پنجره می‌چکد

اسمش حناست، بهترین دوست منه.

برام شال بافته، برای من که همیشه رنجورم از سرما. بنفشه، سفیده، طوسیه، صورتیه. می‌پیچم دورم، خاطره‌ی انگشت‌های کشیده‌‌ش، دور شونه‌هام حلقه‌ می‌شه. می‌گه:« از ایناست که باید بندازی و بشینی روی صندلی، کنار پنجره، با چایی و کتاب بخونی.» می‌گم:« این خود خانجونه.» لبخند می‌زنه. آفتاب افتاده روی صورتش، چشماش رو جمع کرده. از آفتاب بدش میاد، عاشق سرماست. برای من شال بافته و نشسته کنارم روی این نیمکت آفتاب‌زده.

شبه، تنهام، گوله‌ش می‌کنم و می‌ذارمش روی چشمام. بوی کاکتوس می‌ده. بوی انگشت‌های کشیده‌ش که دونه دونه گره‌ زده نخ‌ها رو. بوی صداش که توی گوشم می‌خونه " می‌دونی بلبل، تو نباید سردت بشه، آخه چیز تیغ تیغیا، گلاشون از همه گلا قشنگ‌تره."



خ. دوست داشته من یک پست بذارم که آبی و زرد باشه. دیگه این‌که چشم آدم درمیاد تا بخونه، به خودش مربوطه.

خیار درازه، موزم همین طور!

ببین گوش کن این چیزی که می خواهم بگویم خیلی مهم است. آن روزهای چهارسال پیش، آن موقع ها که من پانزده ساله بودم، یک نوجوان احمق ساکت ترسو، شاید بهترین حادثه ای که خدا می توانست سر راه من بگذارد شما بودید. نمی دانم چطور شد که انقدر خوب؟ شانس نه، دلم می خواهد بگویم خواست خدا بوده که آدم هایی این طور جورِ هم را بنشاند کنار هم. 

در این چهار سال، با هم سرودیم، هم آواز شدیم، نزدیک تر شدیم، لبخند زدیم، هم دیگر را با نام کوچک صدا زدیم، شب ها را صبح کردیم با هم، عاشق یک لبخند شدیم، زمزمه کردیم "تو مثل مخمل ابری، مثل بوی علفی. مثل اون ململ مه نازکی، اون ململ مه، که رو عطر علفا مثل بلاتکلیفی، هاج و واج مونده مردد میون موندن و رفتن، میون مرگ و حیات." 

آن روزی که صدایتان کردم هم دیگر را ببینیم، آن روز اردیبهشت.. برای خاطر آن روز همیشه از خودم تشکر می کنم. 

" با سلام و عرض ادب!

:)

طبق هماهنگی های انجام شده با دوستان کاکتوسی مستقر در تهران، قرار بر آن شد که روز چهارشنبه، مورخ 30/اردیبهشت/1394 ،ساعت 3 بعد از ظهر ، در بوستان آب و آتش (پل طبیعت) گرد هم آییم. در صورت موافقت عدد 1 را با ذکر نام به شماره ی **** ارسال نمایید.

 

قبلا از همکاری شما متشکریم"


چه روزهایی که خندیدیم، چه پاییزها که سر گذاشتیم به شانه ی هم و گریه کردیم. 16 آذر را قدم زدیم، در آن کافه ی کوچک انقلاب درد دل کردیم. روزهای بارانی، کنار شمشادها از عاشقی هایمان گفتیم، به گربه های پارک لاله کشمش و سالاد ماکارونی دادیم. به تعداد همه ی آقایان تیشرت مشکی قهقهه زدیم. چهارشنبه سوری و سینما بهمن یادت هست؟ بنفشه جان تولدت یادت هست؟ 
بزرگ شدیم. دانشگاه رفتیم، فارغ التحصیل شدیم، راه زندگی مان عوض شد. عاشق شدیم، کم شدیم، زیاد شدیم.. کی باورش می شد آن روزها، که ظهر یک امروز در تابستان 96، برویم رستوران خورشید برای نهار عروسی عاذین؟ 
قهر کردیم، عصبانی شدیم از هم، هزاربار رفتیم و هزار و یک بار برگشتیم. چه ها که نگذشت این سال ها بر سر ما. اما امروز را ببین.. گوش کن این چیزی که می خواهم بگویم خیلی مهم است. همه ی زندگی من می ارزد به آن لحظه که ایستادیم در کافه فرانسه و به فال قهوه ی سبحان می خندیم، بلند بلند.. که همه ی آدم های توی کافه و همه ی رهگذران پیاده روی شلوغ انقلاب، به ما نگاه می کنند. 
شما خانواده ی من هستید. شما نصیب من، گنج من از زندگی کردن اید. آن سه تا دانه شیرینی و شمع های رویشان، این چهارنفری که چشم هایشان برق می زند از قهقهه ی لحظه های پیش از گرفتن این عکس (از بس که سبحان ما مسخره است و مسخره است و مسخره است.) ، خاطره ی آن لحظه ی خداحافظی که هیچ کدام دل نمی کندیم برویم پی زندگی مان.. همین هاست که به زندگی ارزش می دهد. 
بی نهایت ممنونم برای هر لحظه ی این چهارسال.




+ عکس هدایا پیوست شود. :دی

تا الان که یک ساعت زودتر رسیدم متروی فردوسی

از پیاده‌روی اون سمت دست تکون داد و بدو بدو از خیابون رد شد. در حین درگیری با آستین چپ ژاکت زرشکیه‌ش سلام داد و گفت : از کی اینجایی؟ دوباره یه ساعت زودتر اومدی؟ بابا آخه برای چی انقدر زود میای که معطل شی؟ اگه دیر بشه هم خب من منتظرت می‌مونم. 
که بهش گفتم ساکت شه و راه بیوفته٬ استرس دارم.



خ. دلم تنگ شده بود.. :)
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan