۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قربانی ماه است» ثبت شده است

ز من تازه مسلمان بگذر بگذر

همه زندگی من اون لحظه س که نشستی رو به روم و آواز می خونی..




خ. فکر نمی کردم زنده بمونم و ببینمش که شب دهم می خونه.
  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۳ خرداد ۹۶

ساقی به دست باش که این مست می پرست.. چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست


زنگ خورد. کتابُ بغل زدم و دویدم طرفش. آرام نشسته بود ، یکوری. آرام جلو رفتم و صداش زدم. برگشت و از زیر سبیلش یواشکی لبخند زد. 

صفحه رو باز کردم و تند تند یک چیزی بافتم " بیت دومو ببینین. نمی دونم چجوری خونده میشه. جز باده ای که در.."

_ "باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست

                    وین جان برلب آمده در انتظار توست

 در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست

                    جز باده ای که در قدح غمگسار توست.."


بچه ها جمع شدن. عینکشو به چشم زد و گفت "شعر قشنگیه. علیرضا قربانی خیلی قشنگ خونده اینو."

از دهنم پرید "بله خیلی خوب خونده.."  نگران نگاهش کردم. از بالای عینک نگاهم کرد. اون می دونست که من مشکلی تو خوندن شعر ندارم. اون می دونست چرا هرجلسه کتاب به دست می خزم کنارش. اون می دونست که من فقط، دلم میخواست سایه رو با صدای اون بشنوم. 


_"هرسوی موج فتنه گرفته ست و زین میان

                    آسایشی که هست مرا، درکنار توست

   سیری مباد سوخته ی تشنه کام را

                   تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

   بیچاره دل، که غارت عشقش به باد داد

                    ای دیده، خون ببار که این فتنه کار توست

   هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت

                    این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست"


اشاره کرد. " گوش کن.. این بهترین بیتشه.

  

   ای سایه، صبر کن که برآید به کام دل

                    آن آرزو که در دل امیدوار توست"







خ. آخه از کجا می فهمیدی؟ آخه همیشه؟ آخه.. آخه من که دلم تنگه برای اون نگاهِ "هی من میدونم چی تو فکرته" و اخم هشدار و لبخند پشت سبیل..

خ. گفته بودی صبر. چشم.


  بشنوید


  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۳۰ فروردين ۹۶

بغض بغض بغض

  • تالار وحدت٬ ردیف های جلویی٬ نیمه شب یکشنبه..
    انگار تمام شده بود. تشکرهاشان را٬ تعظیم ها و تشویق هاشان را کرده بودند. نصف سالن خالی شده بود. قربانی دوید روی سن.. «آخرین آهنگ امشبو میخوام خارج از برنامه بهتون هدیه کنم. می دونم که دوسش دارین.. اگه میخواین با من بخونین.. مدار صفر درجه..»
    سالن روی هوا رفت.. نصف ایستاده٬ نصفی نشسته٬ آرام تاب میخوردیم و فریاد می زدیم «وقتی گریبان عدم.. با دست خلقت می درید..»
    بلند بلند می خواندم و گریه می کردم..  به خودم گفتم این قشنگ ترین لحظه ای ست که تا حالا تجربه کردی.



خ. افشین یداللهی کسی ست که قشنگ ترین لحظه های من را ساخته.
  • آقای هندسه سر کلاس شب دهم می خواند. آن روزهای صمد بهرنگی با ایران عقیلی برای بهرنگ گریه می کردم.. زنگ تفریح ها مدار صفر درجه می خواندیم.. گوشه ی همه ی جزوه هام نوشتم مستم از جام تهی حیرانی باده نوشیده شده پنهانی.. وای خدا.. اون یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت.. هرچی آرزوی خوبه مال تو.. تا فردا می تونم همین جوری بنویسم..


  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۲۵ اسفند ۹۵
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.