پنجره می‌چکد

مباش غره به سامان این بنا که نریزد

 یک پشتی می‌گذارد زیر سرم و می‌دود سمت کمد چادرها. تای چادر گل‌گلی را باز می‌کند و می‌کشد رویم، بعد آن یکی را که نقش و نگار سبز دارد. می‌رود سمت پنجره‌ها. زیر لب می‌گویم بگذارد باز بمانند. می‌ایستد، یک چیزهایی می‌گوید که نمی‌فهمم و دوتایی‌شان می‌روند. در نمازخانه‌ی آبی مدرسه، سست و بی‌جان افتاده‌ام. پرده‌های نازک آبی، در دست باد پرواز می‌کنند و فرومی‌افتند و آسمان، پیدا و پنهان می‌شود. دسته‌ی کلاغ‌ها در راه بازگشتند. روشنی درخشان روز، فرونشسته و هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رود. فکر می‌کنم« باید آرام باشی». در خیالم می‌گردم دنبال روان‌نویس نوک‌نمدی دو دهم، روی یک صفحه‌ی سفید A3، هزاربار می‌نویسم :"ای خیال عارضت آه ضعیفان را عصا"

 نگار می‌نشیند کنارم. بسته‌ی شکلات را از دست لرزانم می‌گیرد و کلنجار می‌رود برای باز کردنش. از هدیه می‌پرسم:« به سالن سر زدی؟» می‌گوید که همه دارند درس می‌خوانند. این‌طور می‌گوید تا بلند نشوم بروم بالای سرشان. با غصه می‌گویم:« بچه‌های مردم رو سپرده‌ند دست من.» نگار می‌گوید:« اصلا نگرانش نباش. این دیگه چه کوفتیه؟» کاغذش را پاره می‌کند و می‌دهد دستم. اصرار می‌کنم:« شما دیگه بفرمایید سر درس‌تون.» می‌خندند و نگار یک کیک از کیسه‌اش بیرون می‌آورد. « نه، ما این‌جا هستیم تا تو همه‌ی این‌ها رو بخوری!» می‌گویم:« نمی‌خورم، من از این کیک‌ها دوست ندارم.» گوشی‌ام را می‌دهم دستش تا با خانم امینی تماس بگیرد. در نمازخانه را که می‌بندد، اشکم روان می‌شود.

 خانم مصلحی آمده و یک بسته‌ی بزرگ پفک برایم آورده. همه‌ی توانم را جمع می‌کنم، می‌نشینم و تکیه می‌ذهم به کمد پرچم و اعلامیه‌های 22 بهمن. پفک را باز می‌کند، می‌نشیند رو‌به‌‌رویم و زانوهایش را بغل می‌کند. «باز یادت رفت غذا بخوری؟» به چشم‌های مهربان گوستاو فکر می‌کنم و اشک‌هایم می‌چکد. جلوی خودم را نمی‌گیرم. فکر کردن به این‌که جلوی خودم را بگیرم، تمام انرژی بازیافته‌ام را تحلیل می‌برد. دوباره دراز می‌کشم و چادر گلدار آبی را می‌کشم تا چانه‌ام. می‌گویم:« بچه‌ها توی سالن تنهااند.» می‌گوید:« نگران نباش.» نمی‌رود. با هم صحبت می‌کنیم. 

*

 سه و نیم صبح بیدار شدم. نامت را صدا کردم. خواستم بیایی و دستم را بگیری. خانه تاریک و ساکت بود، تنم تبدار و هوا گرم. خودم را کشیدم سمت پنجره و تا نیمه بازش کردم. لیوان نصفه‌ی آب را از روی میز برداشتم و خالی کردم روی سرم. جواب نداد. پتو را پیچیدم دورم و پاکشان رفتم سمت آشپزخانه. توی تاریکی، شربت آبلیمو درست کردم و دراز کشیدم روی زمین. گشتم دنبال تمام چیزهای کوچکی که در دل این روزهای خوب، آزارم داده‌اند. هیچ‌کدام آن‌قدر بزرگ نبودند. پس من ضعیف شده‌ام. وابسته شده‌ام به یک روال مشخص که اگر هر جزئش نباشد، از پا می‌افتم. برای خودم یک دستورالعمل خوشبختی نوشته‌ام و اگر طبق نقشه پیش نروم، احساس ناکامی و شکست می‌کنم. باید از بندها جدا شوم. از نیاز به حضور مام‌بزرگ سر سفره‌ی شام، از محبت بچه‌های سال چهارم دبیرستان ما، از دل‌مشغولی شیرین دوست داشتن، از انتظار کشیدن برای لحظه‌ی رسیدن، از شمردن لبخند دیگران، از احتیاج به شنیده شدن نامم، از بودن تنها دو دوست من در قسمتی از هرروزم. باید از وابستگی‌ام نسبت به آن‌ها جدا شوم. بعد نگرانی‌های دیگرم را حل می‌کنم.

 هوا روشن شده بود که تلفن خانه زنگ خورد. همکارهایم بودند. تلفن را گذاشته بودند روی اسپیکر و همه با هم داد می‌زدند که می‌خواهند مرا ببرند کله‌پاچه بخوریم. سفارش کردند استراحت کنم و اگر مواظب نباشم، به مادرم خبر می‌دهند. گفتم به مادرم خبر ندهند.

از کوله‌پشتی، سررسید اضافه‌ام را درآوردم و شروع کردم به نوشتن. شاید حالم را بهتر کند. 

  

نکنه نگات صدام نکنه

 باران می‌کوبید به سقف شیروانی کتاب‌خانه. مداد از بین صفحات کتاب تست قطور، قل خورد و افتاد روی میز. کتاب بسته شد. مهدیه، با نگاه بی‌حالتش، از پنجره‌ی باز خیره شده بود به حیاط خیس مدرسه، که باران سیل‌آسا می‌بارید و می‌لغزید روی زمین، در شیب گوشه‌ی آب‌خوری جمع می‌شد و بالا می‌آمد. گمان بود که می‌خواهد ما را در خود غرق کند. گوشه‌ی جزوه‌ی فیزیکم نوشتم.. 



 صندلی عقب رفت. کفش‌های نازنین از پشت سرم عبور کرد و رفت سمت میز بیتا. دکمه‌ی چای‌ساز را زد و صدای فس فس کتری بلند شد. جزوه‌ی فیزیک را بستم و انداختم روی ستون کتاب‌های کنار دستم. باران از توی ناودان‌ها، شرّه می‌کرد و جاری می‌شد به سمت تیر دروازه. مهدیه، به آخر حیاط، در چرک صورتی ساختمان مدرسه که هیچ‌کس بازش نمی‌کرد که بیاید یا برود، هزارسال بود که نگاه می‌کرد. چشم‌هایم را بستم و تصور کردم که می‌توانم بخوابم. دنیای پشت پلک‌هایم، خالی و تاریک بود. گفت:« می‌دونی..». چشم‌هایم را باز کردم. بدون این‌که نگاه از پنجره بردارد، ادامه داد:« حس می‌کنم خدا دیگه نگام نمی‌کنه». نگاهش کردم.

 بیتا، کرنومترش را متوقف کرد. بلند شد، جلو رفت، پنجره را بست، کبریت زد و خم شد روی بخاری. شعله‌ها زبانه کشید. دست گذاشت روی شانه‌ی مهدیه و برگشت پشت میزش. چای‌ساز صدا کرد. نازنین کتری را کج کرد و آب داغ سرازیر شد توی فلاسک. درش را چفت کرد و کفش‌هایش از پشت سر من برگشت جای خودش. من از کنار صندلی مهدیه، که با نگاه بی‌حالت دنبال مدادش می‌گشت، خیره شدم به شعله‌های آبی بخاری.




    خ. در تلاطم گذر روزها، از خستگی تکاپوی مدام، گاهی می‌ایستم. چشم‌هایم را می‌بندم. برمی‌گردم به گذشته. به یاد می‌آورم.

ماییم مست و سرگران


این روزها که می‌گذرد٬ شادم

که می‌گذرد این روزها٬

شادم

که می‌گذرد.


قیصر امین‌پور

از گذر روزگار٬ در گوشه‌ی امید٬ چو نظارگان ماه


  پیش‌نوشته: برای دختران چهارم دبیرستان ما٬ وقتی که رسیدنم را می‌بینند و از ته حیاط با شوق و جیغ و داد٬ اسمم را صدا می‌کنند. 



 دو ثانیه‌ی آخر چراغ قرمز بود که دویدم توی ایستگاه. دست تکان دادم برای راننده که نگه دارد. پایم را که داخل گذاشتم٬ اتوبوس از جا کنده شد و شروع به دویدن کرد. دستم را گرفتم به میله‌ای٬ برگشتم و انگار غزاله باشم به‌جای خورشید. فکر کردم:« این‌جا دیگر کجای دنیاست؟» شبیه خواب بود آن شب. در سالن اجتماعات مدرسه سر گذاشته‌بودم روی میز و خوابم برده‌بود. 
 چشمم درد می‌گرفت. عینکم را بر‌می‌داشتم و سر می‌گذاشتم روی میز٬ یک٬ دو لحظه. بعد که سر بلند می‌کردم٬ سارا پشت میزش نبود. تک به تک همه گوشه‌های مدرسه را که می‌گشتم و برمی‌گشتم سالن٬ جست‌و‌خیزکنان از آن سمت حیاط می‌آمد و دست تکان می‌داد. یک شب باز رفته‌بودم دنبالش. پیدایش نکردم. برگشتم و دیدم اصلا از سر جایش بلند نشده بوده. زار و نزار٬ بی آن‌که سکوت وقت مطالعه‌شان به‌هم بزنم٬ تک تک اسم‌شان را زمزمه کردم و دنبال چشم‌های‌شان گشتم که نگاهم کنند و ببینم که هستند. بهار نبود. بیرون دویدم و دوباره به همه‌جا سرک کشیدم. کارگاه٬ کتاب‌خانه٬ کلاس رو‌به‌روی آزمایشگاه٬ چهارم ریاضی٬ چهارم تجربی٬ دفتر خانم امینی٬ دوباره پایین٬ سالن اجتماعات٬ کتاب‌خانه٬ کارگاه٬  «بچه‌ها بهار رو ندیدین؟» ٬ سوراخ گوشه‌ی حیاط٬ آب‌خوری٬ راهروی پایین که گاهی چندنفری می‌نشستند و با هم درس می‌خواندند٬.. چراغ دست‌شویی‌ها خاموش بود. ایستاده بودم وسط حیاط و نفس‌نفس می‌زدم. یاد تابستان افتادم. تازه آمده‌بودم و مراقب آزمون‌های صبح‌شان بودم. بهار می‌نشست نیمکت اول ردیف وسط٬ سمت ریاضی‌ها. برگه‌ها را که پخش می‌کردم و نوبت بهار می‌رسید٬ می‌چسبیدند به هم. جدا نمی‌شدند. من می‌خندیدم٬ او هم می‌خندید. اسمش را زود یاد گرفتم.نگاه کردم به آسمان. انگار پشت ابرها قایم شده‌باشد. «کجایی تو بهار؟»
از در حیاط راهنمایی٬ قامت کوتاهی جلو آمد. تاریک بود٬ شب بود٬ نمی‌دیدم. گفتم:« تویی بهار؟» جواب داد:« بله.» صدای خودش بود. پرسیدم٬ زار و نزار:« کجا بودی؟» حالم را که دید٬ تندی گفت:« رفته‌بودم اون‌ طرف دستم رو بشورم. این‌جا مایع نداشت.» می‌خواستم سرش داد بزنم٬ می‌خواستم دعوایش کنم که مگر من هزاربار نگفتم که به من خبر بدهید وقتی می‌روید بیرون. می‌خواستم بغلش کنم٬ مثل مادری که پاره‌ی تنش را گم‌ کرده بوده در شلوغی بازار٬ می‌خواستم بگویم «هیچ‌وقت دور نشین از من.» نگاهش کردم٬ نگاه چشم‌هاش. گفتم:« بیا بریم تو سالن٬ هنوز بیست دقیقه مونده.» 

 درست یادم نیست کی بود. همان شبی که فاطمه زود رفت خانه و جنجال شد٬ یا شبی که دیدم نشسته روی زمین کنار دیوار٬ نه حرف می‌زد٬ نه می‌خواست که حرف بزند. نشستم کنارش و پاهایم را دراز کردم٬ گفتم:« چی شده؟» گفت:« ناراحتم.» ان‌قدر معمولی که انگار بگوید اسمم فاطمه است. من اگر بودم٬ می‌گفتم هیچی٬ از سر وا‌ می‌کردم. این‌ها٬ می‌گویند که ناراحتند و وقتی نمی‌توانی هیچ‌ کاری برای‌شان بکنی٬ مستقیم نگاهت می‌کنند. 
یاسمن و سارا هم همان شب٬ بحث‌شان شده‌بود. بچه‌ها آن زنگ را شروع کرده‌بودند. رفتم سمت‌شان٬ یاسمن به ستاره گفت:« خب بیاد٬ مگه داریم چی‌کار می‌کنیم؟» و رو کرد به من:« باید با سارا صحبت کنم.» گفتم پس بروند آن‌طرف حیاط که صدای‌شان مزاحم باقی بچه‌ها نباشند.  چه می‌گفتم؟ منع‌شان می‌کردم؟ داد و بیداد می‌کردم؟ بعدش قایمکی نمی‌رفتند پیش هم؟ به‌نظرم وقتی که هنوز برایت احترام قائلند٬ بهتر این است که حفظش کنی. 
خانم داداشی مگر نبود آن شب؟ من مسئول مشاوره‌ها بودم. فاطمه و گلشید و محیا٬ چه‌قدر غر زدند که خسته‌ایم.. فرستادم‌شان نمازخانه٬ نیم‌ساعتی بخوابند. مادرش دیر آمد٬ حتی با این‌که فاطمه بعد از کلاس زنگ زده و یادش انداخته‌بود. راهنمایی‌ش کردم که در دفتر معاونت منتظر باشد. تعارف کردم ولی ننشست. رفتم نمازخانه و هرچه گفتم:« فاطمه٬ مامانت اومده.» خواهش کرد:« بذار یه‌کم دیگه بخوابم.» بعد هم که از مشاوره آمد و با گریه دوید بالا. بچه‌ها تک‌تک رفتند کنارش. نرفتم. ایستادم پای پله‌ها و به صدای گریه‌اش گوش دادم. خانم داداشی آمد و سر همه‌ی بچه‌ها داد زد که با اجازه‌ی چه‌کسی از سالن بیرون رفته‌اند؟ بچه‌ها بلندتر داد زدند که می‌خواهند پیش دوست‌شان بمانند. رفتم بالا٬ فاطمه٬ تنهایی گوشه‌ی کلاس ۴۰۲ هق‌هق می‌کرد. آغوشم را باز کردم٬ محکم چنگ زد به پشت مقنعه‌ام. آرام کنار گوشش زمزمه‌کردم:« نباید ان‌قدر خودت رو اذیت کنی دختر.» کز کرده‌بود در آغوشم و تمام بدنش می‌لرزید. بچه‌ها را آرام کردم که بروند پایین. به اشاره و زمزمه گفتند خودم٬ پیشش بمانم. ده دقیقه بعدش بود٬ یاسمن و ستاره یواشکی آمدند بالا و بعد هم می‌گل.
توی دفتر٬ عروض و قافیه می‌خواندم که آن یکی سارا آمد و پرسید می‌تواند تلفن بزند؟ چشم‌هایش تر بود. وقتی می‌رفت٬ سر بلند نکردم از کتاب٬ پرسیدم:« حالت خوبه سارا؟» مکثی کرد و گفت:« مرسی٬ بد نیستم.» وقتی رفت پایین٬ کتاب را بستم و رفتم بالا:« بچه‌ها٬ یکی بره پیش سارا.»  _« کدوم سارا؟» ؛ « سارا بلنده.»  می‌گل رفت. پرسیدم:« اوضاع خوبه؟» همه نگاه کردند به‌ هم. همه خندیدیم. در را که می‌بستم٬ یاسمن آمد و آرام گفت:« یادته اون شب چی بهت گفتم؟» بهش فکر کرده‌بودم. کنارش زدم و رفتم تو. نشستم روی میز معلم و گفتم:« حالا بذارین من یکم حرف بزنم. از روزایی که دو سال پیش٬ من٬ این‌جا گذروندم..» 
 حرفم که تمام شد٬ یاسمن گفت:« اینا رو اون شب نگفته‌بودی.» گفتم:« نه٬ همه‌ش رو نگفته‌بودم.» دست گذاشت روی شانه‌ام٬ نگاهش کردم٬ سر تکان داد. 

 شب عجیبی بود٬ بی‌قاعده. آن ساعت انگار٬ از دست زندگی خارج شده‌بود. مثل این‌که اتوبوس در ایستگاه دم خانه بایستد و تو پیاده نشوی. مثل این‌که یک روز صبح٬ در راه دانشگاه٬ راننده تاکسی‌های آزادی ازت بپرسند «خانم٬ رشت؟» و ماکت‌هایت را بگذاری کنار خیابان٬ سوار ماشین رشت شوی. 
 داد و بیداد کرده‌بود٬ به برادرش که دیر کرده فحش داده‌بود٬ گفته‌بود «اصلا به تو ربطی نداره»٬ ول کرده٬ رفته‌بود و وقتی مستأصل صدایش کردم «یاسمن»٬ برگشته‌بود. تهش که دید من نمی‌گذارم بروم٬ نشسته‌بود کنار دیوار٬ روی آسفالت سرد و پاهایش را دراز کرده‌بود. نشستم کنارش. مثل این‌که نمایش تمام شده‌باشد و تماشاگران رفته‌باشند. نمایشی که در قالب نقش‌هایش٬ اسیر شده‌اید. همه می‌دانید که نیرنگ و دروغ است اما٬ به‌روی خودتان نمی‌آورید. نشسته‌بودیم و راز نقش ‌ها را برملا می‌کردیم.
 خود زندگی بود آن ساعت. انسان‌بودن٬ در همین اراده‌ی شگفت‌آور است. در طغیان و سرکشی ناگهانی از همه‌ی اجبارها و هنجارها و تحمل قاعده‌هایی که برای زندگی زمینی‌مان٬ ناچار به رعایت‌شان‌ایم. یک شب هم دل به دریا می‌زنیم و می‌سپاریمش دست احوال‌مان. بگذار هرچه خواست بکند. مثل راننده‌ی اخموی خط تجریش-راه‌آهن با آن چشم‌های بی‌حالتش که هرایستگاه می‌زد روی ترمز و عربده می‌کشید:« از همین در بیا بالا.» عقب اتوبوس خالی٬ مقام معظم قسمت زنانه را مختلط فرموده‌بود. آخر شبی به سرش زده‌بود در اتوبوسش حکومت خود‌مختار راه بیندازد. سلطنت یک‌شبه٬ مثل یک خواب کوتاه.
 فردا که می‌رسید٬ آن پسرک هدفون به گوش٬ پدری که ایستاده‌بود کنار دخترش و آن مردی که سیگار خاموشش را بین انگشتان می‌چرخاند و بلند‌بلند با تلفن صحبت می‌کرد٬ دوباره می‌رفتند سمت مردانه. فاطمه می‌نشست کنج حیاط٬ به یک گوشه خیره می‌شد٬ نه حرف می‌زد٬ نه درس می‌خواند. من٬ از خواب می‌پریدم در سالن اجتماعات مدرسه٬ می‌دیدم که سارا پشت میزش نیست.



و ناگهان سه شنبه..


                 پیش نوشته: برای آبی، که به خاطره هایم گوش می کند. 



  

   "بهترین لحظه‌ها،
    لحظه‌هایی که در حلقه‌ی کوچک ما،
    قصه از هرکه و هرکجای زمین و زمان بود،
    قصه‌ی عاشقان بود.
    راستی،
    روزهای سه‌شنبه، پایتخت جهان بود."

 خیلی دلم می‌خواهد بدانم، چه قول و قراری داشته با سه‌شنبه‌ها قیصر، که این‎گونه با مهر و آه، از خاطره‌هایش سروده. سه‌شنبه برای من هم خاطره دارد. از روزهایی که در کلاس و درس و مدرسه گذشت. مدرسه نه، که خانه‌ی ما بود.
  سال سوم، هر هفته، بیست دقیقه‌ی آخر زنگ کامپیوتر را که همیشه روی هوا بود، می‌رفتم نمازخانه‌ی آبی مدرسه. آبی، چون پرده‌های نازک آبی رنگ داشت که از نسیم بهار، موج می‌افتاد بهِ‌شان و نور آفتاب پر زور سر ظهر، از پشتش می‌تابید و رنگ می‌گرفت، آبی می‌شد، سایه‌ی آبی می‌انداخت سرتاسر اتاق. یک حال معنوی می‌داد به تسبیحاتت. همیشه وقتی می‌رسیدم که کفش‌های بزرگ آقای شعبانی، جفت شده‌بود جلوی در و دست‌های بزرگش، چفت هم قنوت بسته بود. یا این‌که، وقتی می‌رسید که حمد و توحید رکعت دوم را خوانده‌بودم و دست‌هایم را چفت هم می‌گذاشتم. "یاالله"ـش می‌پیچید به "ربنا"ی من. خدا حواسش را بیش‌تر جمع ما می‌کرد.
حمد و سجودم را لفت می‌دادم تا نمازش تمام شود و قد بلندش رو به مشهد تعظیم کند و سلامی بدهد و برود؛ بعد سر می‌گذاشتم روی زمین، کنار مهر و چادرم را می‌انداختم روی صورتم. یک چادر سفید با گل‌های ریز آبی سر می‌کردم همیشه. تا می‌کردم، قایم می‌کردم ته کمد چادرها، یک جایی که فقط خودم پیدایش کنم. بلند بود برایم. موقع سجده رفتن، باید بالا می‌کشیدمش نگه می‌داشتم توی بغلم که زیر پایم نرود. یکی دیگر لنگه‌ی همین هم بود، با گل‌های صورتی. منتها، من فقط همین را سر می‌کردم. شاید به‌خاطر جنبه‌ی دکوراتیوش، ولی بیش‌تر به‌خاطر این‌که سر بگذارم کنار مهر، بکشم روی صورتم، گل‌های ریزش را که زیر نور می‌درخشیدند، تماشا کنم. 

 سه‌شنبه، وسط‌ترین روز هفته است. هنوز خستگی کلافه‌ات نکرده. هنوز، حال و هوای آخر هفته زمینت نزده. سه‌شنبه، وقت آغازهای جدید است، وقت دل‌خواستنی‌هایی که هی پس و پیش‌شان می‌کنیم و آن‌قدر عقب می‌اندازیم که از دست بروند. مثل شبی که کوله‌پشتی‌ام را برداشتم و رفتم راه‌آهن. مثل صبح سه‌شنبه‌ای که نشست پشت میز و سر بالا کرد و گفت:« امروز اصلا حس درس نیست.» نگاهش جست و جو کرد و مرا یافت که نگاه مشتاقم هر حرکتش را دنبال می‌کرد:« کتاب شعر داری خورشید؟» من پرواز کردم، "آینه در آینه"را رساندم دستش. آن روز، آن ساعت، وقت سایه شد. وقت سایه بسیار داشتیم آن سال، همه‌ی یک‌شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها، به جز آن روز، که وقت رفتن بود.

  سه‌شنبه بود هنوز. آمد به کلاس و به پایش بلند شدیم. گفت:« خورشید خانم، اومدی جلو امروز..». آخر همه‌ی سال، من می‌نشستم یکی از نیمکت‌های آخری ردیف کناری. از دور تماشایش می‌کردم، آرام و سخت قدم برداشتن‌هایش را، حرکت نرم مچ دستش را وقت شعر نوشتن پای تخته، جست و جوی نگاهش وقتی می‌ایستاد جلوی کلاس، بلند دم می‌گرفت:« روزی که جان فدا کنمت باورت شود، دردا، که جز به مرگ نسنجند قدر مرد». تک تک نگاه می‌دوخت به چشمان‌مان. آن روز چه دید در چشمانم؟ 
 
 میانه‌ی درس بود، کدام درس؟ یادم نیست. شعر بوده حتما. چیزی پرسید؟ چیزی جواب دادم؟ فقط یادم مانده که نگاهم کرد و گفت:« اصلا به تو نمیاد مهندس بشی. تو نباید مهندس بشی. تو باید ادیب بشی، زبان‌شناس بشی.» برق چشم‌هایش را یادم هست.

  گفتم:« بله، روز آخری اومدم جلو.» تکرار کرد:« روز آخری..». گفتم:« حافظ آوردم امروز.» از زیر سبیل‌هایش لبخند زد. اولین‌بار که حافظ خوانده‎بود‌، من سیر اشک ریختم. "دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد / بی‌چاره دل، که هیچ ندید از گذار عمر"

  چه‌قدر دوستش داشتیم ما،چه‌قدر دلمان برایش می‌رفت. هفته‌ی معلم که بچه‌ها برای معلم‌های دیگر، سکه و خودکار و کارت هدیه خریدند، من پیشنهاد هدیه‌ی دبیر ادبیات را دادم. هدیه را گذاشتیم روی میز، با کارت تبریک پرنده‌ی آبی. بچه‌ها، گفتند که خورشید نوشته. از سایه نوشته‌بودم. آن روز هم، کمی وقت سایه بود و بیش‌تر از همه، وقت خود او.
"تو با چراغ دل خویش، آمدی بر بام
 ستاره‌ها به سلام تو آمدند،  سلام.
 سلام بر تو که چشم تو گاهواره‌ی روز،
 سلام بر تو که دست تو آشیانه‌ی مهر،
 سلام بر تو که روی تو، روشنایی ماست."
چیزی نگفت، اما اشارات نظر، لبخند چشمانش را نشان می‌داد. بسته را که باز کرد اما، صدای حبس نفسش آمد.مات شد و سر بلند کرد و حیرت‌زده گفت:« این شعر رو خودم براتون خونده‌بودم.» یادمان بود. شوق و حسرت و آرزومندی‌اش را وقتی که می‌خواند، یادمان بود. "ای مرغ گرفتار، بمانی و ببینی / آن روز همایون که به عالم قفسی نیست." گفت که این نقاشی‌خط، یکی از ارزشمندترین هدیه‌هایی‌ست که تا به حال گرفته.

 زمان خاصیتی دارد. طعم لحظه‌ها را عوض می‌کند. آبی می‌گفت:« تو نمی‌تونی این‌جا، دیکتاتور باشی. چیزها تغییر می‌کنن، مثل آدم‌ها. تو می‌تونی نگه‌شون داری، خشک‌شون نمی‌تونی بکنی.» خاطره‌های مانده، بو می‌گیرند و طعم‌شان عوض می‌شود. مزه‌‌ی حسرت، مزه‌ی اندوه، مزه‌ی دلتنگی می‌گیرند. مثل همان وقت رفتن، که تمام لحظه‌های آن یک‌ساله را، مرور می‌کردم و به کسرایی خواندنش می‌گریستم. می‌خواند و به اسمم که رسید، اشاره کرد به من: 
"این ذره ذره گرمی خاموش‌وار ما،
 یک روز، بی‌گمان، 
 سر می‌زند ز جایی و   خورشید می‌شود.

 تا دوست داری‌ام،
 تا دوست دارمت،
 تا اشک ما به گونه‌ی هم می‌چکد ز مهر،
 تا هست در زمانه، یکی جان دوستدار،
 کی مرگ می‌تواند
 نام مرا بروبد از یاد روزگار؟"

 کسرایی‌اش را که خواند، ساقی‌نامه‌ی حافظ را که خواند، دل ما را که خون کرد و تک تک به گریه افتادیم، گفت که حالا، بعد سالی، ما برایش حرف بزنیم. انگار که نمی‌دانست مثلا. که درون همه‌ی ما را، نمی‌‌دید مثلا. بغض دوید میانه‌ی حرف‌هایم، سر گذاشتم روی نیمکت. آرام گفت:« خورشید، می‌خوای منُ هم به گریه بندازی؟» وقت گریه بود. بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران.. وقت وداع یاران بود. گفت:« من نمی‌رم بچه‌ها، من در درون شما جریان دارم.»

 مغرب و عشا را خوانده‌ام و کز کرده‌ام گوشه‌ی نمازخانه‌ی آبی مدرسه. آبی‌‌، چون پرده‌های نازک آبی رنگش، آفتاب پر زور ظهری را عبور می‌دهند و هوای نمازخانه، آبی می‌شود، گلدار، مثل چادرم (که حالا تا پایین قوزک پایم هم نمی‌رسد،) و اگر سر بگذاری کنار مهر، دانه‌های اکلیل آبی جشن بیست و دو بهمن، برق می‌زنند لا‌به‌لای گل و مرغ‌های فرش. خیلی مانده تا بیست و دو بهمن اما، خیلی گذشته. دیگر نمی‌خواهم به سه‌شنبه‌ها فکر کنم. 

 آخر هم یک روز سه‌شنبه، رفت قیصر. همه‌مان یک سه‌شنبه می‌گذاریم و می‌رویم، مثل او. 
 "سه‌شنبه چرا تلخ و بی‌حوصله؟
  سه‌شنبه چرا این همه فاصله؟
  سه‌شنبه،
 چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ،
 سه‌شنبه خدا کوه را آفرید."








خ. حواسم به دوشنبه بودن امروز هست. فقط حس کردم اگر بذاریمش برای فردا، دیگه خیلی غصه‌دار می‌شه.

ببار ای بارون ببار..

از پله‌ها پایین می‌رم. می‌‌ایستم وسط حیاط که دونه دونه نم نم بارون نشسته روی موزاییک‌هاش. سرم خیسه. رفته بودم حمام که شاید حالم بهتر بشه. به‌نظر من آب گرم٬ مسکن تمام کسالت‌های جهانه. سرم خیسه٬ باد میاد یکم. نگاه می‌کنم به آسمون که قرمزه٬ بنفشه. آسمون مدرسه هم بنفش می‌شد اون شبا. بهونه میاوردم٬ از کتاب‌خونه می‌زدم بیرون به هوای چای. لیوان محبوب طرح نستعلیق رو پر می‌کردم و می‌نشستم رو نیمکت فلزی کنار دیوار٬ یا تراس کلاس  ۱۰۳.. یا هیچ‌کدوم٬ کز می‌کردم گوشه آبدارخونه و گوش می‌دادم به ضرب بارون رو شیشه‌ی کوچیکش و می‌دونستم آسمون بنفش شده.

فکر کردم می‌ارزه به تب و لرز؟ ایستادم وسط حیاط و دست‌هامو باز کردم. سعی کردم آواز بخونم. صدام در نیومد. سرفه سرفه سرفه. آروم نفس کشیدم. گردش هوا رو حس کردم از دهان تا ریه‌ها.. می‌سوخت و دردناک بود. سعی کردم فکر کنم. هیچی تو ذهنم نمی‌اومد. فکرم رو ابرهای کمرنگ بنفش گرفته‌بود. مثل آسمون آبرنگی که دیروز کشیدم. آسمون بنفش٬ آسمون صورتی٬ آسمون آبی حتی. فابریانو چین خورده‌بود از خیسی آبرنگ. انگار که از اون آسمون آبی چیک چیک بارون باریده  و تر شده. من چه می‌دونستم که آبرنگ رو تاب نمیاره؟ باید یه دونه دیگه می‌خریدم٬ با گرم بالاتر. نمی‌شد ولی. بیشتر از این نمی‌شد. باید بچسبونمش روی مقوا ماکت٬ یا چوب بالسا٬ یا فوم بردایی که آقای کارگاه که همیشه بوی سیگار می‌داد (اسمش چی بود خدا؟ چرا یادم نمیاد؟) آخرین روز کارگاه ترم اول٬ یه خروار ازشون بهم داده بود. بارون میومد اون روز هم. تند می‌اومد. گفتم آقای بیگی اینا رو چطوری ببرم؟ کاور A1 ندارین؟ نداشت. رفتم از بوفه.. رفتم بوفه چیکار کردم؟ فوم بردا رو سالم رسوندم خونه. 

چرا ان‌قدر دلبری تو آسمون بارونی؟ سرفه سرفه سرفه. رعد و برق بلند.. مام بزرگ سر کشید تو بالکن: بیا تو مامان٬ بیا خونه٬ حالت بدتر می‌شه‌ها..

رعد و برق بلندتر.. مثل این‌که وسط یک رویای وهم‌آلود رنگارنگ از خواب بپری.  برس رو نشون دادم: فقط داشتم موهامو شونه می‌کردم مامان.

به تابیدن ستاره ها تو دل سیاه شب عادت می کنیم

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan