۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوستان» ثبت شده است

اسمش حناست، بهترین دوست منه.

برام شال بافته، برای من که همیشه رنجورم از سرما. بنفشه، سفیده، طوسیه، صورتیه. می‌پیچم دورم، خاطره‌ی انگشت‌های کشیده‌‌ش، دور شونه‌هام حلقه‌ می‌شه. می‌گه:« از ایناست که باید بندازی و بشینی روی صندلی، کنار پنجره، با چایی و کتاب بخونی.» می‌گم:« این خود خانجونه.» لبخند می‌زنه. آفتاب افتاده روی صورتش، چشماش رو جمع کرده. از آفتاب بدش میاد، عاشق سرماست. برای من شال بافته و نشسته کنارم روی این نیمکت آفتاب‌زده.

شبه، تنهام، گوله‌ش می‌کنم و می‌ذارمش روی چشمام. بوی کاکتوس می‌ده. بوی انگشت‌های کشیده‌ش که دونه دونه گره‌ زده نخ‌ها رو. بوی صداش که توی گوشم می‌خونه " می‌دونی بلبل، تو نباید سردت بشه، آخه چیز تیغ تیغیا، گلاشون از همه گلا قشنگ‌تره."



خ. دوست داشته من یک پست بذارم که آبی و زرد باشه. دیگه این‌که چشم آدم درمیاد تا بخونه، به خودش مربوطه.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲۸ بهمن ۹۶


     "نی نی برو، مجنون برو، خوش در میان خون برو

       از چون مگو، بی چون برو، زیرا که جان را نیست جا "

        _غزلیات شمس




  چه‌قدر دلم می‌خواهد که با کسی حرف بزنم. چه‌قدر دلم می‌خواهد امشب، در گوش او زمزمه کنم که راز جهان را می‌دانم. باید آن چیزی را که روزهاست در دل نگهش داشته‌ام، برای او فاش کنم.

حقیقت سرانجام به سراغ ما خواهد آمد، زمانی که دیگر از آن‌چه هستیم، نترسیم. کاش کسی بود که حرف سکوت را می‌فهمید. من پیغامی از آسمان برای‌تان دارم. فقط حیف که کلماتم را در اتاق بالا پشت بام جا گذاشته‌ام.







خ. این که پست‌ها را تقدیم می‌کنم، نه به‌خاطر محتویات‌شان، که برای تلاشی‌ست که در پس این پست‌ها در من شکل می‌گیرد. تلاش برای مهم داشتن آن‌چه که در درون من اتفاق می‌افتد. حقیقت این است که، نه مزخرف نوشتن خجالت دارد، نه زشت بودن، نه ساکت بودن، نه خیال کردن، نه عاشق شدن، نه هیچ کدام از کنش‌های انسانی که از طبیعت او می‌آیند. دلم می‌خواهد چند مدتی راحت باشم و از هرچیزی که حسش می‌کنم بنویسم و نقاشی‌های دو دقیقه‌ای قبل از خواب را پیوست کنم و باری هم که شده، خودم را آن طور که هستم ببینم و دوست بدارم. 

  

   برای مامان.



  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۲۵ دی ۹۶

و ناگهان سه شنبه..


                 پیش نوشته: برای آبی، که به خاطره هایم گوش می کند. 



  

   "بهترین لحظه‌ها،
    لحظه‌هایی که در حلقه‌ی کوچک ما،
    قصه از هرکه و هرکجای زمین و زمان بود،
    قصه‌ی عاشقان بود.
    راستی،
    روزهای سه‌شنبه، پایتخت جهان بود."

 خیلی دلم می‌خواهد بدانم، چه قول و قراری داشته با سه‌شنبه‌ها قیصر، که این‎گونه با مهر و آه، از خاطره‌هایش سروده. سه‌شنبه برای من هم خاطره دارد. از روزهایی که در کلاس و درس و مدرسه گذشت. مدرسه نه، که خانه‌ی ما بود.
  سال سوم، هر هفته، بیست دقیقه‌ی آخر زنگ کامپیوتر را که همیشه روی هوا بود، می‌رفتم نمازخانه‌ی آبی مدرسه. آبی، چون پرده‌های نازک آبی رنگ داشت که از نسیم بهار، موج می‌افتاد بهِ‌شان و نور آفتاب پر زور سر ظهر، از پشتش می‌تابید و رنگ می‌گرفت، آبی می‌شد، سایه‌ی آبی می‌انداخت سرتاسر اتاق. یک حال معنوی می‌داد به تسبیحاتت. همیشه وقتی می‌رسیدم که کفش‌های بزرگ آقای شعبانی، جفت شده‌بود جلوی در و دست‌های بزرگش، چفت هم قنوت بسته بود. یا این‌که، وقتی می‌رسید که حمد و توحید رکعت دوم را خوانده‌بودم و دست‌هایم را چفت هم می‌گذاشتم. "یاالله"ـش می‌پیچید به "ربنا"ی من. خدا حواسش را بیش‌تر جمع ما می‌کرد.
حمد و سجودم را لفت می‌دادم تا نمازش تمام شود و قد بلندش رو به مشهد تعظیم کند و سلامی بدهد و برود؛ بعد سر می‌گذاشتم روی زمین، کنار مهر و چادرم را می‌انداختم روی صورتم. یک چادر سفید با گل‌های ریز آبی سر می‌کردم همیشه. تا می‌کردم، قایم می‌کردم ته کمد چادرها، یک جایی که فقط خودم پیدایش کنم. بلند بود برایم. موقع سجده رفتن، باید بالا می‌کشیدمش نگه می‌داشتم توی بغلم که زیر پایم نرود. یکی دیگر لنگه‌ی همین هم بود، با گل‌های صورتی. منتها، من فقط همین را سر می‌کردم. شاید به‌خاطر جنبه‌ی دکوراتیوش، ولی بیش‌تر به‌خاطر این‌که سر بگذارم کنار مهر، بکشم روی صورتم، گل‌های ریزش را که زیر نور می‌درخشیدند، تماشا کنم. 

 سه‌شنبه، وسط‌ترین روز هفته است. هنوز خستگی کلافه‌ات نکرده. هنوز، حال و هوای آخر هفته زمینت نزده. سه‌شنبه، وقت آغازهای جدید است، وقت دل‌خواستنی‌هایی که هی پس و پیش‌شان می‌کنیم و آن‌قدر عقب می‌اندازیم که از دست بروند. مثل شبی که کوله‌پشتی‌ام را برداشتم و رفتم راه‌آهن. مثل صبح سه‌شنبه‌ای که نشست پشت میز و سر بالا کرد و گفت:« امروز اصلا حس درس نیست.» نگاهش جست و جو کرد و مرا یافت که نگاه مشتاقم هر حرکتش را دنبال می‌کرد:« کتاب شعر داری خورشید؟» من پرواز کردم، "آینه در آینه"را رساندم دستش. آن روز، آن ساعت، وقت سایه شد. وقت سایه بسیار داشتیم آن سال، همه‌ی یک‌شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها، به جز آن روز، که وقت رفتن بود.

  سه‌شنبه بود هنوز. آمد به کلاس و به پایش بلند شدیم. گفت:« خورشید خانم، اومدی جلو امروز..». آخر همه‌ی سال، من می‌نشستم یکی از نیمکت‌های آخری ردیف کناری. از دور تماشایش می‌کردم، آرام و سخت قدم برداشتن‌هایش را، حرکت نرم مچ دستش را وقت شعر نوشتن پای تخته، جست و جوی نگاهش وقتی می‌ایستاد جلوی کلاس، بلند دم می‌گرفت:« روزی که جان فدا کنمت باورت شود، دردا، که جز به مرگ نسنجند قدر مرد». تک تک نگاه می‌دوخت به چشمان‌مان. آن روز چه دید در چشمانم؟ 
 
 میانه‌ی درس بود، کدام درس؟ یادم نیست. شعر بوده حتما. چیزی پرسید؟ چیزی جواب دادم؟ فقط یادم مانده که نگاهم کرد و گفت:« اصلا به تو نمیاد مهندس بشی. تو نباید مهندس بشی. تو باید ادیب بشی، زبان‌شناس بشی.» برق چشم‌هایش را یادم هست.

  گفتم:« بله، روز آخری اومدم جلو.» تکرار کرد:« روز آخری..». گفتم:« حافظ آوردم امروز.» از زیر سبیل‌هایش لبخند زد. اولین‌بار که حافظ خوانده‎بود‌، من سیر اشک ریختم. "دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد / بی‌چاره دل، که هیچ ندید از گذار عمر"

  چه‌قدر دوستش داشتیم ما،چه‌قدر دلمان برایش می‌رفت. هفته‌ی معلم که بچه‌ها برای معلم‌های دیگر، سکه و خودکار و کارت هدیه خریدند، من پیشنهاد هدیه‌ی دبیر ادبیات را دادم. هدیه را گذاشتیم روی میز، با کارت تبریک پرنده‌ی آبی. بچه‌ها، گفتند که خورشید نوشته. از سایه نوشته‌بودم. آن روز هم، کمی وقت سایه بود و بیش‌تر از همه، وقت خود او.
"تو با چراغ دل خویش، آمدی بر بام
 ستاره‌ها به سلام تو آمدند،  سلام.
 سلام بر تو که چشم تو گاهواره‌ی روز،
 سلام بر تو که دست تو آشیانه‌ی مهر،
 سلام بر تو که روی تو، روشنایی ماست."
چیزی نگفت، اما اشارات نظر، لبخند چشمانش را نشان می‌داد. بسته را که باز کرد اما، صدای حبس نفسش آمد.مات شد و سر بلند کرد و حیرت‌زده گفت:« این شعر رو خودم براتون خونده‌بودم.» یادمان بود. شوق و حسرت و آرزومندی‌اش را وقتی که می‌خواند، یادمان بود. "ای مرغ گرفتار، بمانی و ببینی / آن روز همایون که به عالم قفسی نیست." گفت که این نقاشی‌خط، یکی از ارزشمندترین هدیه‌هایی‌ست که تا به حال گرفته.

 زمان خاصیتی دارد. طعم لحظه‌ها را عوض می‌کند. آبی می‌گفت:« تو نمی‌تونی این‌جا، دیکتاتور باشی. چیزها تغییر می‌کنن، مثل آدم‌ها. تو می‌تونی نگه‌شون داری، خشک‌شون نمی‌تونی بکنی.» خاطره‌های مانده، بو می‌گیرند و طعم‌شان عوض می‌شود. مزه‌‌ی حسرت، مزه‌ی اندوه، مزه‌ی دلتنگی می‌گیرند. مثل همان وقت رفتن، که تمام لحظه‌های آن یک‌ساله را، مرور می‌کردم و به کسرایی خواندنش می‌گریستم. می‌خواند و به اسمم که رسید، اشاره کرد به من: 
"این ذره ذره گرمی خاموش‌وار ما،
 یک روز، بی‌گمان، 
 سر می‌زند ز جایی و   خورشید می‌شود.

 تا دوست داری‌ام،
 تا دوست دارمت،
 تا اشک ما به گونه‌ی هم می‌چکد ز مهر،
 تا هست در زمانه، یکی جان دوستدار،
 کی مرگ می‌تواند
 نام مرا بروبد از یاد روزگار؟"

 کسرایی‌اش را که خواند، ساقی‌نامه‌ی حافظ را که خواند، دل ما را که خون کرد و تک تک به گریه افتادیم، گفت که حالا، بعد سالی، ما برایش حرف بزنیم. انگار که نمی‌دانست مثلا. که درون همه‌ی ما را، نمی‌‌دید مثلا. بغض دوید میانه‌ی حرف‌هایم، سر گذاشتم روی نیمکت. آرام گفت:« خورشید، می‌خوای منُ هم به گریه بندازی؟» وقت گریه بود. بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران.. وقت وداع یاران بود. گفت:« من نمی‌رم بچه‌ها، من در درون شما جریان دارم.»

 مغرب و عشا را خوانده‌ام و کز کرده‌ام گوشه‌ی نمازخانه‌ی آبی مدرسه. آبی‌‌، چون پرده‌های نازک آبی رنگش، آفتاب پر زور ظهری را عبور می‌دهند و هوای نمازخانه، آبی می‌شود، گلدار، مثل چادرم (که حالا تا پایین قوزک پایم هم نمی‌رسد،) و اگر سر بگذاری کنار مهر، دانه‌های اکلیل آبی جشن بیست و دو بهمن، برق می‌زنند لا‌به‌لای گل و مرغ‌های فرش. خیلی مانده تا بیست و دو بهمن اما، خیلی گذشته. دیگر نمی‌خواهم به سه‌شنبه‌ها فکر کنم. 

 آخر هم یک روز سه‌شنبه، رفت قیصر. همه‌مان یک سه‌شنبه می‌گذاریم و می‌رویم، مثل او. 
 "سه‌شنبه چرا تلخ و بی‌حوصله؟
  سه‌شنبه چرا این همه فاصله؟
  سه‌شنبه،
 چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ،
 سه‌شنبه خدا کوه را آفرید."








خ. حواسم به دوشنبه بودن امروز هست. فقط حس کردم اگر بذاریمش برای فردا، دیگه خیلی غصه‌دار می‌شه.
  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۲۰ آذر ۹۶

:لبخند

یک بشقاب گاتا٬ دو لیوان شربت بیدمشک نسترن. جلفا بود آن‌جا. از دیدار کلیسای وانک برگشته بودیم که لحن و هوایش آمیخته بود به سکون و سکوتی که راه به گذران زمان نداده‌بود. بیرون که آمدیم گفتم انگار از یه دنیای جادویی رونده شدیم. 

بعدش پناه بردیم آن‌جا‌. دو لیوان شربت بیدمشک نسترن که رویش کمی گل خشک بود و یک بشقاب از گاتاهایی که دلشان گرم بود هنوز.


خ.دوستی.

  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۱۰ آبان ۹۶

تا الان که یک ساعت زودتر رسیدم متروی فردوسی

از پیاده‌روی اون سمت دست تکون داد و بدو بدو از خیابون رد شد. در حین درگیری با آستین چپ ژاکت زرشکیه‌ش سلام داد و گفت : از کی اینجایی؟ دوباره یه ساعت زودتر اومدی؟ بابا آخه برای چی انقدر زود میای که معطل شی؟ اگه دیر بشه هم خب من منتظرت می‌مونم. 
که بهش گفتم ساکت شه و راه بیوفته٬ استرس دارم.



خ. دلم تنگ شده بود.. :)
  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۲۵ مرداد ۹۶

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب، ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟


  از آدمی که گذاشته و رفته، فقط چندتا عکس و آهنگ مانده بود که سراغشان نمی رفتم. هربار که نگاهشان می کردم، انگار دورتر می شد. هربار که جایی غیر از کنار او می شنیدمشان، خاطره ی دیگری، از تنهایی و دلتنگی به جای تصاویر گذشته می نشست روی وزن و کلمات. 

 الان داشتم فولدرهایم را خانه تکانی می کردم؛ خوردم به یک عکس، بی هوا. "ثبت مکالمات یک روز مهرماه گذشته"

برایم نوشته چطوری دخترجان علامت سوال دونقطه لبخند. نگاه می کنم به کلمه هایش.. چطوری دخترجان؟ :) 

حس می کنم آنجاست. نشسته آن طرف و با من حرف میزند. 




خ. آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست   هرکجا هست، خدایا..

  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۲۸ فروردين ۹۶

قدردان همه دوستی و جنون و دلتنگی هستم


 _  خورشید

  ی چی بگم؟

  دلم تنگ شده برا اون طولانی حرف زدن هامون

  اون موقع که چند ساعت حرف میزدیم تا من پشت تلفن خوابم میبرد

  تا شارژ هر دو مون تموم میشد

  قشنگ دلم تنگ شده براش


 + اون شب که نمیرفتی شام بخوری :)
    اون شب که زیر بارون می لرزیدم ولی قطع نمی کردم برم خونه..

 _ اون شب که گفتم صداتُ ضبط کردم و میفرستم برا همه بچه ها  :)

 + لعنت بهت لعنتی

 _ اون شب که گربه دیدیُ ترسیدی
    اون شب که همسایه مو فرفریتون گیتار میزد

...

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۱۸ دی ۹۵
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.