می دونی؟ چیزی که ما رو عقب میندازه ترسه. می رسیم به جایی که یک کوه کار نکرده داریم و نزدیکش که میشیم، فکر اینکه هیچ وقت اینها تموم نمیشن، از پا میندازتمون.

همه ش خسته ایم، همیشه خسته ایم، مشغول کاری نیستیم،درس نمی خونیم،اما خسته ایم. "کسالت می دونی از چیه؟ ناامیدی.   ناامیدی مال آدمای تنبله. آدمایی که حال ندارن تلاش کنن. مثل کسی که هواپیماش سقوط کرده تو کوهستان برفی. جون نداره دست و پا بزنه و خودشو نجات بده، همون جا هم تو برفا می میره.."

 گوش کن به حرف من.. بی خیال آخرش شو. فراموشش کن. فقط سعیی کن آروم آروم جلو بری. یه گوشه ش رو بگیر و شروع کن. فقط برای اینکه یه چاره ای کرده باشی. که آخرش نزنی تو سر خودت، به خودت بد و بیراه نگی که می دونستی این راهی که میری آخرش خیر نداره، ولی هیچ کاری براش نکردی.

 ببین، همیشه فکر کن به اون روز آخر.. وقتی که پاسخنامه رو تحویل میدی و میای بیرون. کاری کن که اون روز، به خودت بگی همه ی تلاشمو کردم. هیچ جا کم نذاشتم.

بذار بگم بهت که بدترین ساعتای عمرت میشه.. از خودت بدت میاد. خراب شده و تو دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی. 

من هم بچه ی درسخونی بودم. من هم زحمت کشیدم، خیلی زیاد. شب و روزامو گذاشتم.. اما بدترین زمان ممکن، شک کردم. همه چیز خراب شد.




* اون روز از وقتی که چشم باز کردم ، تا سوال اول ادبیات مدام با خودم زمزمه ش کردم.

شک بده.. گند میزنه به زندگی آدم.


خ. حریر، فائزه، باهار، مستر مرادی،بقیه.. خودتونو باور داشته باشین. این از همه چی مهم تره.