پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

شب یکشنبه بیست و پنج تیر

چادرش رو سر کرد. حسابی گنده شده بود. تک تکمون رو بوسید. وقتی گفت خداحافظ مثل خودش جواب دادم به سلامت.  نگاهش کردم که آروم آروم از پله ها پایین رفت. 

گفتن برامون لالایی بخون. لالایی خوندم٬ یه شعر کودکانه خوندم و گفتم علی کوچولو رو می خونم بعدش بخوابین. 

رسیده بود به اونجا که خونه شون در داره.. در خونه شون کلون داره.. حیاط داره ایوون داره.. 

یاد صداش افتادم. بغضم ترکید.

هیچ وقت انقدر حس نکرده بودم که جونم به جونش بسته س. 

هیچ وقت انقدر دلم برای کودکی هام تنگ نشده بود.




زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan