۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چلچله» ثبت شده است

اطلاعیه

مورد اول:  تا ۱۲ آبان٬ مصلی امام ٬ نمایشگاه مطبوعات به راهه. اگر که رفتید٬  به غرفه‌ی ۱۳۷ ٬ غرفه‌ی چلچلراغ هم سری بزنید. من هم دوشنبه یحتمل از ساعت سه اون‌جا خواهم بود.


مورد دوم: اگر پنجره مخاطب اصفهانی دارد که مایل به دیدار وبلاگی می‌باشد٬ کامنت خصوصی بفرمایید لطفا.

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۷ آبان ۹۶

مرگ بر این ننگ روزنامه‌نگاری

«برزخ بود٬ میان برزخ بودیم. چگونه آمدیم آن‌جا؟ خدایا چگونه رفتیم؟ یادم نیست قیصر.. سه نفر بودیم یا پنج نفر؟ سواره بودیم یا پیاده؟ با قلب‌هایی که هروله می‌کرد..»

نتوانست. بغض نگذاشت ادامه بدهد. لب گزیدم. نمی‌توانستم سر بالا بگیرم٬ نگاهش کنم. «نتوانستن»

سرش را جلو آورد و گفت: گوشی همراته؟ سر تکان دادم که آره٬ چرا؟  لب زد: فیلم بگیریم ازش.  نگرفتم. ندادم که بگیرد. «نتوانستن»

«تو٬ قیصر٬ در بیمارستانی که چرک و نکبت از سر و رویش می‌بارید٬ خوابیده بودی٬ بی‌قدرتر از بی‌نام‌ترین آدم‌ها..» 

بغض٬ چکه چکه بارید روی شیشه‌های عینکش٬ روی میز٬ روی کلمات٬ خاطره‌ها.. تقصیر من بود. نشانده بودم و نوشته‌هایش را گذاشته بودم جلویش و مجبورش کردم بخواند. مجبورش کردم به او فکر کند.. همه‌ی روزهای‌شان٬ خاطره‌های‌شان را دوره کند. دوباره درد آن روز لعنتی ده سال پیش را حس کند. تازه بود هنوز٬ بعد ده سال. تقصیر من بود. حالا چطور می‌توانستم گوشی‌ام را دربیارم و از سوگ مرد در هجر عزیز از دست رفته‌اش فیلم بگیرم؟




خ. من روزنامه‌نگار نیستم. عنوان رو هم با خودم نیستم. با اون نگاه لعنتی‌ام که کار در شاغلان این حرفه ایجاد می‌کنه٬ که همه‌چیز رو به چشم سوژه نگاه کنند. این نگاه بی ملاحظه که در معماری هم بود.


خ. اگر که بخواهم صادق باشم٬ ندیدم که بغض‌ها بچکند روی کلمات و میز و شیشه‌ی عینک.. شاید اصلا عینک نزده‌بود. نمی‌دانم. من فقط می‌شنیدم که صدای سالیانی خاطره می‌لرزد و فرو‌می‌رود و آرام نفس‌هایش را فرو می‌برد در تقلای آرام شدن. چشم‌هایم را بسته بودم و سرم پایین. نمی‌توانستیم. «نتوانستن»

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۲۵ مهر ۹۶

قیصر جان٬ این روزهای بودن تو٬ شوق را در من بیدار می‌کند.

این باد بی‌قراری٬ 

وقتی که می‌وزد٬

دل‌های سر نهاده‌ی ما بوی بهانه‌های قدیمی می‌گیرد.

و زخم‌های کهنه‌ی ما٬ باز

در انتظار حادثه‌ای تازه

خمیازه می‌کشند.

انگار بوی رفتن می‌آید.



خ.قیصر. آینه‌های ناگهان.

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۲ مهر ۹۶

تلاش نافرجام در باب طنزنویسی

همه چیز از ذات فضول انسان شروع شده. از روزی که این موجود بی زبان نادان، به سرش می زند که دنیا شاید چیزی بیشتر از غار و چهارتا درخت دورش باشد. بار، برمی بندد و نیزه به دست و لاشه ی گراز شکار شده بر دوش، به کشف و جستجو٬  به سمت سرسبزی پای کوه ها راه می افتد. چند شب و روزی را در جنگل ها به کشف تمشک و آلوی وحشی و شنل قرمزی و آتش دادن جمع کثیری از درختان بلوط می گذراند و کم کمک می رسد آنجا که درخت و سبزی ندارد و پای آدم در خاک نرمش فرو می رود. جا به جا، پوست چی توز موتوری افتاده و رو به رویش یک محوطه ی بی انتهای آبی رنگ، که ناگهان قرص زرد درخشانی از دلش بیرون می آید و به آسمان می رود. انسان اولیه، از دیدن این صحنه دیوانه می شود. احساس می کند این همان چیزی ست که در تمام زندگی اش می خواسته و "اگر او به یادش باشد، عین خیالش نیست که همه فراموشش می کنند" و "از تمام چیزهایی که دیده، تنها این است که می خواهد به دیدنش ادامه دهد"*. لذا، پاچه ی شلوارش را می زند بالا و ده سال اول را اینطور طی می کند که بایستد در کم عمق تا موج نزدیک شود و از رویش بپرد. 

پدیده ی دریا، انقدر انسان را شگفت زده می کند که تصمیم می گیرد انقدر آنجا بماند تا تلف شود. بدین سبب، یکجانشینی باب می شود و انسان برحسب نیاز، به تولید سیخ، منقل کباب و شلوارک نائل می آید. منتها، با رشد روزافزون جمعیت، ظرفیت سواحل تکمیل و باقی بشریت مجبور می شوند در زمین های دورتر، به چشمه و رودخانه و جوی آب رضایت بدهند. ولی اجازه یافتند که هرازچندگاهی که یک شنبه ای، سه شنبه ای، تعطیل می شود، بین التعطیلین را بپیچانند و چند روزی با مایو، لب ساحل قصر شنی بسازند؛ به شرطی که بعدش برگردند سر شهر و خانه ی خودشان و این عمل شنیع را "سفر" نام نهادند. 

زمان می گذشت و جمعیت زیاد می شد و همین طور شهر و روستاهای جدید، دور و دورتر ایجاد می شدند تا این که از آن طرف خوردیم به یک دریای دیگر. و ما و آن همه خوشبختی.. 

مسئله ای بود. حافظان سنت و مداومان راه پیشینیان، از آنجا که دیگر راه طولانی شده بود و مقصد بس بعید، دستشان کوتاه بود از سواحل شمالی. سفر، یک حرکت لوکس و مخصوص جیب پُرها شده بود. آنها که ماشین داشتند و در صندوق عقبشان، یک باکس پپسی می گذاشتند با زغال لیموی اعلا و آنجا می رفتند هتل و متل و ویلای رو به دریا. این اما باعث شد که باقی انسان ها پی ببرند جاهای دیگری هم هست که می شود بزنی بغل و جوجه باد بزنی. و اصولا سفر یک معانی دیگری می دهد.

البته امروزه، بشر یک اداهای جدید از خودش درآورده که هرکسی خون آریایی در رگ هایش هست، بتواند با فراغت بال هر آخر هفته اش را شمال باشد. از جمله اینکه یک تدبیری اتخاذ کرده اند که همه ماشین دار بشوند و هرکسی هم که ندارد، می تواند کوله اش را بردارد ، بایستد لب جاده و شستش را بگیرد بالا. می آیند می برندش شمال و کوچسرفینگ می کند در خانه ی مردم، با جیب خالی. 

و نتیجه این می شود که ما سیزده به در بچه ها را ریختیم توی ماشین و زدیم به جاده، و حالا هم چنان از پشت ترافیک برای شما می نویسیم، در حالیکه هنوز به پیچ اول چالوس هم نرسیدیم و ستون فقرات و عضلات نشستنکی مان پودر شده است.

هرچه می کشد انسان از جهل و فضولی اش است. می نشستی گوشه ی غارت، کاهو سکنجیبنت را می زدی دیگر..




خ. ببین دختر٬ پای نوشته های ضعیفت هم وایسا. 

خ. ءون یکی ستون چاپ شده در چلچراغ از بنده شماره ی ۷۱۲

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲۴ تیر ۹۶

تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود

من یک آدم خانه ای بودم و او یک آدم بیرونی. دنیا را اگر قسمت می کردند، سهم من همین گوشه ی امن خانه بود. دریچه ی کولر را تنظیم کنم روی تخت خوابم، پتو گلبافت بکشم تا بالای گردن و بخوانم "در سالهایی که جوانتر و به ناچار، آسیب پذیرتر بودم، پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه مزه می کنم. او گفت:«هروقت دلت خواست عیب کسی را بگیری، یادت باشد که در این دنیا، همه ی مردم مزایای تو را نداشته اند.»"*

مأمن او خیابان های شهر بود. غمگین اگر بود، عصبی می شد؛ می زد بیرون و کنار مردم راه می رفت و می رفت تا دردش ته نشین بشود. یک روز هم، زد به سیم آخر و کوله اش را برداشت و رفت. آن روز داشتم جین ایر می خواندم. پرسیدم:«کجا؟» گفت شهر تنگش آمده. باید برود در پناه خیابان های شهری دیگر. 

از آن روز، من ماندم و آب دادن به گل های شمعدانی، در حریم امن خانه ای که همه چیزش برای من، تحت امر من بود و او، که گاه به گاهی برمی گشت و از سفر می گفت. از دیدنی های جدید، آدم های جدید، از پیرزنی که نان را از تنور درآورده و داده دستش، از بادبادک هوا کردن در ساحل و خوابیدن توی چادر، و باز، بی تاب می شد و می رفت. من نمی فهمیدم بر زمین سخت و سرد خوابیدن، چه لذتی دارد وقتی می توانی بالشَت را بغل بگیری و هر صبح برایش عاشقانه بخوانی که امشب زودتر به دیدارش می آیی. هیچ کجا که تخت خواب خود آدم نمی شود. زندگی را قسمت کرده بودیم. خانه، و هرچه در درونش برای من؛ بیرون از خانه و هر چه که ندارد برای او. 

هربار که برمی گشت، سعی می کردم سر عقل بیاورمش. نو غنچه های تازه رسیده ی باغچه را نشانش می دادم و می گفتم:« ببین، اسمش را گذاشته ام "تو".» که ببیند در گِل این خانه ریشه کرده. پاگیر شود و سربلند کند. برایش چای باهارنارنج دم می کردم که بو بکشد و بماند، اما مشامش را عطر وطن های دیگر پر کرده بود. بخار چای را بو می کشید، لبخند می نشست به صورت آفتاب سوخته اش، چشم هایش را می بست، چشم هایم را می بستم، می گفت که کویر، خالی و سکوت است. که هرچقدر هم داد بکشی، گوشه ای از سکوتش را پر نمی کند. آنقدر بزرگ است که خودت را گم می کنی و آسمانش، بزرگتر.. بزرگتر. آخر ندارد. هرچقدر که چشم، می گردد و ذهن، خیال می کند، به ته نمی رسد. مثل دریا.. 

پرسیدم:« دریا؟ دریا را برایم بگو.» می گفت :« روشن است، صاف و زلال. انگار که همه ی زنان تاریخ، نشسته اند در مجلس روضه ی مردان باز نامده شان از جنگ و سل و سرطان، های های گریسته اند و مشت کوبیده اند به سینه هاشان از داغ سیاوش ، از مرگ سهراب، "آه و واویلا، کو جهان آرا".  دریا، شور است. آب شور می کشد به لباست، سنگینت می کند. خورشید می تابد، نور تلألو می کند و آب روشن، می درخشد. می دانی؟ نگاهش که می کنی، دلت هم می گیرد، هم می خندد. چیز عجیبی ست دریا.. مثل همان کویر.»  و من برایش زمزمه می خواندم :« دریا خندید، در دور دست. دندان هایش کف و لب هایش آسمان..»**

ماجراهایش شبیه داستان های من بود. او، خودش، بزرگترین قهرمان قصه ها. من، کسی که در دلش همه ی عالم می تپد. بزرگترین گنجینه ی آدم ها را در کتاب خانه ام داشتم، قصه هایشان را. در خطوط و صفحات کتاب، در دل شخصیت هایش زاده می شدم و آن نوشته ها، من بودم که روایت می شدم. می گفت:« نمی فهمی، نمی توانی درک کنی که یک لیوان چای دارچین، در شب سرد جنگل های تودرتوی هول انگیز، چطور دلت را روشنی و زندگی می دهد.» او نمی دانست که من، شب ها، در جنگل های هول انگیز، در وجود گیله مرد اسیری کشیده ام از جیغ ترسیده ی صغرا.  من در حضور کلمات، خیال می کردم. و تخیل، محدود نمی شود به لحظه و محیط و فضا. من، که هزاربار دیگر می توانم در آن شب تیره ی یخ زده، به جای هرکدام از آنها، جنگل را تجربه کنم. محمد ولی، مأمور دوم یا صغرا، که صدای جیغ ترسیده اش مو به تن راست می کرد. 

سفر همیشه رفتن نیست. سفر، هجرت و کاوش و تجربه کردن اگر باشد، اگر دیدن و شنیدن و مزه کردن، سفر فرار کردن از هرچه که هست اگر باشد؛ من گوشه ی اتاق، پتو را می کشم تا زیر چانه و در صفحات سفر می کنم. من، از غم و دلتنگی او، که خیابان ها و شهر و کوه و بیابان ها را پشت سر می گذراند، به کتاب هایم سفر می کنم. او نمی داند. هر چقدر هم که هربارِ بدرقه، در گوشش زمزمه کردم "کوچ تا چند؟ مگر می شود از خویش گریخت؟/ بال، تنها غم غربت به پرستوها داد." 

آخر، یک روز یکشنبه، در خانه را زدند و خبر مرگش را آوردند. به مادرش گفتم:« دیدی که سفر عاقبت نداشت؟ زیادی با دریای عجیب، به درد دل نشسته بود.»





*سطور اولیه ی داستان گتسبی بزرگ

**بخشی از شعر آب دریا از فدریکو گارسیا لورکا



خ. قدم اول.. این نوشته در شماره ی 712 هفته نامه ی چلچراغ چاپ شده :)

بعدا نوشت مورخ 20 مرداد 97: نقد امیلی امرایی در پایگاه نقد داستان

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶

گاهی به کتابات سر بزن

در ادامه ی بازی های تابستانی بلاگستان، در کتاب بازی هولدن شرکت می کنیم نقطه


دسته ی یکم: هدایا

  • شاخه ی اول: بابا  
  من خوندن و نوشتن رو از روی دست بابا یاد گرفتم. پررنگ ترین لحظات پدر_دختری ما وقتایی بوده که بی مناسبت، دستمو می گرفت و می رفتیم بوستان، یا شهر کتاب شریعتی. عجیب ترین کتاب ها رو به من هدیه داده بابا. تولد 6 سالگیم برام کلیله دمنه خرید :) 8 سالگی کتاب کامل و مفصل دیوید کاپرفیلد و آخرای دبستان یک کنت منت کریستوی هزار صفحه ای با جلد کهنه که چاپ سالهای 60 بود. بین کتاب های دم دستم این دو تا بودن. اولی کتاب مادر از ماکسیم گورکی (سال 89 من 12 ساله بودم) که اولش رو خودم امضا کردم :دی. پس زمینه ش هم دید و بازدید جلال آل احمده.  دومی داستان سیاوش، از مجموعه ی داستان های شاهنامه برای نوجوانان، که با خودکار اکلیلی امضا کرده برای خورشید :))





  • شاخه ی دوم: محمود
  پسرخاله ی بزرگ من تنها کسیه که در فامیل کتاب می خونه. تنها کسیه که سالی یک بار زمان تولدم برام کتاب می خره.  شازده احتجاب یکی از اونهاس. یکی از محبوب ترین کتاب های من.. صفحه هاش بوی تابستون 94 رو میده. ماه رمضون بود و من تازه کنکوری شده بودم. عصرها می نشستم روی اون نیمکت رو به روی آتش نشانی، بلوار کشاورز، می خوندم و حظ می بردم از نوشتار هوشنگ گلشیری. 






دسته ی دوم: امضا شده ها
چندتا کتاب هست که نویسنده یا مترجمشون صفحه ی اولش برام چیزی نوشتن که دلبرترینشون یادگار امیرخانی صفحه ی اول "من او" ئه :))))



دسته ی سوم: خودنوشته ها 
آغاز همه ی کتاب های من، چیزی به خط من هست. یک مسئله ای که برای ما آدمای کم پول هست، اینه که بی حساب خرج نمی کنیم. خیلی کم پیش میاد که بگم خب، برم امروز چندتا کتاب بخرم. همه ی کتاب های من یادگار از یه اتفاقن. یک روزی که احساس خاصی داشتم، یک اتفاق ویژه ای افتاده یا مناسبتی هست. معمولا نشونه ای از اونها در آغاز کتاب هست. گاهی هم فقط تاریخ و امضا.

  • شاخه ی اول: نمایشگاه کتابی ها


نامه ها از سید علی صالحی  و پایینی، فرهنگ عامیانه ی مردم، صادق هدایت، نشر چشمه





  • شاخه ی دوم: یادگار از یک اتفاق
  رونوشت، بدون اصل از نادر ابراهیمی. برگشتنی از دفتر مجله، وقتی که خواستند بنویسم. فردا چاپ میشه راستی :)



از نسیم مرعشی، یادگار روزی که مشهد بودم و با عمه رفتیم کافه ی آفتاب کوچه ی کتاب.




  • شاخه ی سوم: سال کنکور
  سال کنکور من مهم ترین، عزیزترین و بهترین سال زندگی من بود. پست طولانی شده، خسته شدین، دیگه کش نمیدم.. اینا بخشی از یادگاری های منن از خالصانه ترین احساسات اون روزهام.


قطار به موقع رسید ، هاینریش بل



فارنهایت 451 ، ری بردبری



سمت تاریک کلمات، حسین سناپور



سانست پارک ، پل استر




آیا از کادر بندی چندتا عکس آخر کیف نمی کنید علامت سوال :دی

منو کسی دعوت نکرده بود، خودم خود جوش پست گذاشتم. دعوت می کنم از اونایی که کسی دعوتشون نکرده ولی دوست دارن بازی کنن.
  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۶ تیر ۹۶

خلاصه ی کلام یا پست قبل به عبارت دیگر

گفت که راجع به سفر بنویس.

همان طور که یک رفتگر، نیمه شب ها کوچه ها را جارو می زند؛ یک معمار فضاها را خلق می کند؛ یک باغبان دم دمای باهار بنفشه کاری می کند؛ من موظفم، مکلفم، از من خواسته شده و مسئولیت دارم که یک سر رسید تاریخ گذشته را باز کنم، ته خودکار مشکیم را بجوم و بنویسم. بنویسم از سفر..

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶

مفصل تر یا مرور سالیانی که گذشت

عرض سلام و ادب!

میخوام یه خبر مهم بهتون بدم.

بذارین از اولش شروع کنم. پنجم دبستان بودم، کتاب درسیمون ته هر درس، یه صفحه برای انشا داشت. اولین بار، دبستان حضرت رقیه، کلاس 5/1 ، وایسادم جلوی تخته و اولین انشامو از توصیف خونه ی قبلیمون، میون درختای توت و آواز گنجشک ها خوندم. وقتی تموم شد، همه برام دست زدن. خانم رضایی با لبخند گفت "چقدر قشنگ بود." تعجب کردم. اولین بار بود که رو به روی صفحه ی سفید می نشستم و چیزی رو خیال می کردم و کلمات رو می چیدم کنار هم. تشویق شدم ولی نمی دونستم چرا. 

نوشتن، به مدد زنگ انشای مدرسه ی راهنمایی ادامه دار شد. خانم رحیمی ادبیاتُ جدی می گرفت. سخت نمره می داد و آه و ناله ی بچه ها رو در می آورد. من تکیه می دادم به ستون وسط کلاس 1/1  و ریز ریز می نوشتم. یه بار موضوع داده بود "تنهایی". فکر کردم چرا راوی همیشه "او" یا "من" ـه؟ نوشتم، با زاویه ی دید دوم شخص. 20 شدم. خانم رحیمی گفت تو قلمت خوبه. 

سال بعد برای مسابقه ی منطقه شعر فرستادم. "شاداب باش.." اول شد. از همین حوالی به بعد، نوشتن و ادبیات خصلت من شد. از همون ساعت اول و روز اول، هرکس نقشی داره تو کلاس. یکی میشه اونی که میشینه نیمکت نزدیک معلم و داوطلب حل همه ی مسئله هاس. یکی هست که همیشه اون ته ها خوابه. من هم اونی بودم عشق ادبیات بود. سوگلی همه ی معلمای ادبیات. خطم خوب بود، یه عالمه کتاب خونده بودم و بهتر از همه انشا می نوشتم. 

سیزده سالگی یه نت بوک صورتی خریدم که اسمش لاله س. از روی دست بابا وبلاگی تو پرشین بلاگ ساختم به اسم شمس الملوک. خونده شدن بهم مزه کرده بود. دلم نوشتن می خواست. خواننده های اونجا بیشتر آشناهای وبلاگی بابا بودن. که جوان ترینشون ده سال از من بزرگتر بود. یه بار جعفری نژاد یکی از پستامو لینک کرد. محسن باقرلو (کرگدن معروف) اومده بود و کامنت داده بود (با همون مدل مختص خودش) "شما خیلی خوب می نویسی. آففرین." با دو تا "ف" .  خوشحال می شدم. خوشم میومد ولی نمی فهمیدم باز. چرا میگن نوشته های من خوبه؟

دبیرستانی شدیم. فرصت ها کمتر شد. مدرسه دیگه فقط به ما دستور زبان و کلیله و دمنه یاد می داد. خودآزمایی و شعر حفظی و همین چیزها. من آدم ول معطلیم. باید چیزی برام تکلیف باشه که پاش بشینم و انجامش بدم. به تفریحی و سرگرمی و وقت گذرونی اعصابم نمی کشه. وسطش ول می کنم میرم. وبلاگ برام فرصت بود. 4 سال اونجا نوشتم. و مثل همه ی وبلاگ نویسای عالم، رسیدم به اونجایی که وایمیسی و از خودت می پرسی "این چیزا چیه می نویسم؟ چرا کسی باید نوشته های منو بخونه؟" بزرگ شده بودم و بیشتر خونده بودم. نوشتن، هرچقدر لذت بخش، به نظرم کافی نبود. به نظرم من فقط در حد همون نوشته های 13 سالگی بودم.

درشو تخته کردم. بعد از اون فقط خوندم، پشت سر هم. هرچیزی که به دستم می رسید. ارزش کلمات رو فهمیدم. کلمات رو شناختم. و بیشتر تو خودم فرو رفتم. من هیچ چیز نمی تونستم بنویسم که در برابر این شاهکارهای بی نظیر، قابل قبول باشه. من یه خواننده ی قوی شدم. چشمام به نوشته های خوب عادت کرد و دیگه نتونستم بنویسم. که هرچی نوشتم، ناقص بود و کم و بی ارزش. 

سال پیش، همین موقع ها بود که دیدم اینطوری نمیشه. یک راه بیشتر نیست برای بهتر نوشتن. بیشتر نوشتن.. . سه ماه طول کشید تا با خودم کنار اومدم و این پنجره باز شد. سعی کردم با وسواس هام کنار بیام. اما هنوز نوشته های جِدیمُ نصفه رها می کنم و هنوز هم پای هر پست فکر می کنم خوندنشون ارزشی نداره. هنوز هم وقتی لطف می کنید و از نوشته هام تعریف می کنید، خوشحال میشم اما نمی فهمم چرا.

نوشتن برای من راه نفس کشیدنه. و حالا.. امروز ، دفتر یک نشریه بودم و قبولم کردن و قراره کمکم کنن جدی تر بنویسم. بسیار امیدوارم و میخوام سعیم رو بکنم. لطفا برام دعا کنید خوب باشم. 


 

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.