پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

این حجم از بیقراری چشم ها را که می فهمد؟


 شب ها که دریا، می کوفت سر را

     بر سنگ ساحل، چون سوگواران


 شب ها که می خواند، آن مرغ دلتنگ

     تنهاتر از ماه، بر شاخساران


 شب ها که می ریخت، خون شقایق

     از خنجر باد، بر سبزه زاران


 شب ها که می سوخت، چون اخگر سرخ

     در پای آتش، دل های یاران


 شب ها که بودیم، در غربت دشت

     بوی سحر را، چشم انتظاران


    ..






 شب ها که می سوخت..

فریدون مشیری

سهیل نفیسی


خ. بیقراری چشم ها، بیقراری دست ها، بیقراری آغوش سرمازده.. 

یادم هست.




زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan