کنیم، بخندیم. می‌خواهم خواهش‌هایی که نکرده‌ام بکنم و برای رفتن‌تان گریه کنم و بگویم اگر از من دور بشوید چه‌قدر تنها می‌شوم، حتی اگر باز بخواهید بروید، حتی اگر من هیچ‌وقت کافی نبوده باشم، حتی اگر قسمت همین نبودن‌ها باشد‌. 

۱۰ قلب

آقای هگل، از آشنایی با شما خوشوقتم.

استاد گفت برای هفته‌ی بعد «خدایگان و بنده» را بخوانید و مشخص نمی‌کنم که کی باید ارائه بدهد تا همان روز. من‌ که قرار بود بخوانم، چه می‌گفت و چه نمی‌گفت، اما این‌طور گفتنش یعنی به ما اعتماد ندارد و من به هول‌وولا می‌افتم که نکند بشوم صحت بی‌اعتمادیش. 

باقی هفته شلوغ بود و با آن‌که دلشوره‌اش هر لحظه همراهم بود، خواندن متن افتاد به آخر هفته. چهارشنبه عصرها را معمولاً خالی می‌گذارم برای خستگی روزهای کاری را به در کردن، به کارهای شخصی رسیدن و ذهنم را برای آخر هفته آماده‌کردن. طاقت نیاوردم. چهارشنبه شب متن را شروع کردم. سخت بود. متنی نبود که جلوی در به استقبالت بیاید و تعارفت کند به سالن پذیرایی. بیشتر شبیه این بود که برسی و لای در باز باشد و صدایشان بیاید که نشسته‌اند دور هم جایی از خانه و بحث‌شان گل انداخته است و با خودت کلنجار می‌روی که خودت را دعوت کنی تو و صدایشان را دنبال کنی ببینی توی کدام اتاق نشسته‌اند. و خب من اگر باشم، هراسم می‌خواهد از همان جلوی در مرا برگرداند، فقط به این بستگی دارد که تا کی طاقت بیاورم جلوی در این پا و آن پا کنم که شاید کسی بیاید و مرا ببرد داخل، با حال خراب، با شرم از خودم که ترس‌هایم مرا عقب نگه می‌دارد، با ترس از این‌که فراموش شده باشم، خواسته نشده باشم، اضافی باشم. 

طاقت من اما در جهان متن‌ها بیشتر است. از یک جمله در این‌جا و یکی در آن‌جا، سعی کردم نخ صحبت را بگیرم و دنبال کنم. در انبوه نامفهومی‌ها، فهمیده‌ها را به هم ربط بدهم، چند خط برگردم و باز پیش بروم. سررسید و خودکارم را آوردم و هر چند قدم هرچه پیدا کردم را نوشتم که از دستم در نرود. اضطراب نمی‌گذاشت تمرکز کنم. یک گوشه‌ی حواسم به متن بود و باقی همه در حال بافتن سناریوهایی برای سرنوشت تراژیکم. همیشه بخشی از ذهن من آماده‌ی پاسخ‌دادن به این سؤال است که چه‌طور همه‌چیز خراب خواهد شد. بخش زیادی از انرژی‌ام را صرف این کردم که خودم را آرام نگه دارم و ذهنم را خلوت و با دید بازتری به متن نگاه کنم. خواندن ۵۰ صفحه کتاب دو روز و نصفی طول کشید. آخرهایش، درست آن‌جا که آن چرخش روایی رخ داد، ناگهان همه‌چیز نشست سر جای خودش. مثل آن لحظه که شخصیت اصلی از کلنجار رفتن با خودش می‌ایستد، سر بلند می‌کند و به نقطه‌ی نامعلومی خیره می‌شود و لحظه‌ی رسیدن را در نگاه ماتش می‌بینی. و بعد از شوق منفجر می‌شود و کارآگاه معروف به بازرس و وبلاگ‌نویس همراهش می‌گوید: آه، مقتول از همه‌ی شما باهوش‌تر بوده و حالا مرده! 

شوق در من دوید و ادامه‌ی کتاب را یک‌باره خواندم. این‌جاست که تفاوت پیدا می‌کند. وقتی قضیه می‌رسد به آموختن، من نمی‌توانم خودم را از جست‌وجو نگه دارم. به این‌جا که می‌رسد، ترس‌ها و دلهره‌ها کار نمی‌کنند؛ چون ماجرا بزرگ‌تر است از کلاس کوچک ما و استاد و هم‌کلاسی‌ها، و من مفتون آن ماجرای بزرگم، و این‌جا جای من است، در جستن آن. کتاب که تمام شد، در سکوت نشستم و انبوهی از ایده‌ها توی سرم می‌چرخید. اگر به من بود، رهایش می‌کردم تا کم‌کم ته‌نشین بشود و در جانم بماند، اما اضطراب مدام صدایم می‌زد که باید آماده بشوی تا برای کلاس چیزی بگویی. واقعاً خسته بودم و کارهای دیگری هم داشتم، اما می‌دانستم تا ماجرای این به سر نرسد، دلهره نمی‌گذارد بروم سراغ کار دیگر؛ و اگر حالا خلاصه‌ای بنویسم از برداشت‌هایم دیگر آرام می‌گیرم. خیالاتم سناریوهای غیرممکن‌تری می‌ساخت و همزمان سعی داشت توجیه کند که همه‌شان کاملاً شدنی‌اند. چندساعتی با سررسید و خودکارم گذراندم تا چکیده‌ی حرف‌هایم درآمد و ذهنم خالی شد و آرام گرفت و ایده‌ها برایم روشن‌تر شد. روز بعد باز سراغش رفتم و قبل از کلاس مرورش کردم و سؤال‌های جدیدی سراغم آمد. مثل این‌که آخر سر که رفتم تو، یک گوشه‌ی اتاق چسبیده به دیوار ایستاده باشم و گفت‌وگوی دیگران را دنبال کنم و انقدر بحث در من بگیرد که صدایم را بلند کنم و نظرم را بگویم و طرفین بحث رویشان را برگردانند به سمت من، گوشه‌ی دیوار و ادامه‌ی صحبت را با من دنبال کنند. 

بعد کلاس حالم خوب بود، گفت‌وگوهایمان بهم مزه داده بود. گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم همه‌چیز که همیشه آخرش همین‌طور خوب پیش می‌رود، کاش انقدر خودم را اذیت نمی‌کردم. اما آن شب که صحبت می‌کردیم با یکی از همراهانم، توصیه کرد که این را جزئی از خودم بدانم و مدتی فکر این را که اگر نبود، چه می‌شد و چه‌قدر بهتر می‌شد، رها کنم. و حقیقتش حالا حس می‌کنم شاید این‌طوربودن مرا دانش‌جوی بهتری می‌کند، شاید هیجان بیشتری به اکتشاف می‌دهد و شاید یافتن را ارزشمندتر می‌کند. 

خواستم قبل از این‌که به خواب بروم بگویم زحمت کشیدید، خیلی لطف کردید. ممنون از دعوت‌تان آقای هگل. 

۳ دانه حرف ۹ قلب

"...I'd've danced like the queen of the eyesores

 and the rest of our lives would've fared well."



توی آشپزخانه درس می‌خوانم. همین‌طور که چشم‌هایم از روی خطوط نظریه‌های اخلاق دوره‌ی روشنگری می‌گذرد، فکر می‌کنم خانه حتماً باید یک اتاق برای کار داشته باشد. خیلی فکر می‌کنم به این که تفکیک فضاها چه‌قدر در ارتباطم با هر وجه زندگی تفاوت ایجاد می‌کند. از وقتی ساعت‌های درسی‌ام را در آشپزخانه می‌گذرانم، کمتر ضعف می‌کنم و در اتاقم بهتر می‌خوابم. قالی کف آشپزخانه هم خیلی نرم است. لیوان شیروعسلم خالی شده و سست و خواب‌آلوده‌ام. ساعت به یازده نزدیک می‌شود. کتاب را می‌بندم و نشسته وسط آشپزخانه، به خانه‌ی خالی نگاه می‌کنم. موسیقی‌ای در ذهنم می‌چرخد. قبل از آن‌که بلند شوم و خانه‌ی خالی را تاریک کنم، پیدایش می‌کنم، یک‌بار دیگر زمزمه‌اش می‌کنم و خانه‌ی خالی یک حس آشنای قدیمی را به یادم می‌آورد. دلتنگم، نه با حسرت. 


۱۱ قلب

حیاط کوچک پاییز

آهسته، آهسته، بسیار آهسته

نسیم سبکی عبور می‌کند

و می‌گذرد به همان آهستگی؛

و نه می‌دانم چه فکری در سر دارم،

نه تمایلی دارم که بدانم.

_فرناندو پسوآ 


از چهار ساعت پیش نشسته‌ام در این گوشه‌ی اتاق که ظهرها آفتاب می‌گیرد و هفت فصل کتابم را ‌‌‌‌‌‌‌‌‌پشت سر گذاشته‌ام. چهارشنبه انقدر دور است که چندان واقعی به نظر نمی‌رسد و داستان از من می‌خواهد فراموشش کنم و فقط به قصه گوش کنم. مدت زیادی‌ بود که کتاب نمی‌خواندم، کتابی را برای خودم لااقل، یا کتابی که خواندنش لذت داشته باشد. چه‌کار می‌کردم من؟ کجا گم شده بودم؟ مگر قرار نبود همه‌اش همین باشد؟ آفتاب رفته، از در و پنجره‌ها سرما توی خانه می‌وزد و صدای لرزیدن برگ‌ها می‌آید. نامه‌هایم را می‌خوانم و دفتر شعری از پسوآ ورق می‌زنم. باید بلند شوم و پتو بیاورم. کتاب‌هایم پیشم هستند. از شنبه‌ها و چهارشنبه‌ها خیلی دورم. 

۶ دانه حرف ۱۱ قلب

می‌خواست بلیتش را پس بدهد

۵ قلب

remember

تا فراموشی عقب رفته است، بس که درد و اضطراب و زخم تازه هست، انقدر که مشغولم با هر یک دانه روز را به شب رساندن. انگار فاصله گرفته‌ام از زندگی را یک عمر دیدن و به وسعت یک عمر فکرکردن درباره‌ی آن. و مجبورم به این محدوده انقدر که ناممکن است آینده و یک قدم جلوترم را هم نمی‌بینم. اما گاهی می‌آید به سراغم، وقتی شعری می‌خوانم یا وقتی آخر شب است، تنها هستم، کارهایم را کرده‌ام و عینکم را درآورده‌ام. یک قطعه‌ی موسیقی می‌تواند هربار که گوشش می‌دهی، تجربه‌ی بار اول را زنده کند و باز چیز تازه‌ای بیافریند. همه‌ی قطعه‌های این آلبوم این‌طورند و گاهی که آخر شب است، صداها مرا می‌برند به شهر سایه‌ها، به سرزمین اشباح. سرزمین اشباح جایی است که انسان چه می‌شد اگرهایش را نگه می‌دارد و گریز می‌زند مدام به جهان ممکنی که اگر او بود با هم می‌رفتیم به قله‌های جهان، اگر آن‌ها هنوز این‌جا بودند، ما شام را با هم می‌خوردیم، فیلم را با هم می‌دیدیم، این چیزهایی که می‌نویسم را به او می‌گفتم. و انسان از دست رفته‌هایش را با خودش نگه می‌دارد. اگر زیاد وابسته‌ی آن بشوی، سایه می‌اندازد روی واقعیت؛ شاید به نظر بیاید که زیستن با درد را راحت‌تر می‌کند برای تو، اما فاصله می‌دهد تو را از واقعیت و زندگی را از دست می‌دهی. من می‌ترسیدم که از دستش بدهم. برگردم و انقدر فروبروم در آنچه واقعی است، که خیال‌هایم را فراموش کنم. گذشته‌ی من پر از نشدن بود؛ نشدن چیزهایی که دوست‌شان داشتم و برایشان جان گذاشتم و هیچ‌وقت پشیمان نشدم از چیزهایی که خواستم، از کارهایی که برایشان کردم. آنچه زنده نگهم می‌داشت این بود که من آن آدم بوده‌ام، کسی که آن راه‌ها را رفته. اما نشدند. همه‌ی عمرم چیزهایی را خواستم که برای من نمی‌شدند و با این حال خواستن من واقعی بود و درد گذشتن از آن واقعی بود. و به حد مرگ غمناک بود که خودم را مجاب کنم که من اندازه‌ی آن‌ها نیستم. و من همه‌ی چیزهای زیبا را می‌خواستم. خیلی راه آمدم تا بتوانم فکر کنم که خارج از دید من زیبایی‌های تازه‌ای هست منتظر شناخته‌شدن و من آن‌ها را جستم و سعی کردم نزدیک‌شان بشوم، اما انگار مال من نیستند. انگار من فقط می‌توانم از دور نگاه کنم که به زندگی دیگران چه‌طور رنگ می‌دهند. انگار من در یک محفظه‌ی شیشه‌ای‌ام. نمی‌توانم کسی را لمس کنم. یک نیمه‌شبی یک بار کتانی‌ام را پوشیدم و یک موسیقی را با صدای بلند روی تکرار گوش دادم، دویدم، تا نیمه‌های شب سنگین‌تر از آنچه طاقت بدنم بود، ورزش کردم. سه‌شب پشت هم، تا موسیقی در سرم خانه کرد و در خونم جریان گرفت و من از آنچه برای من نبود، جدا شدم. اما نمی‌دانستم، اگر روزی گم بشوم، اگر نتوانم خودم را به یاد بیاورم، چه‌کار می‌توانم بکنم. این آلبوم را جمع کردم و این عنوان از شعری بود که آن روزها مدام زمزمه‌اش می‌کردم. هرکدام از این قطعه‌ها را که بشنوی، تجربه‌ی لحظه‌ی اول را خاطرت می‌آورد. اولین‌بار که شنیده‌امش، مرا یاد کدام آرزوی از دست رفته انداخته است، در کدام قطار بوده‌ام، در خیابان‌های کدام شهر راه می‌رفتم، به که فکر می‌کردم، به چه چیزی، خودم را کجا تصور می‌کردم؟ گاهی همه‌ی آن‌ها برمی‌گردد و من جه‌قدر نزدیکم به آن‌ها، از همه‌ی چیزهایی که آن بیرون است و من اندازه‌شان نمی‌شوم. می‌خواهم برگردم به جهان این قطعه‌های موسیقی. می‌خواهم بدانند چه‌قدر می‌خواستم‌شان، با هر ذره‌ی وجودم. و من نیستم در آن دنیا، من این‌جا گیر افتاده‌ام و از غصه آب می‌شوم.    

۵ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست